یه وقتهایی اجبار واقعاً چیز خوبیه. ما معمولاً فکر میکنیم وقتی مجبور به انجام کاری هستیم یعنی تحت فشاریم، اذیت میشیم یا هر چیز دیگه. اما وقتی از بیرون نگاه میکنی، میبینی اجبار بعضی وقتها اتفاقاً خیلی هم کمککننده است.
مثلاً من چون شغلم آزاده، قرار بود امروز با یکی از دوستام که کارمنده برم بیرون. چون اون باید سرِ تایم میزد بیرون، منم به اجبار مجبور شدم سرِ ساعت از خونه خارج بشم. ولی وقتی بیدار شدم حالم خیلی بد بود؛ به خاطر مریضیای که دارم سرم درد میکرد، سنگین بودم، و روزم کاملاً خراب بود. راستش فرقی هم نمیکرد؛ اگه خونه میموندم هم نمیتونستم پنج ساعت بخوابم. نهایتش میخواستم نیم ساعت یا یک ساعت بخوابم.
اما همین اجبار باعث شد دیسیپلین پیدا کنم. و در نهایت همین دیسیپلینه که نتایج شگفتانگیزی برات رقم میزنه.