آی با کلاه

دیشب برای اولین بار اتفاق عجیب و خفه کننده ای افتاد. طرفای 4 صبح بود که گلویم را چسبید و بیدارم کرد. چشمهایم سقف و دیوارهای سیاه را بالا و پایین میکردند و تمام خاطره هایم را با جزییات وحشتناکی بالا می آوردم : همان لحظه را عینن مجد زندگی میکردم ، من همان یاسمین بودم اما ناگهان دلیل اتفاقها را می فهمیدم. دلم میخواست کاری را غیر از آنچه انجام داده ام بکنم ، اما دست و پاها و زبانم محکوم بودند به تکرار جز به جز همانی که اتفاق افتاده. وحشتناک تر از این نمیشد. می خواستم بخوابم ، عرق سرد و دست محکم "گذشته ی مهاجم" نمی گذاشت.

ماجرا روشن بود : من روی تختم ، میخکوب و محکوم به دوباره زیستن لحظه هایی که پاسشان کرده بودم ، شده بودم.

وسط لابی فنی ام و آ.پ. تنها دختر رژ لب قرمز به لب و مو بلوند کلاسمان ، نفس نفس زنان دنبالم می دود ، صدایم می زند ، با تعجب مکث میکنم. کیفش را پهن می کند روی زمین و نت های موسیقی اش را نشانم میدهد. سعی میکنم تعجبم را از صورتم پاک کنم و لبخند بزنم. با صدای کشدار و نازک و کیوتش میپرسد :"من دارم رو پیانو اینو میزنم ، بنظرت اینجا رو باید فورته بزنم یا پیانو؟" و چند سوال کاملن موسیقیایی دیگر.

از لحن دست و پاچه اش پیداست که جفتمان سوال مشترکی داریم: چرا این مکامله را با من شروع کرده؟

فلاش بک : گفتگوی دیگرمان را یادم می آید روز اول دانشگاه ، بعد از این که سر کلاس ادبیات ، اولین کلاسمان ، و شاید از اولین و آخرین کلاسهایی که هنوز به گپ و گفت درون کلاسی اعتقاد داشتم. از دوستهایش جدا شد و وقتی از دوستانم جدا شدم آمد و گفت :"تو خیلی هنری هستی ؛ معلومه" و از قشنگترین لبخندها را تحویلم داد. 

همانطور که توی لابی فنی ایستاده ام و سعی می کنم جوابش را درباره ی نت های پیانو بدهم ، چراغی توی ذهنم روشنمی شود : دعوتش کن با هم بروید کافه. او میخواهد دوست تو باشد.

اما متاسفانه من تعطیل تر از این حرفها بودم که این چیزها را درک کنم. جوابش را که درباره ی سوال عجبیب نوتها دادم ، پشتم را کردم و رفتم و او داشت کیفش را جمع می کرد که برود. یاسمین 25 ساله ای که فقط بدنش روی تختی در بولونیای ایتالیا دراز کشیده بود و روحش در اثر یک جابجایی زمانی داشت به طور تصادفی لحظه هایی از بدن سال 90اش را زندگی میکرد، داد می زد که "نرو یاسمین ، برگرد ، دعوتش کن ایرج ؛ او دنبال بهانه ای برای گپ زدن است." اما پاهایم من را می بردند سمت کمد ها. و آی با کلاه با لب های قرمز و نوتهای بی هدف پیانواش آنجا جلوی نوارخانه ، جایی که احتمال میداد پیدایم کند، مردد مانده بود. "برگرد ، باهاش حرف بزن! یاسمین برگرذ!" بدنم دور می شود.

خاطره هایم تکه تکه شده اند و درست بازیابی نمی شوند. انگار روزهای آخر نفس کشیدنشان است قبل از اینکه پس از گسستگی ، تک به تک محو شوند. جیغ ممتد و دیوانه کننده شان امانم را بریده ، می خواهند به زور به عرصه برگردند و نفس بکشند ،یا حداقل با عزاداری درست و درمانی به خاک سپرده شوند. می خواهند نوشته شوند ، همانطور که تجربه و احساس شده اند. سخت است. نیست؟