[موقرمز]

دلم میخواهد تا ابد راجع به این رمان بنویسم، شگفت زده ام کرده است، چون توانسته به من بقبولاند که یک رمان احمقانه است، یک رمان مضخرف، با یک راویِ کسل کننده، یک سری داستان بیخودی، با یک سری حرف دهن پر کن به کمک اسطوره ها و چندتا تفسیر فلسفی.

واقعا چه اتفاقی در موقرمزِ پاموک می افتد؟ هیچ اتفاقی، طرحِ رمان کاملا ساده و بی شیله پیله است. و به لطف نگاه های سطحیِ شخصیت راوی اش (و اندکی هم ساده نویسی که چون ترجمه است، درست نمی دانم باید آن را پای عین الله غریب گذاشت یا خودِ پاموک) شما هیچ انتظاری از این رمان ندارید، فقط سریع تر میخوانیدش تا تمام شود. ولی دست کم میگیریدش، ناگهان متوجه میشوید پاموک چه نظام معناییِ پیچیده ای را در بطن رمانش گنجانده.

رمان به زعم من در لایه ی اول روایت شخصی است از زندگی اش، دوران چاه کنی اش در یک شهر کوچک و عشق و همخوابگیِ اولش و رابطه ای پدرانه با یک استاد و بعد اتفاقاتی که آن وسط می افتد و پیامدهای آن ها در چندین سال بعد.

در لایه ی دوم تقابلِ نگاه های فلسفی غرب به هستی، و شرق نزدیک به هستی است. در قالب دو اسطوره ی ادیپ و رستم و سهراب، شرقی های نزدیک که میگویند از پدر (خالق) بی چون و چرا اطاعت کن و حتی اگر او جانت را خواست تقدیمش کن و غربی ها که میگویند میتوانی با پدر (خالق) مخالفت کنی و آن را زیر سوال ببری.

در لایه ی سوم، باید دید که چرا نام رمان موقرمز است؟ پاموک به صراحت نمیگوید اما این همان اسطوره ی لیلیث است، رنگ قرمزِ او نماد شهوت است، و پاموک به نظر من سعی میکند داستان هستی را، دلیل خلق خلقت را، یک شهوت، یک هوس، یک کنجکاوی بشمارد. آنچنان که جم، در نوجوانی مجذوب زنی موقرمز میشود، فقط یک شب با او میخوابد، و این عشق مانند سیبی که آدم را از بهشت بیرون انداخت، جم را از زندگیش در روال عادی، و درگاه کسی که برایش حکم پدر را دارد، تبعید میکند. همان هوس زودگذر، تبدیل به فرزندی میشود که روزی پدرش را خواهد کشت. و فرقی نمیکند جهان بینی شرقی را داشته باشید یا غربی، به هر حال چه سهراب، چه ادیپ، پدراشان را میکشند. هرچند به نظر میرسد بیش از این زیرلایه داشته باشد، نشانه ها بسیار فراوانند، اما همین که شما در رمانی به آن بی ادعایی این همه ظرافت پیدا میکنید، شگفت زده تان نمیکند؟