چمدانی در سرزمین اجانب


از پله‌های هواپیما که پایین می‌آمدم، اضطراب و امید را با تمام وجودم احساس می‌کردم. کسی به استقبالم نیامده بود، اما انگار آسمان آبی‌تر به نظر می‌رسید و انسان‌ها بیگانه‌تر.



Waldemar Brandt By Unsplash
Waldemar Brandt By Unsplash


به عکسم روی پاسپورت خیره شده بودم که کسی روی شانه‌هایم زد و با زبان بی‌زبانی به من فهماند باید حرکت کنم. احتمالا چندباری صدایم زده بود و من غرق در خاطرات بودم. حدس می‌زدم فهمیده بود اولین‌بارم است که تنهایی چمدانم را بسته‌ام.


قدم‌هایم را بی‌هدف برمی‌داشتم. از این طرف به آن طرف می‌رفتم و تنها نوشته‌ها را می‌خواندم. صداها برایم مفهوم نبود، انگار گوش‌هایم را جا گذاشته بودم. به محوطه‌ی فرودگاه که رسیدم رنگ زرد یک تاکسی برایم همانند طرح زردرنگ S روی پیراهن سوپرمن بود. راننده‌ی تاکسی مثل یک منجی به سمتم آمد و چمدان قرمزم را گرفت. سوار تاکسی شدم، می‌خواستم آدرس را در کیف‌دستی‌ام پیدا کنم که تازه فهمیدم دستانم چقدر می‌لرزد. آدرس را که به راننده گفتم، سریع شیشه را پایین کشیدم، سرم را بیرون بردم، چشمانم را بستم و فقط نفس کشیدم...