وبلاگ نوشتم، خاطره نوشتم رو کاغذ، تو کانال تلگرام، یادداشت گوشی، فیس بوک، هر جا که بگی نوشتم. بعد از یه مدت که این پلت فرم ها از رونق میفتن آدم تنها می مونه با خاطرات ثبت شده ش که نمی دونه آیا ارزش نگه داشتن دارن یانه.
همیشه فکر می کردم زندگیم قابلیت این رو داره که فیلم سینمایی بشه. خداییشم داره. نمی دونم زندگی من اینقدر پر ماجراست یا زندگی بقیه هم همیشه قیمه هاش ریخته تو ماستا.
خدا وکیلی عزاداری در عزاداری، مهمون داری، مریضی و تهدید از سوی یک آدم احتمالا قاتل!
شما زندگیتون چطوریه خداییش که دچار روزمرگی میشید؟
من همیشه دنبال یه روزم که کارم چالش نداشته باشه و بعد از کار هم در آرامش بدون دغدغه بتونم بشینم تو خونه پاروپام بندازم و لم بدم و به هیچی فکر نکنم.
سال ها پیش یادمه یه روزایی از صبح که پا می شدم و می دیدم حال ندارم ، اون روز رو تعطیل رسمی اعلام می کردم. تو خونه به خودم اجازه می دادم نهایت تنبلی رو داشته باشم و تنها کارهایی رو انجام بدم که ازشون لذت می برم.
ولی الان، منتظرم حالم جا بیاد تا چنددسته از دوستام رو دعوت کنم، دکتر برم، با دوستای راه دوری حال و احوال کنم و زنگ بزنم به فک و فامیل و هزار تا کار عقب افتاده که از حالت غیر ضروری دارن به ضرورت تبدیل میشن.
البته از شما چه پنهون ، دو روزه که دیگه بریدم و سر شب که میشه و اقدامات حیاتیم رو انجام دادم و شکمم سیره، جام خشکه و چیزی رو گاز و تو ماشین لباسشویی و غیره نیست. گوشیم رو دستم می گیرم و به جای خوندن خبرهای بیات شده چند روز پیش، هری پاتر می خونم.
همیشه دوست داشتم هری پاتر بخونم. یادمه دکتر حکیمی یا همون دادا رامین وقتی ما سر کلاس داشتیم اشک می ریختیم که از قوانین سخت و پر از استثنائات نگارشی زبان های مرده سردربیاریم، نشسته بود هری پاتر می خوند.
اصلا حالا که یادش افتادم بذار ازش بنویسم.
یه دانشجوی کارشناسی ارشد که دندانپزشکه، سنش یه نسل زرتشتی یعنی 15 سال از ما بیشتره. کم و زیادش یادم نیست ولی همین قدرا بزرگتر می زد.
چون تقریبا همسن و سال استادامون بود کلی با استادا مخصوصا با فرح کل کل می کرد. به هیچ کجاش نبود که مشق هاش رو ننوشته یا سر کلاس روخوانی با اته پته متنی رو بخونه.
البته زیاد با ما کلاس نداشت اما من همیشه دلم میخواست هم کلاسیش باشم چون در حالیکه در فقر و تنگدستی بودم و برای نون شب ساعت ها کار می کردم، دکتر سر امتحانا واسه هم کلاسیاش شکلات آورده بود که بخورن و سرحال بشن!
اما اخلاقش هم عالی بود و چقدر با ما بچه جزقله ها خوب برخورد می کرد. اصلا احساس برتری نداشت. بچه ها می گفتن کلا دانشگاه رو کنترات برداشته و از بیکاری هر رشته ای که دوست داره کنکور میده و می خونه.
نمیدونم.
از اینا گذشته تو فرهنگستان هم بود.
یادمه حتی دفاعش هم ما رو دعوت کرد، چقدر اون روزا از زندگیم دور شدن.چندین سال گذشته دیگه ننه. ولی من جسمم هم بزرگتر و هم شاید پیر شده. اما روحم هنوز بچه ایه که عقلش تاب و سرسره داره. هنوزم دوست دارم در اتاقا رو با لگد باز کنم.
شیطنت های خرابکارانه داشته باشم. با دوستام همش ول بچرخم. کتاب بخونم وقتی همه دارن خاله زنک بازی در میارن و فوضولی کنم در حالیکه همه دارن به کارهای مهم می پردازن.
هنوزم دوست دارم برم تو قسمت مخزن کتابخونه ..........
کاش کتابدار شده بودم
دقیقا حال اون بچه ای رو دارم که لباس خلبانی بهش پوشوندن ولی میگه دلم می خواد لاستیک فروش بشم.
من لای زرورق این شغلای پر از طمطراقم ولی دلم می خواد یه کتابدار بودم که توی مخزن یه کتابخونه بزرگ و پر از کتاب های خوب کار می کردم.
پیشی بیا منو بخور که به آرزوهام نرسیدم.
اینم دست و کار هوش مصنوعی .بهش گفتم یه دختر گنگ با کتاب در دست، آتش در جیب و درحال لگد زدن برام بسازه.
موهام بلند نبود، فرم پر پشم دختر دهه شصتیم هم حفظ شده بود ، زمان ما هنوز تنبول بلند تو خوابگاه می پوشیدیم ولی در کل به دلم نشست و قابل قبوله
