رستگاری در دقیقه 76

برای حضور در میدان مسابقه مردد بود. نمی‌دانست با حضورش موافقت می‌شود یا نه. در اینکه حضورش تأیید شود شک داشت. از نزدیکانش در این زمینه مشورت می‌گرفت. قرار بر این شد پرس‌وجو کنند تا بفهمند امکان حضورش در مسابقه فراهم می‌شود یا خیر. وقتی خبر رسید که مخالفتی با حضور کاپیتان و تیمش در رقابت‌ها وجود ندارد، به یک باخت آبرومندانه می‌اندیشید. همین که در جدول رده‌بندی باقی بماند برایش کفایت می‌کرد. به هم‌تیمی‌هایش قوت قلب می‌داد که همین برای ما بس است. یارانش هم انتظار چندانی نداشتند. تیمشان تازه تأسیس بود. تاکتیک‌های کاپیتان تازگی داشت و تکنیک‌های بازیکنان نوباوگی. احتمال نمی‌دادند تماشاگران از بازی آن‌ها لذت ببرند؛ اما به انصراف از بازی هم اعتقاد نداشتند. برای آن‌ها در زمین بازی بودن هرچند هم قوانین عادلانه بر بازی حاکم نباشد بهتر از کنار کشیدن بود. آن‌ها به پیراهن سه رنگِ تیمشان عشق می‌ورزیدند.

سید محمد خاتمی و هنرمندان
سید محمد خاتمی و هنرمندان


بازیکنان برای بازی آماده می‌شدند و کاپیتان بیش از همه در قاب دوربین‌ها دیده می‌شد. از حال و هوای طرفداران خود خبر نداشتند و خود را مثل تیم مهمان تصور می‌کردند و تعداد تماشاگرانشان را هم به اندازه طرفداران تیم‌های مهمان تخمین می‌زدند.

روز موعود

روز بازی که فرا رسید نفسی در سینه حبس نبود؛ اما خبرهای خوش از استقبال هواداران، در تیمِ کاپیتان شور عجیبی راه انداخته بود. از گوشه و کنار نه، ولی از مرکز گعده‌ها خبر می‌رسید که تاکتیک‌های کاپیتان، همان گوهری بوده که تماشاگران به دنبالش می‌گشتند و تکنیک‌های بازیکنان هم ناب نه، ولی همچون تیزپاییِ غزال‌ها انگاشته شده است. انگار که طرفداران به لبخند پرامید کاپیتان دل بسته بودند...

بازیکنان دو تیم که وارد میدان می‌شدند آرایش تماشاچیان شاید، ولی تعدادشان بی‌شک حیرت بازیکنان هر دو تیم را به همراه داشت. جوانان پر شور و شماری یکصدا نام کاپیتان را فریاد می‌زدند. دختران که حالا پایشان به ورزشگاه رسیده بود رویای پیروزی در سر شاید، ولی بیشتر در دل داشتند. وقتی یاران کاپیتان شانه به شانه یکدیگر صف کشیدند و دست بر سینه، ندای اتحاد سر می‌دادند، بیش از هر چیز بازوبند شکلاتی رنگ کاپیتان حواس عکاسان را جمع کرده بود.

سید محمد خاتمی در دیدار تیم ملی فوتبال
سید محمد خاتمی در دیدار تیم ملی فوتبال


تیمی برای همه‌ی سلیقه‌ها

تیم حریف، تدارکات بسیاری برای پیروزی فراهم کرده بود و از این طرف و شاید آن طرف کمک‌ها و حمایت‌ها می‌رسید اما تاکتیک تازه‌ای وجود نداشت و همان پیروزی حتی با بازی کسل‌کننده و دفاع اتوبوسی و پِرِس مداوم مد نظرشان بود. یاران کاپیتان، از عملکرد گذشته خود رضایت نداشتند و آن‌گونه که کاپیتان می‌گفت به دنبال ساختن تیمی برای همه سلیقه‌ها بودند. شاید همین حرف‌های کاپیتان بود که به مذاق تماشاگرها شیرین بود و دلشان برای چشیدنش غنج می‌زد.

باران آزادی

مسابقه که آغاز شد نگرانی و استرسی نه در پاهای بازیکنان مشهود بود و نه در چهره‌هایشان؛ اما تا چشم توان دیدن داشت تماشاگر اضافه می‌شد و رکورد بیشترین تماشاچی را به سمت شکسته شدن سوق می‌داد. در هوای گرم و سوزان اولین روزهای خرداد تنها چیزی که تماشاگران تشنه را سیراب می‌کرد پیروزی «باران آزادی» بود. باران آزادی نام تیم کاپیتان بود و علت اینکه او در امکان حضور در مسابقه تردید داشت، احتمال رد شدن نام تیمش بود؛ چرا که استفاده از واژۀ «باران» معمول نبود!

تیکی تاکا

همچنان که بر دقیقه‌های بازی افزوده می‌شد تعداد تماشاگران چندین برابر افزایش می‌یافت و در نهایت لحظه سرنوشت‌ساز شاید ولی بیشتر لحظه تاریخی با رسیدن به دقیقه 76 مسابقه فرا رسید. اتفاق شگرفی بود. انگار انرژی همۀ تماشاگران در پاهای کاپیتان جمع شده بود و همه با هم توپ را شوت و جام پیروزی را لمس کردند. تیکی تاکا جواب داده بود. تیکی تاکا چه بود؟ همان مشارکت همۀ اعضای تیم و هواداران برای پیروزی.


نمی‌دانم رمز موفقیت اصلی آن تیم چه بود اما هرچه بود اصلا نباید رمزها را در اختیار دیگران گذاشت و شاید باید هر از چند گاهی تعویضشان هم کرد.

این تازه اول راه کاپیتان بود. او برای ساختن تیمی برای همۀ سلیقه‌ها راه درازی در پیش داشت و مشخص نبود تیکی تاکا، تا کی به پیروزی تیمش کمک می‌کند.


  • منتشر شده در شماره 3206 روزنامه اصفهان زیبا به تاریخ دوم خرداد 1397