ماجراهای من و استونی!! (1)

ماجراهای من و استونی
ماجراهای من و استونی


موزیک "غریبانه" احسان خواجه امیری یادتونه؟
مثل همون موزیک یهو میریم وسط ماجرا بدون مقدمه.

....رفتم برای افزایش حقوق صحبت کنم؛ این مکالمه ما بود

+خوب چیکار باید کنیم تو این شرایط رئیس جان؟
- ببین نیموس* جان پوله فلان پروژه در فلان شهر گیر کرده و حتی پول بسار جا رو هم نگرفتیم اما افزایش حقوق اتفاق میفته در آینده
+ من مشکل مالی ندارم، فقط میخوام وقتم آزادتر باشه
- خوب مشکلی نیست از این پس....

حدود 25 دقیقه صحبت شد ولی ادامه مکالمه از اینجا به بعد رو دیگه یادم نیست چون تصمیم گرفتم قید صحبت در مورد افزایش حقوق رو بزنم و موقعیت بهتری خلق کنم و از اون لحظه حواسم جای دیگه رفت و فقط صحبت کردم تا جلسه رو ببنیدم.
اما فرداش موقعیتی برام پیش اومد که قرار شد اگر همچی درست اتفاق بیفته، میشه رفت استونی اونم با ماهی 180 یورو (حدودا) به ازای هر نفر؛ یهو شُک شدم که چقدر سریع برای بهتر شدن شرایط موقعیت پیش میاد شایدم هم قبلا هزار بار اتفاق افتاده بود و من چشمام و بسته بودم.
مثلا کلی پروژه که تو ذهنم بود یا تو ذهن دوستانم بود که اجرایی نشد و شاید تو همین کشور میشد شرایط رو بهتر کرد و دلیل اجرای نشدن از سمت من یا نصفه اجرا شدن پروژه ها تمرکز من روی رفع مشکلات جاری بود یعنی همیشه سعی کردم مشکلی که الان هست رو یجوری Handel کنم تا بتونم، بمونم و ادامه بدم اما الان حس میکنم اشتباه مهلکی کردم و کلی وقت از دست دادم، شاید الان از اون مشکلات رهایی پیدا کردم ولی حس میکنم میتونستم حداقل یکی از اون چند ایده رو اجرایی کنم که شاید خیلی سریعتر و بهتر از اون مشکلات بیرون میجُستم؛ حس میکنم یه جای این هزار توی لعنتی رو اشتباه رفتم و شایدم نه!!!


اما باید تصمیم رو بگیرم که برم یا بمونم و واقعا واموندم...
وقتی تصمیم رو جدی تر کردم، ترس عجیبی وجودم رو گرفت؛ اونم منی که منتظر چنین موقعیتی بودم.

میدونین گاهی برنامه نویس ها یه دستور احمقانه ای رو اجرا میکنن "DELETE FROM table_name" و بعضی آدم ها هم تصمیمات سخت رو اینجوری میگیرن، یهو بدون WHERE همه چیز رو حذف میکنم فارغ از اینکه که کارشون درست هستش یا خیر و الان نگران همین تصمیم سختی هستم که داره اتفاق میفته چون متاسفانه من یه "برنامه نویس احمق" هستم.
حالا من موندم و یه دوراهی لعنتی که هر دو مسیر آیندشون برام تیره و تار هستن مخصوصا که تصمیم باید برای دو نفر باشه یکی خودم و یکی نیموس کوچولو....
...to be continued


*: از این پس خودم به اسم نیموس صدا میکنم و فرزندم رو نیموس کوچولو...
پ.ن: سعی میکنم هر هفته یکی دو بار ادامه اش و تعریف کنم