ویرگول
ورودثبت نام
~Maryam
~Maryam
~Maryam
~Maryam
خواندن ۲ دقیقه·۱۸ روز پیش

قدیم‌ها

یادمه قدیم‌ها همه چی خوب نبود ولی این‌قدر هم بد هم نبود‌. اون روزها بارون شبیه بارون بود، زمستان شبیه زمستان و تابستان هم شبیه تابستان، به نحوی فصل‌ها سرجاشون بود الآن وسط زمستان بارون می‌باره، تابستون توی جلگه به جای این‌که نسبتاً متعادل باشه جوری می‌سوزونتت انگار دو کیلومتری خورشید نشستی.

تعطیلی‌ها شبیه تعطیلی بودن، مدارس الکی به خاطر ناترازی انرژی تعطیل نمی‌شد، همه جا درخت و گل بود، همه جا پُر از کفشدوزک، قاصدک و رنگین کمان بود. یادش بخیر بارون که می‌بارید رد نفت و بنزین روی آب که یه هاله‌ی رنگارنگی درست می‌کرد.

قاصد‌ک خیلی باحال بود. همیشه وقتی با دوستم پیداشون می‌کردیم بدو بدو می‌رفتیم می‌گرفتیم‌شون، می‌گفتن اگه بگیرین تو دست‌تون توی گوشش آرزو‌هاتون رو بخونید و بعد ولش کنید می‌ره اون بالا بالا‌ها آرزو‌هاتون رو برآورده می‌کنه. من چقدر آرزو کردم، یادم نمیاد چی بودن و یا برآورده شدن یا نه. هر وقت یه چیز اضافه هم می‌دیدم می‌بردم می‌انداختمش زیرزمین تا بعداً آرزو کنم (آینده‌نگر بودم) ولی همیشه یادم می‌رفت و می‌اومد اونجا...

کاش قاصدک آرزو برآورده کن واقعی بود ولی چه بسا الآن دیگه قاصدکی توی کوچه‌ها نیست.

هوهوی قمری‌ها کله‌ی ظهر وقتی که با بچه‌های کوچه شلوغی می‌کردیم و همسایه می‌اومدن بیرون و بد و بیراه می‌گفتن بهمون، زنگ در‌هایی که می‌زدیم و قایم می‌شدیم، بازی با کارت‌های بازی، شیطونک، یو یو و خیلی‌ اسباب‌ بازی‌های دیگه که حتی اسم‌شون رو یادم نمیاد.‌‌.. الآن بچه‌ها حتی بیرون هم دیده نمی‌شن، دیگه اون صدای خنده‌هاشون و شیطنت‌هاشون به چشم هم نمیاد. -عصر مدرنه و قابل درکه ولی حس می‌کنم خیلی دور شدن از فضای کودکی‌ که باید داشته باشن.-

حتی رنج و دردهامون هم شبیه رنج و درد بودن! تا پوست و استخون نفوذ نمی‌کردن و از پا درت نمی‌آوردن. نمی‌دونم، شاید چون بچه بودیم و ناپخته...

نوروز‌هامون رو که دیگه نگم... پُر آجیل، موز و انواع میوه‌هایی که الآن لوکسن، انجیر خشک و پسته که از همه چی بیشتر دوست‌شون داشتم. چقدر از اون تخمه سفیدهای بزرگ که پوست‌شون ضخیمه بود بدم می‌اومد، حالا همونم نمی‌شه خرید‌‌. :)

محرم یادمه فارغ از هر عقیده‌ای دسته جمعی می‌رفتیم بیرون، صبح عاشورا تاسوعا انقدر ذوق می‌کردم‌... اون موقع کنار مسجد بهمون کلی خوراکی و شیر گرم می‌دادن، با بچه‌ها قرار می‌ذاشتیم و هم دیگر رو می‌دیدم بعد هم باهاشون راهی خیابون می‌شدیم، شوق داشتیم که شاید توی این انبوهی از جماعت کسی که دوست داریم رو ببینیم =))) و فکر و ذهن بعدیمون پشمک‌هایی بود که روی چوب می فروختن.

می‌دونید مسئله اون مراسمه نبود، وقتی بود که با عزیزانت می‌گذروندی و بدون دغدغه سپری می‌کردی.

سیزده به در که همه با هم خوب بودن، داداش‌ها دعوا نمی‌کردن با هم و مشکل نداشتن، گند همه چی در نیومده بود، مامان بی پول نبود، بابا نگران نبود، من متوجه نبودم... همه با هم می‌رفتیم، نمی‌گفتیم از فلانی خوشم نمیاد نمیام.

پارک بزرگ شهر دور بود سالی یک بار می‌افتیم و توی پارک قدم می‌زدیم، مامان همیشه اون روز کوفته درست می‌کرد هیچوقت از کوفته خوشم نیومد :(

چقدر همه چی تغییر کرد و هیچی دیگه شبیه خودش نیست‌‌‌.

۲۳
۱۶
~Maryam
~Maryam
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید