
باز هم به همان مقطع آشنای سال رسیدهایم؛ فصل سرد از راه میرسد و همراهش همان نتایج تکراری. تورم، گرانی، فشار معیشت. مردم مینالند، چون چیزی جز نالیدن برایشان نمانده، و حکومتی که باز هم انگار برای این چرخهی تکرارشونده نه برنامهای داشته و نه پیشبینیای.
اما مسئله فقط گرانی نیست؛ مسئله تکرار یک نمایش فرساینده است.
مردم اعتراض میکنند، اما اعتراضشان بیشتر شبیه خشم خام است تا مطالبهی روشن. در شهرستانها خیابان بسته میشود، لاستیک آتش میگیرد؛ حرکتی که بیشتر یادآور کودکی است که نمیتواند نیازش را توضیح دهد، فقط گریه میکند و جیغ میزند. صدایش بلند است، اما حرفش شنیده نمیشود، چون خودش هم بلد نیست آن را دقیق بگوید.
در سوی دیگر، حکومت هم دقیقاً نقش آشنای خودش را بازی میکند؛ نه گفتوگو، نه پاسخ، نه اصلاح. فقط حذف. میکشد، جنازه را میرباید، اجازهی عزاداری نمیدهد، و بعد کانالهای ارتباطی را میبندد؛ شبکههای اجتماعی فیلتر میشوند تا حتی همین فریادهای نامفهوم هم منعکس نشوند.

و در اوج این تناقض، پیام رسمی چنین است: «دولت را مورد بازخواست قرار دهید، اما رهبر را نه.»
گویی مسئله نه رنج مردم است، نه گرانی، نه جانهای از دست رفته؛ مسئله فقط حفظ یک خط قرمز ذهنیـسیاسی است.
این چرخه هر سال تکرار میشود، چون هیچکدام از دو طرف چیزی یاد نمیگیرند. مردمی که خشم دارند اما زبان مطالبه ندارند، و حاکمیتی که قدرت دارد اما مسئولیتپذیری نه. نتیجه هم واضح است: فصلی میآید، فصلی میرود، گرانی میماند، زخمها عمیقتر میشود و هیچکس پاسخگو نیست.
و ما هر سال، فقط شاهد بازپخش همین صحنهایم؛ بدون پیشرفت، بدون اصلاح، بدون افق.