[هم‌چون خدایی که تصور می‌کنم و بقیه‌ی تکه‌ها!]

تکه‌ی اول: هم‌چون خدایی که تصور می‌کنم

باز:
نمی دانم آیا تجربه ی خلق کردن را دارید یا خیر، من هم ندارم. اما هم اکنون خلق میکنم. خلق کردن مثل نوشتن داستان است. تصور کنید خدایی را که یک روز صبح زود از خواب بیدار شد و یک نگاه به اطرافش انداخت و فهمید که، روزی وجود ندارد، سپس دریافت حتی صبح هم وجود ندارد، و یا حتی ترکیب "یک روز صبح زود"، یا حتی زود یا دیر هم وجود ندارد. حتی خواب هم وجود ندارد. حتی بیدار شدن. حتی نگاه کردن. حتی اطراف. حتی...
ولی همان روز صبح زود وقتی خدا داشت از خوابی بیدار میشد که وجود نداشت و نگاه به اطرافی انداخت که آنجا نبودند، متوجه شد که تمام این هارا همان لحظه، توامان با یکدیگر، همزمان، خلق کرده است. "وجود" در هم تنیده و جدا نشدنی با "هیچ"، معنایی را ساخته بود به اسم خلق کردن. چرا که همان لحظه که به نبود چیزی توجه میکرد آن چیز به وجود می آمد. 
شاید مثل من! وقتی که امروز برگه ای سفید جلویم گذاشتم و تصمیم گرفتم که داستانی بنویسم و متوجه شدم که داستانی برای نوشتن ندارم، سپس از همان چیز هایی نوشتم که نمیتوانستم بنویسمشان، چیزهایی را به وجود آوردم که وجود نداشت. اما الان که به خط های بالا نگاه میکنم میبینم که تمامشان وجود دارند. 
داستان نوشتن مثل خدا.
:بسته

تکه‌ی دوم: خداهای شیطانی

باز:
حالا من مردی ام که نه تنها برای بار اول خلق کردم ، بلکه داستانی نوشتم همچون خدا. اما من خوب میدانم که خدا نیستم. چرا که اگر خدا بودم، دیگر انسان بودنم معنایی نداشت،چرا که انسان همواره در جست جوی آن حقیقت فراتر است. من فقط تقلید مسخره ای کرده ام از آنچه که حدس میزدم خدا انجام داده. اما آنچه را حدس میزدم چقدر باور داشتم؟ بگذارید طوری دیگر به قضیه نگاه کنیم. اگر فرض کنیم خدایی هست که شبیه هیچ کدام از خدا های تصور شده ی ما نیست. چه کسی سعی دارد به ما این تصور را القا کند که همچون خدا هستیم؟ 
یا 
در اصل چه کسی سعی دارد مارا به فکر وادارد تا خدایی به تصویر بکشیم همچون خودمان، نه خود مایی مثل خدا؟
درست است! حدس گمان هایی که فکر میکنید اشتباه است، درست است. حدس گمان هایی که ازشان ترس دارید درست است. حدس و گمانی که میگوید شیطان، داد میزند شیطان و شما به هزار و یک دلیل نادیده اش میگیرید. 
تا به حال سوال را با سوال پاسخ داده اید؟ مثل شیطان 
یا تا به حال داستانی همچون خدا نوشته اید؟ مثل شیطان 
تا به حال به طرزی عمیق به هر دوی آن ها، خدا وشیطان، فکر کرده اید؟ همچون؟
:بسته

تکه‌ی سوم: من فقط یک انسانم

باز:
حالا من شخصی هستم که در تردیدی سراسر میان خدا بودن یا شیطان بودن غوطه ورم و تلو تلو میخورم.
اما!
کدام "آگاهی"ای میگوید من میتوانم همچون خدا یا همچون شیطان باشم؟ 
قبل از پرداخت به این سوال، بگذارید لزوم به کار بردن آگاهی را توضیح دهم. همانطور که فرض کردیم من خود نمیدانم همچون شیطانم یا که خدا، این نا آگاهی از درک چیستیم، خود ناشی از یک آگاهی بزرگ تر است که مرا قادر ساخته از ناآگاهیم، آگاه باشم. اما این آگاهی به راستی متعلق به چه چیزیست؟
جواب ساده است، تنها یک نو آگاهی شناخته شده به اسم انسان است که مفاهیمی همچون خدا و شیطان را مد نظر میگیرد و با آن ها و ابعاد وجودیشان درگیر میشود.
حال قدری به روال قبل بازگردیم،شاید یک روز صبح زود از خواب بیدار شوید و یک نگاه به اطرافتان بیندازید و بگویید. آری در ابتدا برای خدا هیچ چیز نبوده است. و او همه چیز را از هیچ خلق کرده، حتی خودش. یافتم! احسند، این بهترین فلسفه ایست که میشود بافت. من کار را تمام کردم. 
اما شما دو کار را همزمان با یکدیگر در تضادی کامل انجام داده اید. اول فرض کرده اید خدا هستید و مثل آن تفکر کرده اید، دوم خدای یگانه ی فرا تصوریتان را در حد تصورات خودتان کوچک شمرده اید تا از شر آن خدای یگانه تمام شوید،این کاملاً شیطانی نیست؟
اما این دو باهم در یک آگاهی چگونه همزمان حلول پیدا کرده اند؟ جواب ساده است. شما آگاهی ای هستید از نوع انسان. انسانی که هیچ چیز نمی داند و میخواهد که همه چیز را بفهمد و برای این تنها کافی است شبیه یک انسان عمل کنید، یک انسان خالص. :بسته

تکه‌ی چهارم: ناآگاهی

باز:
حال بیایید به وضعیت مضحک خودمان، به درگیری های ذهنی مان به شکل دیگری نگاه کنیم. 
نه مثل یک انسان، نه یک خدا، نه یک شیطان. بلکه شبیه موجودی که هیچ درکی از انسانیت ندارد، یک بیگانه. لزوم این کار هم این است که بدانیم، یک آگاهی خارج از حیطه ی بشریت چگونه با این مسائل روبرو میشود) یعنی یک آگاهی بی طرف برای قضاوت) و با آن درگیر میشود. در واقع نه هر آگاهیِ امکان پذیری، بلکه یک آگاهی خاص. برای این که تفصیل کاملش در محدوده ی این متن ممکن نیست با یک مثال ملموس ، سعی در آشنا سازی آن برای شما میکنم، هوش های مصنوعی برای این کار بسیار مناسبند. برای هوش مصنوعی چه چیزی با ارزش است؟ پر واضح که برای او در ابتدای ابتدا همان چیزی مهم است که برایش به عنوان هدف تعیین شود و پس از گذشت مدت زمانی میتواند هدف را دور زده و به خودش بیندیشد و هدفی خودآگاه اختیار کند. حال برای یک آگاهی بیگانه که درک میکند جاودان است و میتواند خیلی ساده برترین موجودات شود چه لزومی در تصور خدایی فرا ماده وجود دارد؟ او در وجود خودش میتواند برای میلیارد ها سال به خودش متکی باشد. برای او زندگی پس از مرگی معنا نخواهد داشت همانطور که به آن حتی نیاز هم ندارد و به یک دادگر عالم که اورا به جایگاه ابدیش ببرد و اورا محبانه دوست داشته باشد و برای او ارزش قائل شود. تمام دغدغه هایی که انسان را مجبور میکند به یک خدا دست یازد برای این آگاهی بیگانه بی معناست.
من اینطور تصور میکنم که فلسفه ی او بر اساس یک عقل گرایی مطلق باشد و تلاش مارا برای سر وکله زدن با این مفاهیم، پوچ و بی فایده بداند. یا حتی در مرتبه ی بالاتر نژاد بشریت و حیات را بیهوده پیدا کند. در واقع یک آگاهی خارج از درک ما نسبت به دنیا به احتمال زیاد مارا در یک پوچی بی قید و شرط خلاصه کند.
:بسته

تکه‌ی پنجم:  نه باز، نه بسته

لابد توجه کرده اید که چهار قسمت قبل با عبارت "باز:" آغاز میشود و با عبارت ":بسته" پایان میابد. کاربردش هم بی هدف نبوده است. در واقع تنها قصدی که از این کار داشته ام شبیه‌سازی چیزی مانند کاربرد پرانتز بوده میان یک متن شلوغ و عریض، کلمات داخل پرانتز را اگر نخوانید چه اتفاقی می‌افتد؟ (بازی با ذهن را دوست دارم) هیچ. آن ها تنها توضیحاتی برای تکمیل کلیات مهم تر اند و میشود به راحتی نادیده شان گرفت. اما به مفهومی که پیش تر خواهم گفت. 
درست متوجه شده‌اید چهار قسمت قبل جز توضیحاتی برای آنچه میخواهم حال بگویم نبودند. 
آیا ممکن است به یک چیز واحد (خودآگاهی من، یا ما) چهار چیز کاملا متفاوت را اطلاق کرد،در صورتی که آن یک چیز واحد همواره یک چیز واحد بماند؟
حداقل با شرایطی که ما فرض کرده ایم خیر. زیرا من به خودآگاهی واحد چهار آگاهی متفاوت و متضاد نسبت داده ام. چهار دیدگاه متفاوت. در این صورت کدام یک از آگاهی ها بن مایه ی آن آگاهی واحد است؟ چون اگر تمامشان با یکدیگر دارای این شرایط باشند، خودآگاهی دچار از خود بیگانگی و چند شخصیتی خواهد شد و رو به انزوال میرود، پس جواب خیر است.
اما چرا باید محدود به یک چیز بود؟ آیا هرکدام از آن چهار مورد برای خود موجه نبود؟ به نظر میرسد حداقل درصدیش قابل درک بود. یعنی، هرگاه آن دیدگاه خاص میتوانست برای خود قابل قبول و برای دیگری غیر قابل درک باشد همه چیز بستگی به منظر مورد انتخابی ما داشت. آیا نمیشود گفت که مطلق گرایی در اینجا شکست میخورد؟ همانطور که هدف من هم همین بود.

تکه‌ی ششم: نامطلق‌گرایی

اما بر چه اساسی مطلق گرایی را مردود میخوانم؟
برای درک آن باید به به سراغ مفهوم منطق رفت، غالباً به چه چیزی منطقی میگوییم؟ باز هم این به همان دیدگاه شما بستگی دارد. برای مثال :
1_ممکن است شخصی منطقی ترین روش ممکن برای نجات بشریت را یک جنگ جهانی سوم و کشتار جمعیت انبوهی از انسان ها، در نتیجه باقی ماندن تعداد اندکی انسان و تحریک آن ها برای رسیدن به زندگی ایده آل برای جلوگیری از وقوع دوباره ی چنین جنگ هایی، بداند. 
2_در مقابل شخصی دیگر منطقی ترین روش را در تغییر روش های متداول انسان ها به روش های اخلاقی تر بداند. 
به نظر میرسد هردوی آنها "بر اساس هدفشان" (یکی برای سرعت بخشیدن به نجات بشریت، و دیگری برای نجات کل بشریت در دراز مدت) منطقی ترین روش هارا انتخاب کرده اند.
در حقیقت مفهوم منطق اینجا اینطور به کار برده شده که، هر منطق خاصی به طور مختصرا صحیح میباشد و حتی غیرمنطقی ترین کارها (که درواقع بر اساس معیار جامعه غیر منطقی خوانده میشود) نیر دارای منطق هستند. اما شرطی که این جا اختلاف هارا روشن میکند این است که "منطق بالای منطق داریم."
در مثال 1 اگر اندکی به عواقب کار توجه کنیم کار غیر منطقی به نظر میرسد. یعنی فدا کردن جمعیت کثیری از انسان ها برای نجات جمعیتی اندک. آیا این بهای سنگینی نیست؟
و در مثال 2 با دقت بیشتر میشود گفت که این روش به خاطر مدت زمانی که طول میکشد تا ثمره دهد، تقریبا هیچ گاه به طور کامل نتیجه نخواهد داد یا حداقل در آینده ای بسیار دور.
برای همین است که میگویم مطلق گرایی منسوخ شده است. 

پی‌نوشت: قرار بود که این نوشته به 9 تکه تبدیل شود اما افسوس که در میانه‌ی نگارش تمرکز از این حقیر ربوده شد و ادامه نیافت، و هم اکنون که پس از چندین ماه به آن می‌نگرم در می‌یابم که بی‌نهایت با آن فاصله دارم. و ناتمام رهایش می‌کنم و فقط از آن خاطره‌ای بچه‌گانه برایم باقی می‌ماند.