شاید دوست نداشتم باهوش به نظر بیایم،
شاید نمیخواستم در چشم همکلاسیهایم مسخره یا عجیب جلوه کنم.
شاید انتخاب من، منزوی بودن نبود؛
ولی کمکم شد.
دوست نداشتم باور کنم، اما چون کمسن بودم باورم شد که هوشم به حل مسائل المپیادی ریاضی میرسد.
وقتی نتوانستم، فهمیدم از «باهوش بودن» فاصله گرفتهام.
و اگر باهوش نبودم، پس حتماً هوشم خیلی کمتر بود؛ کمتر از خیلیها.
خودم به خودم این برچسب ها را یادآوری نمیکردم، اما دیگران این کار را به بهترین شکل ممکن انجام میدادند.
از سادگیام سوءاستفاده میکردند؛
مثلا کیف و کتابهایم میان بچههای کلاس" توپ" بازی بود،
بدتر از آن، من فکر میکردم «حالا هم بازیشان هستم»، ولی در واقع فقط مسخرهام میکردند.
دوست نداشتم گوشه ی خانه بنشینم تا شب روز شود و روز شب.
اما آنقدر مرا بالا بردند، آنقدر برچسب زدند که همانجا تنهایم گذاشتند:
«تو باهوشی»، «تو درسخوانی»، «تو متفاوتی»، «تو… تو… تو…»
از تمام این برچسبها متنفرم.
از همان وقتها بود که کمتر با بقیه حرف زدم؛ نتیجهاش شد یک برچسب دیگر...
خودتان حدس بزنید کدام.
نمیگویم همه ی آن حرفها نادرست بودند؛ انکار نمیکنم.
اما وقتی با یک واژه میخواهند کل وجود آدم را تعریف کنند، داستان عوض میشود.
آنها مرا بدعادت کردند؛ گاهی هم خودم اینکاره می شدم.
مدام برچسبهای متفاوت به خودم میزدم و جهت زندگیام را عوض میکردم:
گاهی به هوای زیبایی درگیر صنعت مد بودمو و گاهی چیز متفاوت دیگر ، همه این ها فقط برای یک باور جزئی.
دیدم راه فراری از این حرفها هم نیست.
مثلاً همان معتادی که حالا قهرمان فلان رشته است، قهرمانیست که
قبلاً معتاد بوده، شاید هنوز هم گاهی باشد!
اما این را «آنها» میگویند؛ نمیخواهند تسلیم تغییر دیگران شوند حتی اگر برچسب هایشان واقعیست.
آری، گاهی این برچسبها واقعیاند،
ولی قرار نیست سایهشان تا ابد روی زندگیمان بماند.
همین برچسبهای تککلمهای یا عبارات بهظاهر ساده، آنقدر ماندگار میمانند که نسل به نسل منتقل میشوند:
مثلا «تو هم مثل پدرت رفیقباز هستی.»
بزرگ که شدم، همه ی برچسبها را گذاشتم کنار.
به خودم گفتم:
برچسبها برای نامگذاری ادویهها و پروندهها مناسبترند، نه آدمها.
دیگر نمیخواهم معنای دیگری داشته باشند.