برایم صوت فرستاده بود. که از طریقی با کانال آشنا شده و احساس کرده شاید خوب باشه با هم صحبت کنیم. ایران در دانشگاهی خوب تحصیل کرده. شغل معمولی و خوبی داشته و خانوادهای همراه و خویشاوندی خونگرم. همه چیز بر وفق مراد بوده تا اینکه دنبال کننده دو سایت میشه که مثلا صرفا خبری بوده اما زیرپوستی مدام اخبار منفی و سیاه از ایران نشر میداده. و به مرور باعث میشه احساس نگرانی برای آینده خود و فرزندانش کنه و تصمیم به مهاجرت بگیره...
در فضای کاری خوبی که بوده چند نفر از همکارانش هم پیش از این مهاجرت کرده بودند و هر زمان بر میگشتند از کاری که کرده بودند تعریف و تمجید میکردند و این باعث شده ایشان احساس کنه که کار درست، رفتن از ایرانه...
تصمیم به رفتن با فرزند و همسر به کشوری که همیشه از آن خبر خوب شنیده و تعریف و تمجیدها زیاد بوده و به نظر آینده خودش و فرزندانش تامین بوده. اما پس از این تصمیم بزرگ و این مهاجرتی که کار آسانی نبوده از همان ماه اول دچار مشکلات روحی میشه. با اینکه برای ادامه تحصیلات پذیرش گرفته بوده و به ظاهر همه چیز فراهم بوده اما متاسفانه میبینه زندگی فقط یک خانه بزرگتر و یک ماشین لوکس و رهایی از آلودگی هوا نیست.
به نقل از خود ایشان میگویم که کسی که در ایران یک قرص استامینوفن نمیخورده حالا مجبور شده چندین قرص اعصاب و روان مصرف کنه و ساعتها وقتش را با مشاورههای مختلف سپری کنه. تعریف میکرد که پیش از خودم هم با یک خانم ایرانی دیگه مواجه شدم که اونم گفتم ماههاست به این مرکز مشاوره مراجعه میکنه...
حالا بعد از یک سال و اندی همچنان هیچ چیز آنجا خوشحالش نمیکنه و متحیره که اون شبکه خبری و اون دوستانی که تظاهر به خوبی و خوشبختی میکردند چه طور توانستند فکر او را به چیزی تغییر دهند که در عمل وجود نداشته.
مدارس مدرسه برای بچهها بسیار سطح پایینه و دانش تحصیلات بچهها در مدارس ایران خیلی بالاتر از اینجاست. زمانی فکر میکرده این مهاجرت به نفع بچههاست. اما حالا میبینه از هر نظر برای بچهها هم آسیب هست. تعریف میکرد: که من بچهها رو از همه کسشون بریدم. بچههایی که در ایران نهایت یک ساعت بازی دیجیتالی میکردند. الان روزانه از تنهایی ساعتها مقابل دم و دستگاه این بازیها هستند.
هر روز تا شب نگران شغلی است که در ایران هم احتمالا از دست میده و اینجایی هم که مهاجرت کرده اعصاب ادامه نداره و در یک حالت معلق بودن و ناتوانی در تصمیم نهایی موندن و یا برگشتنه.
تعریف میکرد که: همیشه در ایران شاد و خندان بودم. اصلا به نشاط معروف بودم اما اینجا به افسردگی کامل رسیدم. و حتی یک روز خوش که بتونم با روزهای خوش ایران مقایسه کنم نداشتم...
و حرفهای دیگر که قلبم از شنیدنش به درد آمده...
میدانم هر کدام از شما ممکن است یک دوست یا یک فامیل خوشبخت داشته باشید که همیشه از خارج از ایران تعریف میکنه. اما دنیای واقعی کاملا متفاوته. یعنی از هزاران هزار ایرانی که به سختی در حال سپری کردن روزگار خود در خارج از کشور هستن ولی نمی تونن مشکلاتشون رو جار بزنند بیخبرید. هیچکس از شرایط این بندگان خدا حرفی نمیزنه. نه شرکتهای مهاجرتی. نه مشاوران مهاجرت و نه این شبکههای خبری که شاید بخشی از درامدشان از خراب کردن حال مردم ایران تامین میشه...
ادامه دارد...
✍🏻 تجارب و یادداشتهای یک ایرانی 🇮🇷 از فرانسه، هلند و ایران