ویرگول
ورودثبت نام
Saba
Saba
Saba
Saba
خواندن ۳ دقیقه·۷ ماه پیش

آخرین والس

آهنگ داره می‌خونه:
احساس من به تو لطیفه مثل حباب
نمیخوام بیارم به زبون بترکه بره به باد
وقتی به جایی می‌رسه که میگه << بلند و فاش اینو میگم، به تو بنده نفسم>> اشکام سرازیر میشه. این آهنگ چی رو یادم میندازه؟ دیگه نمیدونم.

فلش بک 1:

یادم میاد دماوند بودیم. من دیشبش سر پروژه بیدار مونده بودم و خیلی خسته بودم. رفتم تو اتاق و یک کمی خوابیدم. بیدار که شدم داشت میخوند: <<روزها و شب کنارتم...>>. با قیافه خواب آلود به بهار نگاه کردم و همگی رقصیدیم. رقصیدیم و در عین حال هممون هم رو دوست داشتیم. رقصیدیم و هممون ایران بودیم. رقصیدیم و هیچ دلخوری‌ای حقیقتا نبود. صاف بودیم. خیلی صاف و زلال.


فلش بک 2:
توی ماشین بودم و مسیر زندگیم رو انتخاب کرده بودم. انتخاب خودم بود، پس چرا ناراحت بودم؟ مزه خون میداد دهنم. حال و روز خوشی نداشتم و سعی کردم به خودم مسلط بشم و رانندگی کنم. من یه چیزی تو وجودمه که نمیتونم به کسی بگم. نه این که نخوام، نمیدونم چیه. عین خوره داره من رو میخوره و به نظر به زودی تموم میشم. من خیلی خوشبختم. در عین حس خوشبختی حس مرگ میکردم. آهنگ بعدی پلی شد<< به تو بنده نفسم>>.


فلش بک 3:
توی مترو بودم. لبم رو گاز میگرفتم که اینجا گریه نکنم و نگاه های عجیب غریب همه رو به سمت خودم جذب نکنم. باورتون میشه تازه فهمیده بودم که آدم ها تنهان؟
بهار یه بار بهم گفته بود. گفته بود گاهی اوقات عشق زندگیت کنارته ولی تنهایی، خیلی تنها.
به دختر جلوم خیره شدم. دختر زیبا بهم خندید و زدم زیر گریه. آدم نا آشنا برام خیلی آشنا بود. پلی شد:<< دلم مال توست تا آخر عمر میمونیم پیش هم>>
دلم خواست دختر رو بغل کنم. دلم میخواست بگم از چشم های تو هم معلومه حالت خوب نیست. درست میشه همه چیز. شاید هم نشه نمیدونم.


صحنه آخر:
چشمام که باز میشه میگه<< می تپه قلبم برات>>. تمام صحنه ها میاد جلوی چشمم و دهنم مزه خون میگیره.
من هیچیم نیست. خوشبختم و چیزای حال خوب کن زیاد دارم. دوستی دارم که سطل آشغال مزخرفات من بشه. ولی تو وجودم یه چیزی میچرخه شبیه دلتنگی. شبیه شب قبلی که آدم عاشق، خودش رو تبدیل به هیولا بکنه. شب قبلی که تو بغل بهار گریه بکنم و فردا سوار هواپیما شه. شب قبلی که نگاه دوست به من عوض بشه. شب قبلی که بابابزرگ ببوستم و بگه تنها نوه من میخواد بره؟ شاید دیگه نبینمت. شب قبلی که مامان بزرگ رو سرطان بخوره و ببلعه. شب قبل خاک شدن همکلاسیمون شایان که پر از عشق زندگی بود. شب قبل دیدن عمه در حال گریه به خاطر اینکه هیچکس عمه رو نمیدید و نامرئی بود.

نورای عزیزم، میفهمم چرا شوهرت رو ترک کردی. سوکورو تازاکی، میدونم چه دردی داره که یهو کنار گذاشته شدی. امیدوارم حالتون خوب باشه. شاید براتون نامه نوشتم. شاید هم مثل آدم های معمولی فراموشتون کردم. سعی میکنم مثل شما بمونم. تا وقتی که این آهنگ جا داره غمم رو حمل بکنه ادامه میدم.

میبوسمتون.

صبای ناامید

The last waltz
The last waltz


دلتنگیسرطانتنهاییمهاجرتعشق
۱۴
۴
Saba
Saba
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید