تیر ماه هشتاد و سه سال پیش بود. جنگ جهانی دوم سه سال قبل آغاز شده بود و کشور ما به دست نیروهای متفقین اشغال شده بود. روسها در شمال کشور و انگلیسیها در جنوب کشور حضور داشتند. در جاده قم به سمت تهران، چندین کامیون ماک در حرکت بودند. یکی از آنها راه خود را به سمت روستایی در سمت غربی جاده کج کرد و وارد روستا شد. اگرچه سالها از عصر چاروادارها و درشکهها گذشته بود؛ اما این اولین کامیون ماک متفقین بود که به روستا وارد میشد. بچههای قد و نیم قد روستا که تا آن زمان چنین ماشینی ندیده بودند، با شوق و هیجان زیادی دنبال کامیون ماک میدویدند. آنها فریاد میزدند: «خرهکشها (آبحوضیها) آمدند.» کودکان روستا به روسها خرهکش یا آبحوضی میگفتند. زیرا به نظر آنها چهره روسها شبیه به کسانی بود که از حوض، لَجَن بیرون میکشند!
اگرچه برای بچههای روستا تماشایی و سرگرمی بود که به نظاره کامیون ماک و شوفر روسی آن بدوند، اما شاید برای بزرگترها کمی نگرانکننده بود. هیچ کس نمی دانست این کامیون ماک به کجا می رود؟ شوفر آب حوضی آن به چه قصدی به سمت روستا راه کج کرده است؟ عدهای از مردم روستا به تصور اینکه روسها میخواهند مزاحم نوامیس آنها شوند، ترس و دلهره عجیبی داشتند. پیرزنی ساده لوح فریاد زد: «وای بیچاره شدیم! روسها به ده ریختند! دخترها را قایم کنید!»
آزادخان، کدخدای ده، شنیده بود که چند ماه قبل در یکی از روستاهای قم، روسها تمام گندم و غلات مردم بیچاره را غارت کردند. سپس آنها گوش و بینی آقا رضا، مردی که به خاطر گرسنگی و قحطی یک قرص نان را از آنها دزدیده بود، بریدند و او را سوار بر الاغی کرده و در قم چرخاندند تا درس عبرتی برای دیگران باشد.
بنابراین آزادخان و عدهای از مردم روستا سراسیمه و با دستپاچگی خودشان را به کامیون ماک رساندند. ماشین و راننده آن در جاده نعل کشان توقف کرد. مرد روسی با عجله از کامیون ماک پیاده شد و در حالی که مردم با تعجب به او زل زده بودند، دو تا جعبه چوبی را از ماشین بیرون آورد و روی زمین گذاشت. روی جعبهها با برگ پوشانده شده بود. مرد روسی خم شد و کمی از برگهای روی جعبه را کنار زد. زیر برگها، زردآلوهایِ قیسیِ تازه رسیده بود. او با کمال خونسردی نگاهی به جماعت روستایی انداخت و سپس از مردم روستا خواست تا در ازای دریافت دستمزدی برابر یک قِران، روزانه برای او زردآلوها را آله (نصف) کنند. خلاصه، ورود این کامیون ماک به روستا موجب شد تا زنان روستا به مدت یک ماه برای روسها برگه زردآلو درست کنند و در آن روزگار سیاه میهن برای مدتی به کاری مشغول شوند تا با حقوق بخور و نمیر حاصل از آن، چشم به انتظار روزهای رهایی از اشغال و جنگ و تبعات ویرانگر آن باشند. از این رو شاید بیراه نباشد اگر بگویم که آن کودکان به درستی آن راننده روس را به آب حوضی تشبیه کردند. زیرا او با این کار موجب شد تا اندکی از آن لجنهای کثیف غارت و قحطی، که کف حوض وطن را اشغال کرده بود، بیرون کشیده شود.