من فکر می کنم که ما در این دنیا تنهای تنهاییم. حتی خدایی هم در کار نیست. جهان دیگری نیز در کار نیست. تمامش ساخته های ذهن خودمان بوده که ما را تسکین دهد. اما قسمت بد ماجرای این مسکّن ها می دانید چه بوده؟ اینکه امروز همان باورها "آزادی" مان را از ما گرفته اند.
اعتقاد به وجود یک خدای دانا و توانا، همان تصویر پدر ریش سفید، همان کهن الگوی یونگ، در پس ذهن ما، همان پدر و ریش سفید توانای قبیله بوده. همان که هم از دیگران به واسطه بیشتر عمر کردن بیشتر میدانسته و هم ثروت بیشتری انباشته بوده.
امروز آن الگو دیگر برقرار نیست. اما ما امروز هنوز پی به آن کهن الگوی روانی در پس ذهن خود و در ناخودآگاه خود نبرده ایم. شاید از نظر خیلی از ما مردم خاورمیانه خداوند همانی است که "بیشترین قدرت" را دارد، بیشترین پول را دارد، آن کسی که بیش از همه میداند. شاید ما مردم خاورمیانه دوست نداریم که حتی دانش در دست مردمان مختلف باشد، پخش باشد. دوست داریم متمرکز باشد، در دست آن خدای "واحد".