خلاصه نویسیهایم
قسمت دوم
دانیال، نوجوانی بود که در یک کشور خارجی و به دور از مملکت خویش زندگی میکرد. به دستور پادشاه، هیچ کس حق نداشت چیزی جز پادشاه را پرستش کند. اما دانیال، خدای یگانه را میپرستید. او قصد اطاعت از پادشاه را نداشت و هر روز به نیایش و ستایش خدای یگانه ادامه میداد.
روزی، کسانی که شاهد نیایش دانیال بودند، به نزد پادشاه رفتند و خبر سرپیچی دانیال را به او رساندند. پادشاه، دانیال را در قفسهای شیرهای گرسنه انداخت. کار دانیال تمام به نظر میرسید اما بنا به دلایلی، شیرهای گرسنه نتوانستند دهانشان را باز کنند. من میتوانم صدای آن شیرهای گرسنه را بشنوم که میگفتند: «من گرسنهام. میخواهم این پسر را بخورم، اما فکهایم قفل شدهاند.»
لطف خداوند شما را از قفس شیرها حفظ نمیکند، اما مانع آسیب دیدن شما میشود.
صبح روز بعد، پادشاه به قفس شیرها سر زد تا شاهد هلاکت دانیال باشد. وقتی دانیال را سالم و بدون هیچ آسیبی دید، گفت: «از این پس، همهی ما، خدای دانیال را میپرستیم».
شاید بگویید: ممکن است شانس با دانیال یار بوده است. شاید شیرها آن روز گرسنه نبودهاند... نه اینطور نیست. وقتی دانیال را از قفس بیرون آوردند، پادشاه دستور داد تا دشمنان دانیال را در قفس بیافکنند. به محض اینکه آنها را به در قفس نزدیک کردند، شیرها آنها را دریدند. با مشاهده این صحنه، همه فهمیدند که خداوند پشت و پناه دانیال بوده است.
خداوند میخواهد کارهایی را انجام دهید که به شما برتری ببخشد و سطوح جدیدی از اعتبار و نفوذ برایتان به ارمغان آورد. مردم میتوانند با چیزی که میگویید مجادله کنند اما نمیتوانند با چیزی که میبینند مجادله کنند. وقتی شاهد باشند که از قفس شیرها (مشکلات) بیرون میآیید و به رویاهای دست نیافتنی دست مییابید، متوجه دست خدا در زندگی شما میشوند و خواست او را به برتری یافتن شما میبینند...
✨ برگرفته از کتاب قدرت لطف خداوند
✍🏻 مشاهدات، تجارب و یادداشتهای یک ایرانی 🇮🇷 از فرانسه، هلند و ایران