
عدهای هرگز بیدار نمیشوند؛
نه از آن رو که توان بیدار شدن ندارند،
بلکه چون نمیدانند تا چه اندازه تحت سلطهی سنتها و هنجارها زندگی میکنند.
چهبسا تا پایان عمر نیز در همین ناآگاهی باقی بمانند.
حتی اگر لحظاتی به بیداری و پذیرش حقیقت نزدیک شوند،
اگر بر لبهی آگاهی قدم بگذارند،
معمولاً بهسرعت از آن عقبنشینی میکنند
و به حاشیههای امن و آشنای خود بازمیگردند.
گروه دیگری هستند که در جوانی یا میانسالی به این آگاهی میرسند.
خوشا به حال آنها؛
زیرا هرچه بیداری و پذیرش حقایق مسلم و تکراری زندگی که برای تمامی انسان ها یکسان است زودتر رخ دهد،
دردِ رویارویی کمتر،
و امکانِ انتخاب، تغییر و بازسازی زندگی بیشتر خواهد بود.
اما دستهی سومی نیز وجود دارد؛
کسانی که در میانسالیِ دیرهنگام یا در اواخر عمر به این درک میرسند.
برای آنها، بیداری بیش از آنکه رهایی باشد،
با حسرت همراه است؛
حسرتِ زمان از دسترفته
و حقیقتی که دیر فهمیده شد.
آثاری مانند Unforgiven از گروه متالیکا، (بله همان گروه Heavy Metal!)
بهخوبی این مسیر و لایههای عاطفی آن را بازتاب میدهند؛
بیداریای که هرچه دیرتر اتفاق بیفتد،
سنگینتر و بخشایشناپذیرتر میشود.
و در نهایت،
فرقی نمیکند انسان غربی باشد یا شرقی؛
این تجربهی مشترک انسانی
همانگونه که در موسیقی جهانی انعکاس یافته،
در اشعار شاعران سرزمین ما نیز بارها تکرار شده است.