ویرگول
ورودثبت نام
Saba
Saba
Saba
Saba
خواندن ۱ دقیقه·۲۲ روز پیش

پس که اینطور!

حقیقتا ناامیدی دیگه کورم کرده. نه حال و حوصله نوشتن دارم، نه حوصله زندگی روزمره. دوست ندارم مرگ تدریجی خودم رو تماشا کنم. ترجیح میدم خیلی صاف و چکشی بمیرم. این قضایا اما داره کم کم پوستم رو از تنم جدا میکنه یا خونم رو می‌مکه.

انقدر با دغدغه زندگی کردم که معنی زندگی رو یادم رفته. درسته که حال هیچ کدوممون خوب نیست اما دوست ندارم در این منجلاب دست و پا بزنم. صبح‌ها از خواب پا میشم. چایی و کیک کوچولوی شکلاتیم رو میخورم و میرم سراغ کارهایی که همیشه میرم. 1. چک کردن اخبار برای این که دوز بدبختی روزانه ات رو مصرف کنی. 2. نوشتن پایان‌نامه. بلکه فکر کنی امروزت رو یکم مفید بودی. 3. تکستینگ عاشقانه تا یادت بیاد دنیا میتونست جای بهتری باشه. 4. گریه. گریه مداوم.

البته روزهای متفاوت تری هم دارم. صبح ها لباس می‌پوشم و میرم به سمت دانشگاه تا آدم‌های مزخرف زندگیت که یک زمانی جزو یکی از فوق‌العاده ترین آدم‌های زندگیت بودند. زندگی خیلی جالبه نه؟

به هر حال میبوسمتون. حوصله نوشتن بیشتر از این رو ندارم. میخوام لوبیا پلوی چرب بخورم. شنیدید روغن چقدر گرون شده؟ بنابراین لوبیا پلوی من اعیانی هست و من باید خداوند را شاکر باشم. دوستدار شما صبا. البته اونقدرا هم دوستتون ندارم. این آهنگ رو خیلی دوست دارم:

And I was so young when I behaved twenty-five
Yet now, I find I've grown into a tall child

And I don't wanna go home yet
Let me walk to the top of the big night sky

بوس

زندگیدوست
۶
۸
Saba
Saba
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید