مهاجرت

چی شد به اینجا رسید ؟ خودمم هنوز نمیدونم و احتمالا تا آخر هم باورم نشه : فقط میدونم موندن دیگه اصلا گزینه قابل قبولی نیست ، خودم کم سوختم بچه ام هم بسوزه ؟ و خواهشا کسی شعار نده بمون درست میشه همه چی ، چون قطعا نمیشه ! همین که من الان دارم کتاب صادق هدایت میخونم و گلایه های اون الان بعد ۸۰ سال هنوز صد درصد صدق میکنه یعنی هیچ وقت درست نمیشه ! این مملکت توی یک لوپ افتاده بوده از اول : هی بالا هی پایین و میانگین همیشه ثابت : داغونیم ، داغون بودیم و خواهیم بود

کارها تقریبا اخرهاشه ، از کارهای اداری فقط یک تایید فرم مونده که بتونم مدرک ترجمه کنم ، از زبان هم یک آزمون آیلتس ماه بعد ( ایشاالله به احتمال ۹۰ درصد نمره لازم بیارم و لازم نشه دوباره آزمون بدم ) هر چند اگه نشد میشه فعلا واسه یک کشور دیگه اقدام کنم و کانادا یکم تاخیر بخوره تا نمره اش بیارم، شاید تولدم اینجا نبودم ، البته شاید

قسمت تلخ ماجرا برای من اون روز بود که همکارم که سنش هم زیاده آمار من رو گرفت و خیلی بی مقدمه گفت هنوز که زندگی ات خیلی جدی نشده اگه میتونی برو و نمون ! کسی که سال قبل خیلی خیلی امیدوار بود و میگفت نه خوبه اوضاع و .... از اون تلخ تر این هست که هر کسی که میبینم از دور و بری هام ، همه زبان رو شروع کردند ! چقدر تلخه این شرایط که همه رفتنی ایم ! قدیم ها ، نه قدیم دور ۸ سال پیش ، اصن کسی در این فکرها نبود !

پ.ن : خیلی وقت بود مطلب نگذاشته بودم ،خیلی وقت بود کامنت نداشتم ، خیلی وقت بود میخواستم ببندم این صفحه رو ! همین قدر نوشتم چون واقعا نیاز دارم به حرف زدن ، به اینکه یکی از میون این همه آدم یکم بهم حق بده ، یکم بهم امید بده ، رفتن ترسناکه و موندن هم ترسناک تر !

پ.ن ۲ : نمیدونم چرا ولی فکر کنم این مطلب فیلتر شه حتی !!! :)))))