به یک میز 1 * 2 نیازمندیم

میز 1*2 مورد نظر
میز 1*2 مورد نظر

پیرو پست قبلی، به یک برنامه نویس ژیگول نیازمندیم، برای یه آگهی کار دیگه هم رزومه ارسال کردم. یکی زنگ زد و قرار مصاحبه گذاشتیم.

جلسه اول اینطور شروع شد که این آقا توی رزومه من دیده بود ک تو زمینه اینترنت اشیا کار میکنم و به سرش زده بود که وارد این حوزه بشه. با این جملات شیرین شروع کرد که ...

-من دنبال کسی میگردم ک سرش درد کنه برای کارای جدید و نوآوری و خاص بودن و ...

و من همینطور داشتم حال میکردم که ایول عجب موقعیتی پیدا شده آفرین بهش و ازین حرفا . خلاصه کمی به همین منوال گذشت و یه محصول تو فکرش داشت که قرار شد من برم امکان سنجی کنم ک این کار چطور میتونه انجام بشه و چقدر پروتوتایپ هزینه خواهد داشت و ...

منم اومدم با امیدواری و انگیزه بررسی کردم و داکیومنتی برای جلسه بعد آماده کردم. جلسه دوم هم به تعریف و تمجید گذشت که چه داکیومنتی و چه بررسی خوبی و فلان و بهمان که باز منم کلی حال کردم با این قضیه که بالاخره یکی رو پیدا کردم که خیلی وقت بود میخواستم. ( تا اینجای کار دفتر کارش منشی داشت و همه چی نرمال و جالب بود. حالا جلوتر مشخص میشه اینو چرا گفتم) در انتهای جلسه گفتیم خب حالا بیایم ببینیم تک تک این قطعاتی ک میخوایم چقدر هزینه دارن و قرار شد پای تلفن به سمع و نظرشون برسونم.

گذشت و اومدم بررسی کردم دیدم تو بازار مشوش این روزا یکی دو قطعه واقعا سخت گیر میاد و اگرم برای پروتوتایپ گیر بیاریم برای تولید انبوه به مشکل برمیخوریم. زنگ زدم به نظر و سمعشون برسونم که منشی هی اصرار که شما تشریف بیارید دفتر. من هی گفتم بابا میخوام یه جمله بهشون بگم ببینم چه نظری دارن خلاصه بعد یه هفته موفق شدم تلفنی صحبت کنم و گفتن مشکلی نداره بیا دفتر بریم سراغ محصول دگ ای .

جلسه سوم ( به دلیل نشناختن درست تهران و آدرس اشتباه راننده تاکسی که از یه مسیر دگ ای رفتیم و نصفه راه پیادم کرد و هزار ماجرا ) من دیر رسیدم به دفتر ایشون. به همین دلیل کمی باید منتظر میموندم تا یه جلسشون تموم بشه. نشسته بودم دیدم که دیگ از میز منشی خبری نیست و منشی به همراه چند خانم دگ توپ های پارچه میبرن ازین اتاق به اون اتاق و ماشین چرخ خیاطی و ... !!!

بهرحال فرصت شد و وارد اتاق رئیس شدم. گفتم قبل از این که بریم سراغ اینکه رو چه پروژه ی جایگزینی قراره کار کنیم، شما بیزحمت بگید شرایط همکاری ما چطور خواهد بود.

آقای دکتر که میگفتن یکی از مدیران پروژه یکی از نرم افزار های حسابداری معروف ایران هم هستن شروع کردن :

-گفتن به شما تجهیزات لازم برای ساخت پروتوتایپ داده میشه و از شما توی صد روز یه پروتوتایپ میخوایم. محصولی که بازار رو بترکونه، تو حوزه اینترنت اشیا سرآمد باشه، ارزون باشه و ... تو این مدت هم باید تمام وقتتون رو بذارید و جایی دگ فعالیتی نداشته باشید و تمام وقت محل کارتون حضور داشته باشید

-چند نفر نیروی کار میتونم داشته باشم؟

-هیچکس، تنها خود شما همه کار رو باید انجام بدید.

-از نظر مالی چطور قراره کار کنیم؟

-قطعا حقوق که به شما نمیدیم چون اینکار اشتباهه

تو کتابای روانشناسی خونده بودم که میخواین کسی رو از خواسته های خودش به سمت خواسته های خودتون بکشونید اول یه موضوع مشترک پیدا کنید که هر دو تاییدش کنید بعد کم کم اون فرد هم میاد سمت خواسته های شما. من اومدم بگم بله خب تو این کار ها آدم باید فکر کنه محصول خودشه و حس کارمندی نداشته باشه تا بتونه با جون و دل ...

-من نیازمند تایید شدن یا رد حرفم نیستم. به شما از فروش 1000 تای اول 10 درصد و هزارتای دوم 5 درصد و بعدش هم هیچی نمیرسه. حالا بعدش میریم سراغ اینک پروژه دیگه ای کار کنیم با هم یا خداحافظ

-اما من تا یه پروژه رو قابل توسعه نبینم رغبتی ندارم روش کار کنم

-من دنبال اسکیل پروژه نیستم. محصول رو میسازید و ما میفروشیم همین

-میخواین این حوزه اینترنت اشیا بعد چند محصول یه بازوی جدید از شرکتتون بشه و یه شرکت براش تاسیس کنید ؟

-اینو من تصمیم میگیرم و اگرم بشه شرکت من خواهد بود

با خودم گفتم خب تا اینجاش من باید نقش یه زن حامله رو بازی کنم که تو 100 روز هم باید یه بچه کامل بزاد!!! تو این صد روز هم نباید وقتم رو برای کارای دگ بذارم پس توی یه شهر غریب باید فتوسنتز کنم. بنظرم اومد نیاز دارم چندتا لباس سبز بخرم و میز کارم رو کنار پنجره در نظر بگیرم که نور طبیعی بهم بتابه!!! پرسیدم دفتر کار و فضای کاری چطور و کجا خواهد بود؟

-همین جا و به دلیل کمبود جا اتاق جدا نمیتونم بهتون بدم نهایتش یه میز 1 * 2 در اختیارتون قرار میگیره.

-من برم فکرامو بکنم بهتون اطلاع میدم. با اجازه خداحافظ

اتاق نمیده بعد تو اون فضایی که بقیه دارن خیاطی و قلاب بافی و جلسه و مدیر و منشی و ... با لطف فراوان یه میز میخوان بدن که من اونجا این کارایی که خواستن رو انجام بدم!!!!!



حالا دوستان من خیلی مردد بودم و واقعا نمیدونستم چطور باید تصمیم بگیرم واس همین این مطلب رو اینجا به اشتراک میگذارم تا بهم توی تصمیم گیری کمک کنید. تو کامنت ها منتظرتونم. اگرم ببینم دوست دارین لینک این مطلب رو به همراه نظراتتون برای شخص ایشون ایمیل میکنم. :)