سال اول دانشگاه بودم و دانشگاه خیلی متفاوت از انتظارم بود. برخی اساتید، اصلا در سطح اساتیدی که در ذهن خود داشتم نبودند.
استادی بود که بارها خلاف عقاید دینی سیاسی من صحبت میکرد. رشته علوم اجتماعی قبول شده بودم. جامعه شناسی توسعه داشتیم.
یک روز بیربط ناگهان گفت: مردم ایران با حمله اعراب به زور شمشیر مسلمان شدند!
خیلی بهم برخورد. اما جواب دقیقی نداشتم. دستم را بلند کردم و گفتم: ببخشید استاد، من فکر نمیکنم فرمایش شما درست باشد.
اخم کرد و گفت: چی درست است؟ گفتم الان جواب دقیقی ندارم. همه کلاس خندیدند. گفتم: ولی تحقیق میکنم. فکر میکردم سکوت غلط است. در هر حال باید واکنشی داشت.
کلاس که تمام شد با خشم و بغض مستقیم رفتم سمت کتابخانه دانشگاه. میدانستم کتابی از شهید مطهری بنام خدمات متقابل اسلام و ایران وجود دارد. اما در آن سطح مطالعاتی دوران دبیرستان، به این کتاب نرسیده بودیم. بخشی از خشم از دست خودم بود. چرا دست پر وارد دانشگاه نشدم...
جستجو کردم و کتاب را پیدا کردم. کتاب را قرض گرفتم و شروع به خواندن. به صفحه ۸۰ نرسیده جوابم را گرفتم.
خلاصه نویسی کردم، در دو پارگراف که کوتاه باشد و در زمان کوتاه بتوانم جواب بدهم.
روز موعود رسید. استاد که سر کلاس رسید و خواست شروع به تدریس کند. دستم را بلند کردم و گفتم: استاد هفته پیش بحث فلان شد و من جواب نداشتم. تحقیق کردم. میشه پاسخ بدم؟ خیلی راحت و محکم با لبخند گفت: نه!
باز همه خندیدند...
دستم رو آوردم پایین و سکوت کردم... تدریس شروع شد. احساس میکردم خودم را نخواهم بخشید اگر آن روز بگذرد و من از حق دفاع نکرده باشم.
آخرهای کلاس بود. دستم رو بردم بالا، تا استاد نگاهم کرد منتظر اجازه نشدم. یک نفس پاسخ رو دادم... و لحظاتی سکوت...
استاد هیچ واکنشی نشون نداد. هیچ جوابی نداد. هیچ عذرخواهی نکرد و به حرفهای خودش ادامه داد...
و این داستان پر تکرار در طول تحصیلات دانشگاهی من رخ داد. حتی استادی که مطالعه نداشت....
✍🏻 مشاهدات، تجارب و یادداشتهای یک ایرانی 🇮🇷 از فرانسه، هلند و ایران
@ninfrance