ویرگول
ورودثبت نام
nina
nina
nina
nina
خواندن ۳ دقیقه·۷ روز پیش

پراکندگی

به اندازه‌ای زجر را درک می‌کنم که بدانم در جایی دیگر، امکان تجربه‌ی غیر از این هم وجود دارد. اما نه برای من.

فکر می‌کنی آسان است؟ آسان نیست.

نه با منطق بلکه که با عصیان

نمی‌دانم. راستش را بخواهی، شاید اصلاً قانع‌کننده نباشد.

دانستن ، بدترین شکنجه است .

"پس می‌توانم عادت کنم." اما این آرامش دوام نمی‌آورد. چون مغز، دوباره سنگینی زجر را حس میکند

در اتاقی دربسته، با چشمانی که فقط دیوار را می‌بینند، و ذهنی که با خودش حرف می‌زند

درد دیگر شکل ندارد، خودِ زندگی شده است

زمانی می‌رسد که مغز فرق بین "درد" و "زندگی" را گم می‌کند

"من برای زیستن در این شکاف ساخته نشده‌ام".

تنها کسی که می‌فهمد این درخت خودخواسته خشک نشده، کسی است که خودش در شکاف سنگی سال ها ریشه دوانده.

من بودم. اینجا بودم. نفس کشیدم. زجر کشیدم. دنبال رهایی بودم و حالا دیگر نیستم .

پرنده بال زدن را فراموش کرده ، اما هنوز یادش است پرواز چه حسی داشت.

ماشین در بیابان است . میتوانم پیاده شوم ولی جایی برای رفتن نیست. فقط می‌توانم بنشینم روی شن‌ها و منتظر بمانم تا گرگ‌های شب بیایند. این را منطق می‌گوید. منطق سرد. منطق بدون اشتباه.

ما به خودمان گفتیم "زندگی معنا دارد" تا شب ها راحت بخوابیم. دروغ زیبایی بود. اما من از خواب بیدار شده‌ام. و در بیداری، چیزی جز دیوار خالی نمی‌بینم.

عصیان علیه چه؟ علیه دیوار؟ دیوار که هیچ حسی ندارد. سنگ است. شما هر چقدر به سنگ فحش بدهید، سنگ ساکت می‌ماند. و شما خسته می‌شوید. و می‌افتید. و سنگ همان سنگ است.

ساده.

محاسبه ی من با محاسبه ی شما فرق می‌کند. شما دوست دارید بگویید "منطقت اشتباه است". من می‌گویم "داده‌های شما با داده‌های من فرق دارد."

من فقط برگه‌ام را پر کردم. حالا نمره را بدهید به هرکس که می‌خواهید. من دیگر معلم نیستم. من دیگر دانش‌آموز نیستم. من دیگر نیستم.

ببین چه کردی با من!

فریاد جواب ندارد. فقط صدای خودت برمی‌گردد. مضحک.

اگر به زندگی اشتیاق و امید نشان دهم حس می‌کنم دزدی می‌کنم. چون کلمه را از کسی قرض گرفته‌ام که بلد است. من فقط تقلید می‌کنم.

کماکان همان کودک نشسته و میپرسد : هنوز تغییری پیش نیامد؟ کسی برای کمک نیامد؟ نه؟ پس من میروم .

راستش من از آن آدم‌های بدبین نبودم. همیشه ته دلم یک روشنایی بود تلاش برای کار های عجیب و بداهه که امید را زنده نگه می دارند بود. می‌گفتم "فردا بهتر می‌شود". فردا می‌شد. بهتر نمی‌شد. می‌گفتم "آخر ماه داستان تغییر میکند". ماه تمام می‌شد. داستان تغییر نمیکرد .

من ضعیف تر از آنم ک برای زندگی تقلا کنم . زورش بیشتر شده است .

درد وجودی ،جواب دادن به سوال "چرا صبح بلند شوم؟" است . هر روز یک جواب جدید. هر روز یک دروغ جدید.

پرنده جان. تو پرواز کردی. من اما بال نداشتم. پس خودم را رها می‌کنم. شاید این هم یک جور پرواز باشد.

روزهای خوب، خاطره هستند. و خاطره هم یک نوع مرگ است. مرگ لحظه‌ای که دیگر نیست.

او رفته بود. مدتها پیش. آنچه الان در آن اتاق نشسته، فقط پوسته بود. عادت بود. نفس بود بدون شوق.

دیگر شجاعت نیست ، تسلیم شدن در برابر کهنه ترین ایده است .

نه عزیزم، دیگر گریه نمیکنم .اشکالی ندارد ، در اخرین لحظه ترس من اهمیتی ندارد. اشکهایم را مدت ها پیش، ریخته ام. حالا دیگر اشکی ندارم .فقط یک تصمیم دارم. یک حرکت.

عادت به تحمل!

که کاش مجبور نبودم...

از دید یک ناظر بیرونی، هیچ‌وقت منطقی نیست. اما از دید یک قربانی گرفتار در دیوارهای نامرئی، کاملاً منطقی است.

ترسناک تر اینکه او در لحظه آخر هم نمی‌خواست برود. صورتش خیس اشک بود. آهنگ مورد علاقه‌اش را گوش می‌داد. با خودش زمزمه می‌کرد «کاش». اما رفت. چون ماندن ترسناک‌تر بود.

بعد از آن هرگز نخواهد شنید که یک نفر، جایی، فهمید. و این بزرگ‌ترین ظلم است.

(برای تمام دختر هایی ک بودنشان را هیچکس ندید)

فرسودگی
۶
۰
nina
nina
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید