لطفا در این مکان روی پیتزایتان سس کچاپ نریزید

‎اواخر 22سالگی و سه ماه قبل سفرم به امریکا خیلی ناگهانی تصمیم گرفتم که سر از سفارت ایتالیا در بیاورم و بعبارتی سر خر را به طرف دیگری از کره ی زمین کج کنم.
‎درست قبل از اینکه پایم را بگذارم ایتالیا ، دوستانم قهقهه سر میدادند که داری میروی ایران دوم. تنبل اند و همیشه دیر می کنند و مردم اصلا اهل کار کردن نیستند. ‎
‎این ها همه ی کلیشه هایی بود که قبل از اینجا آمدن به گوشم خورد.
. ‎بعد از دوسال اگر دوباره کسی به تمسخر بخندد و این گزاره ها را تکرار کند ، اولین واکنشم تعجب است. ایتالیایی ها نزدیکترین و شبیه ترین فرهنگ را بین ‎کشورهای دیگر اروپا به ما ایرانی ها دارند اما این اصلا به این معنی نیست که کپی برابر اصل ما هستند . ‎و این هم اصلا به این معنی نیست که ما بدیم و دیگران خوب
و یا برعکس. صحبت از تفاوت است. ‎سپتامبر 2016 وقتی پایم را گذاشتم بولونیا فقط بلد بودم به ایتالیایی بگویم سلام. یک تفکر احمقانه و کودکانه ای پس ذهنم باعث شده بود فکر کنم چون انگلیسی بلدم میتوانم هرجای اروپا که میخواهم بروم و درس بخوانم و سفر کنم. دو ماه اول شوک کامل از فرق سر تا نوک پایم را گرفته بود : با انگلیسی حرف زدن کاری راه نمی افتاد. اولا که باید سعی میکردی آرام و شمرده با مردم حرف بزنی و از ساده ترین کلمه ها استفاده کنی که اعتراف میکنم برای کسی که از هفده سالگی انگليسي تافل و ايلتس و آپراينترمديت درس داده ، اتفاقی بود بس دشوار.اما خب ، می گویند تمرین معجزه میکند ؛ من نه تنها یاد گرفتم چطور ساده ترین جمله ها را برای محاوره انتخاب کنم بلکه حتی می توانم کلیک کنم روی آپشن "انگلیسی را با لهجه ی ایتالیایی حرف بزن"ِ مغزم و فان ترین مکالمه های عمرم را با اطرافیانم داشته باشم. یا بهتر از آن ، ایتالیایی حرف بزنم بدون هیچ پیشینه ي
‎قبلی ای.
‎و اما چه بلایی سر دختری که با چمدان وسط خیابان ها تا مرز اشک رفت چون عاجز بود یک آدرس ساده بپرسد آمد؟ ‎هیچی او زنده است و به زندگی اش ادامه می دهد.
‎معمولا اگر زبان کشوری را ندانید و بیست و چندسالی با خانواده و در شهری که بدنیا آمده اید زندگی کرده باشید و خیلی اتفاقی پرتابتان کنند به سرزمینی که با تسلط به دو زبان اول دنیا باز هم از ارتباط با محیط عاجزید ، چه بلایی سرتان می آید؟ احتمالا افسرده می شوید. شاید اگر جایی که آمده بودم ایتالیا نبود حتما افسرده می شدم. اما اینجا مردم دست از معاشرت بر نمیداشتند. بارها و بارها برایم پیش آمد ک توی اتوبوس شروع می کردند به حرف زدن و هرچقد با دست و سر می گفتم که زبانتان را نمی فهمم از رو نمی رفتند.

  • می خندیدند گریه می کردن از شكست های عشقی و کمدی های زندگیشان می گفتند و از یک روز بد کاری حرف می زدند - یا دست کم من اینطور می فهمیدم.
    ‎کم کم متوجه شدم که این زبان را اول با دست و سر و صورت و کم کم با گوش کردن به اشک ها و لبخندهایشان می شود تا حدی فهمید و همینطوری هم خود را فهماند. با هر دو سه کلمه ای که ایتالیایی حرف بزنی انقد ذوق می کنند و انقدر تشویقت می کنند که خودت ذوقمرگ می شوی حتی اگر هندانه هایی که زیر بغلت گذاشته اند به طرز واضحی سنگین باشند. بهترین کلاس ایتالیایی برای من شد توی خیابان راه رفتن و توس اتوبوس هندزفری نگذاشتن و توی بازارهای محلی خوش و بش کردن. معاشرت ، بعد از غذا خوردن والاترین اتفاقی است که در این خاک دایما در حال مراجعت است. کافی است با دوچرخه پشت چراغ قرمز باسیتی و یکی به بهانه ی ساعت پرسیدن شروع کند به حرف زدن و کل روزتان را برای هم تعریف کنید بدون اینکه اسم یکدیگر را بپرسید و بعدن باز یکدیگر را ملاقات کنید. وقتی گم می شدم آدمهایی که نمی شناختمشان و احتمالا کار و زندگی ای در لحظه برای انجام دادن داشتند ، زندگیشان را ول می کردن و من را پیاده می بردند ب آدرسی که می خواستم بروم. حقه و و سواستفاده و آدم ربایی ای در کار نبود. این انقباض شدید ماهیچه های نگران مغزم که هدیه و یادگاری وطن بود ، کم کم شل شد از بین رفت. آژنس املاکی که در آن دنبال خانه می گشتم وقتی می دید نه زبان بلدم و نه آدرس ها و تایم قرار ها را می فهمم ، با موتورش میامد دنبالم و وسط خانه گشتن ها شهر را هم نشانم میداد ف کمی هم زبان یادم میداد و گپ می زد ؛ گپ زدن ، این اتفاق مهم و مقدس که اینجا به کرات می افتد.
    ‎حالا می فهمم وقتی در ایرانمی گفتند ایتالیایی ها دیر میکنند ، دلیلش چیست. مثل همان قصه ی ایتالیایی پینوکیو ، وسط راه مدرسه آمدن ، احتمالا توریست بی زبان بدبختی را می بینند که زبان و ادرس بلد نیست و یا راننده تاکسی ای نصیبشان می شود که بحث داغ سیاسی ای را پیش می کشد و یا دختر/پسر جذاب و دلربایی را ملاقات می کنند. این یک فرهنگ است.
    من ندیدم خیلی کسی سر دیر آمدن ديگري عصبانی شود. تنبل؟ همکلاسی های ایتالیایی من کوشاترین و درس خوان ترین موجوداتی هستن که تا به حال دیده ام و انی را کسی می گوید که دوازده سالی را در فرزانگان و دانشکده فنی تهران گذرانده. سرعت و زمان اینجا معنی دیگری دارد. اما دقت کارها خیلی خیلی بالاست. اگر هم بی دقتی ای می شود با قهوه و بگو و بخند و دوباره کاری جبران یا حلش می کنند. این پدیده می تواند برای کسی که از تهران آمده یا حیلی آدمهای دیگر اعصاب خدر کن باشد. صف های ایتالیا طولانی است و در صف ایستادن یک اتفاق جدی و یک فرهنگ است که ایتالیایی ها با حوصله و لبخند با مهارت هرروز تمرینش کرده اند. ما شاید نتوانیم. دندانهایمان را روی هم فشار بدیهم و به خانواده ی زمین و زمان فحش بدهیم. این های همه تفاوت فرهنگ است.
    ‎ایتالیا فرهنگ بشدت متفاوتی دارد و مثل کشورهای مهاجر پذیر ، خالی از فرهنگ ثابتی نیست تا مهاجر به راحتی فرهنگ خودش را بار بزند و زندگی اش را همانطور ک بوده پهن كند و ادامه دهد. متوجه شدم ك يكي از دلايلي ك ايراني ها (و باقي) خيلي اروپا را و شايد ايتاليا را براي مهاجرت جذاب نمي يابند اصلن شايد همين باشد.اینجا مجبوری تا شوی و این فرهنگ را بپذیری و داخلش عمل کنی. اینجا باید قبول کنی که صف ها طولانی اند ، کارهای اداری طاقت فرسا و سخت اند ، امتحان ها شفاهی است و مردم انگلیسی حرف نمی زنند. سس كچاپ پیدا نمی شود و اگر بشود ریختنش روی پاستا و پیتزا کار زشتی است.
    اروپا خيلي بزرگ نيست. يك ساعتي ك در هواپيما بماني دو سه كشوري را رد ميكني. دو سه زبان مختلف؛ دو سه فرهنگ متفاوت تر. خلاصه كه ايتاليايي ها گرم ترين مردم اروپا هستند. ( و شايد بعدن اگر مجالي بود نوشتم ك چرا بنظرم انقدرها هم ك فكر ميكنيد شبيه ما نيستند و هستند) #ايتاليا_نوشت