افسانه ی قدیمی از مُد افتاده ی عقل و احساس

آیا از گذاشتن عقل بی زبان در مقابل دل و قلوه و احساس خسته نشده اید؟ آیا واقعن وقت آن به سر نرسیده است که ایمان بیاوریم صفر و یکی به اسم عقل و احساس ، افسانه ی قدیمی محبوبی بیش نیست و تصمیم ها و واکنش های ما ناچار ترکیبی از هر دوی اینها را باهم یدک می کشند؟ "عقلم به احساسم پیروز شد و سر زندگیم برگشتم و ولش کردم" از آخرین باری که چنین جمله ای را از کسی شنیده اید چقدر می گذرد؟

هوشمندی انسان امروز را در ترکیب مناسبی از هر دو دانسته اند. ترکیبی درحال تغییر در هر لحظه وابسته به کنش و موقعیتی که در آن قرار میگیریم. چه کسی گفته که اگر مثلن دوستت را ول کنی و برگردی سر درس و کارت "انسان موفق تر"ی هستی؟ این موفقیت را کجا اینطور ناقص برایمان تعریف کردند؟این روزها هر چه بیشتر فکر میکنم بیشتر به این می رسم که واژه های "تعادل" و "ترکیب" برای ما درست و حسابی هجی نشده. هیچ کس به ما یاد نداده بود انسان زنده ، هم حس میکند و هم فکر می کند. دکارت رفت و "من فکر میکنم پس هستم" ش ماند برای ما. خدا رو شکر که روح زنانه ی آدری لرد بعدن "من احساس میکنم پس هستم" را تحویلمان داد. وقت آن رسیده که بیوی فیس بوکم را عوض کنم.