ویرگول
ورودثبت نام
تا انتهای افق
تا انتهای افقمشاهدات، تجارب و یادداشت های یک دانشجوی ایرانی در فرانسه
تا انتهای افق
تا انتهای افق
خواندن ۲ دقیقه·۴ روز پیش

مرور سریع تاریخ

یه لحظه تاریخ را سریع مرور کنیم؟

حضرت آدم و حوا هبوط کردند به زمین. پسرانی داشتند به نام هابیل و قابیل.

هابیل طی مراسمی بهترین داشته خود را در راه خدا قربانی کرد. قابیل بی‌ارزش‌ترین داشته خود را. قربانی هابیل قبول شد. و چیزی در وجود قابیل جوشید: حسادت... که او دیده شد، من نه. او انتخاب شد، من نه.

حالا اصلا به این فکر نمی‌کرد خب نتیجه عملکرد خودش و تصمیم خودش و انتخاب خودش بوده. فقط با خدا و برادرش که از نعمت و رحمت الهی برخورد شده بود، لج کرد.

حسادت چنان مغز و روح او را خورد که کار رسید به کشتن برادر...

و این الگو تا امروز در حال تکرار است...

حالا تمام مصادیق را در ذهن مرور کنید، به همین الگو می‌رسید...

امروز هم حسادت پیشرفت و رشد و موفقیت و دست‌یابی به قدرت و محبوبیت ایران اسلامی منهای وابستگی به قدرت‌های پوشالی، دارد خیلی‌ها را در دنیا می‌کشد... حتی برخی هم وطن‌های خارج از کشور را...

حال خوب مردم ایران، دورهمی‌ها و جشن‌های و شادی‌هایشان، ریخت و پاش‌ها و مهمانی‌ها و سفره‌های آنچنانی، خانه‌هایشان و بهترین مبلمان و فرش و پرده، کارکردن منظم اما در کنارش به راه بودن مسافرت و تفریح و سرگرمی با رفقای واقعی... ریشه حسادت و حال بد برخی ایرانی‌های خارج نشین شده که از همه اینها با انتخاب و تصمیم غلط خود، خود را محروم کردند... و حالا کمر به قتل مردم ایران به هر شکل ممکن بسته‌اند...

از پذیرش شغل در رسانه‌هایی که توسط بودجه غربی ساخته شده برای رویا فروشی و تضعیف و تحقیر داشته‌های ایرانی‌ها در ایران، القا توهم نداشته‌ها تا بزرگنمایی ضعف‌های طبیعی و ایجاد حسرت از داشته‌هایی که معلوم نیست چیست و...

همه اینها ریشه در حسادت دارد... و مرا یاد آن داستان واقعی می‌اندازد که مردی شاهد بود که همسایه‌اش هر روز وضع بهتری از نظر مالی و محبوبیت پیدا می‌کند. بجای تمرکز بر خودش، روز و شب زندگی‌اش حرص و حسرت خوردن از موفقیت‌های همسایه بود و طاقت دیدنش را نداشت. هرچه می‌کرد که او را بی‌اعتبار کند هم نتیجه نمی‌داد. آخر، کار به جایی رسید که انقدر بی‌قرار و ناآرام شده بود که نقشه‌ای شوم، مضحک و شوکه کننده کشید.

به خدمتکار همسایه پول داد که تو بیا مرا بکش!!، جنازه من را بنداز روی پشت‌بام او، بعد برو خبر بده که صاحب من این کار را کرده. تا بیایند و او را ببرند و اعدامش کنند....

غلام هم پول را گرفت و این کار را کرد... پلیس خبردار شد و به گزارش او اکتفا نکرد و بعد از تحقیقات معلوم شد که کار غلام بوده و دستگیر شد و عزت و آبروی صاحبخانه کمتر نشد که بیشتر شد و به خوبی خوشی به زندگی‌اش ادامه داد و این در حالی بود که مرد حسود، حتی دیگر فرصت حیات را از خود در این دنیا گرفته بود و هیچ در هیچ...

پناه می‌بریم به خدا از این حقد و کینه و از این رذیله انسانی که، انسان را تباه و خسر الدنیا والآخرة می‌کند...

✍🏻 مشاهدات، تجارب و یادداشت‌های یک ایرانی 🇮🇷 از فرانسه، هلند و ایران

@ninfrance

تاریخحسادتپیشرفتایرانرشد
۵
۰
تا انتهای افق
تا انتهای افق
مشاهدات، تجارب و یادداشت های یک دانشجوی ایرانی در فرانسه
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید