[آدم ها]





به نظرم بزرگترین تفاوتِ یک کتاب خوب و یک کتاب بد این است که کتاب بد کاری میکند شما در انتها ازش سوال کنید "خب که چه؟" ساده تر بخواهم بگویم یک کتاب بد مثل شلغم است، هیچ کنشی در شما بر نمی انگیزاند، هیچ سوالی در ذهن شما نمیکارد، هیچ دیدگاه نویی به شما نمیدهد، هیچ مسئله ای را برای شما حل نمیکند، و یا اینکه هیچ حسی در شما ایجاد نمیکند.

آدم ها اصلا شلغم نیست، کتابیست که در دوروزی که باهاش زندگی کردم، بارها مرا خنداند و بیشتر گریاند، همیشه هم با یک فرمول مشابه، مثل بچه ها، اول به تو یک شکلات میدهد، تو با اکراه یک گاز ازش میکنی که مبادا طعمش نارگیلی باشد و گند بزند توی انتظاراتت، بعد که میفهمی نارگیلی نیست و فندقی است، تصمیم میگیری همه اش را بخوری، سریع شکلات را از دستت کش میرود و تو میزنی زیر گریه.

عجیب نیست که خود احمد غلامی جایی مینویسد "راستی چرا انقدر آدم ها بی خبر غیب میشوند." و نقطه میگذارد انتهای جمله ی سوالی اش.

اصلا برای همین بود که با این رمان آشنا شدم، چون روز نقدِ کتابِ خانم مهری بهرامی، یعنی؛بیرون از گذشته میان ایوان، که نشر نیلوفر هم چاپش کرده، آقای علی فاطمی این کتاب را دست سید رضی آیت دید و گفت به نظرم هرکس میخواهد شخصیت پردازی را یاد بگیرد باید به طور جدی این کتاب را (یعنی آدم ها را) بخواند. و من خواندمش، و حالا متحیرم که چگونه نویسنده انبوهی شخصیت را ساخته که همه شان تشخص دارند و همه شان هم یکجوری تورا به چالش میکشند. شاید هم من زیادی ساده و احساساتیم. اما مسئله این است که هرگز این کتاب را به کسی قرض نخواهم داد (هرچند کلا به کسی کتاب قرض نمیدهم) چون نمیخواهم جای قطرات اشک را در پایان فرصل های مختلفش تشخیص دهد.

تذکر:تراجنسیتی نیستم، لطفا دست از این افکار مرد ستیزانه تان که مرد گریه نمیکند بردارید.