چرا همه چیز را تکرار می کنیم؟ چرا به دنبال منجی خارجی (خارج از خودمان) می گردیم؟ چرا نمی توانیم سرنوشت و آزادی خودمان را به دست بیاوریم؟ چرا حکومت از ما حساب نمی برد؟ چرا بر روی حکومت نمی توانیم تاثیر بگذاریم؟ چرا حکومت هر کاری که دلش بخواهد با ما می تواند بکند؟ آیا تقصیر آن قصه هایی که در سر هایمان خوانده اند نیست؟ همان قصه هایی که می گفت "خدا عادل است، خدا جای حق نشسته، ظلم پایدار نیست"؟
چرا جان انسان ها در این مملکت این قدر بی ارزش است؟ چرا دروغ گویی و وقاحت از سوی مسئولین این قدر راحت صورت می گیرد؟ چرا حاکم مردمش را دوست ندارد؟ چرا حاکم خودخواه است؟ چرا حاکم "خودی و غیر خودی" می کند؟ چرا حاکم فکر می کند که از همه بهتر می فهمد؟ چرا شخص اول نظام شون فکر می کنه حق و حقوق بیشتر و امتیازات ویژه نسبت به سایر افراد جامعه دارد؟
چرا روش مبارزه مان سازنده نیست؟ چرا خودمان هم می گویم "مرگ بر این، مرگ بر آن"؟ چرا می گوییم "مرگ بر دیکتاتور" در حالی که خودمان هم خیلی وقت ها در عمل دیکتاتوریم؟ چرا می دانیم چه نظامی را نمی خواهیم اما نمی دانیم که دقیقاً و چرا چه نظامی را می خواهیم. چرا در مورد خصوصیات چنین نظامی بحث نمی کنیم و می گذاریم کار به بحران که کشید بگوییم این نظام را نمی خواهیم و فلان اصلش فلان ایراد را دارد؟ چرا از قبل در موردش بحث نمی کنیم؟ چرا می گذاریم برای دقیقه ۹۰؟ چرا از قبل در مورد معایب بند های قانون اساسی فعلی بحث نمی کنیم؟ چرا با ارائه آمار و مشکلاتی که به وجود می آوردند به صورت مستند بحث و انتقاد نمی کنیم؟ چرا راه حل ارائه نمی دهیم (هرچند راه حلی غلط)؟ چرا آزمایش نمی کنیم؟
چرا با یکدیگر نمی توانیم حرف بزنیم؟ چرا اصلاً با یکدیگر حرف نمیزنیم؟ آیا تعریف کردن از خود و ماجراهای خود را تعریف کردن می شود نوعی حرف زدن و مکالمه؟
چرا رو به جلو حرکت نمی کنیم؟ چرا کمتر می سازیم؟ چرا نوآوری های مان کم است؟ چرا اینقدر مقلّد ایم؟ چرا اینقدر وابسته ایم؟ چرا زندگی نمی کنیم؟ چرا فقط زنده ایم؟ چرا شاد نیستیم؟ چرا فقط می خواهیم یه چیزی زودتر تمام شود و یه چیزی زودتر شروع شود؟ چرا نمیتوانیم زیاد در لحظه زندگی کنیم؟