اینجا خالی باشه بهتره

همیشه سعی کردم یا کاری رو شروع نکنم یا اگر شروع کردم توش بهترین باشم اما انگار همیشه استثنایی وجود داره و این روزها استثناها بدجوری تو چشمم میخورن ، اونقدری احساس خستگی میکنم که حتی نای حرف زدن ندارم ولی انگار نه راه پس دارم و نه راه پیش ، صرفاً خودم رو میکِشم به مقصدی که ندارم و به هیچ فکر میکنم .
من بدجوری کم آوردم و حالا انگار هر روز که ساعت پنج میشه دارم به غروب جمعه نگاه میکنم و فکر میکنم که الآن باید چیکار کنم . اما بعدش به این فکر میکنم که شاید من فقط یه روز بد داشتم و فردا همه چیز یکمی بهتر میشه ... من دارم یکی از پراکنده ترین نوشته‌هام رو مینویسم و فقط در حال چرخ زدن توی اطراف این خاکستری های لعنتیم .