پیرزن و میوه فروش

با چادری سرمه ایی که گل های ریز سرخ داشت وارد مغازه میوه فروشی شد

من در حال سوا کردن لیستی بودم که مادرجان خرید آنها را برعهده ام گذاشته بود، بودم

آرام آرام بدون اینکه چیزی بپرسد یک کیسه برداشت و شروع به سواکردن سیب کرد

با اشتیاق بود این را از چشمهای پر ذوق و شوقش میشد فهمید، اصلا امروز در این افسردگی همه گیر به راحتی انسان شاداب به چشم می آید!!!

نمیدانم چرا اما او نظرم را جلب کرده بود،او نیز مانند همه ی آدهمایی بود که هر روز میدیدم اما چرا کنجکاوم کرد بود را نمیدانم...

میوه ها را جمع کرد وبه پشت پیش خوان مغازه رفت و کیسه را روی ترازو گذاشت

در همین حال که داشت از کیف پولش پول در میاوورد پرسید:پسرم چقد شد؟

میوه فروش گفت:30 تومن

پیرزن:در حالی که هنوز پولش را پیدا نکرده ، چقد؟

میوه فروش:30 تومن مادر،30تا تک تومن نه،30 هزارتومن!

ناگهان اشتیاق از وجود پیرزن رخت بست!

چشمانش در عطش اشتیاق فریاد میزد...

پیرزن گفت پسرم فقط همین را دارم و یک اسکناس مچاله شده ی 10 هزارتومانی را روی پیشخوان گذاشت.

میوه فروش گفت مادرجان شکالی ندارد من به اندازه پولتان برایتان میوه میدهم و شروع به کم کردن سیب ها کرد!

با هرسیب که از کیسه برداشته میشد، از امید پیرزن کاسته میشد

در آخر میوه فروش،6 سیب را روی ترازو گذاشت و گفت مادر جان بفرما...

آه خدای من سیب ها به سادگی کم شدند

پیرزن چگونه تعداد نوه هایش را کم کند؟