دوازده

چند وقت بود که در به در دنبال کار جدید می‌گشتم. این شرکتی که الان توش هستم بدترین جایی بوده که تا حالا توش کار کردم.

دو سه هفته پیش یکی از جاهایی که براشون رزومه داده بودم قرار مصاحبه گذاشتن و فردای روز مصاحبه تماس گرفتن و گفتن که از اول آبان می‌تونی مشغول کار بشی.

وقتی با مدیر عامل فعلی درمیون گذاشتم اول فکر کرد دارم خالی می‌بندم. گفت باشه.. می‌تونی بری. من هم بهش گفتم که پس با اجازه از اول آبان نمیام. فرداش توی دفترش صدام کرد و گفت واسه چی می‌خوای بری؟ گفتم راستش رو بگم؟ بخاطر شرایط مالی.

گفت اونجا چقدر بهت میدن؟ گفتم دقیقا ۲ برابر اینجا. تازه این برای شروع هست، و گفتن که اگر کارت خوب باشه افزایش هم داره. در حالی که من اینجا در طول ۲ سال گذشته نه تنها افزایش حقوق نداشتم، بلکه هیچ کدوم از اضافه‌کاری‌هایی که انجام دادم رو هم نگرفتم، تاخیرهای پرداخت هم که جای خودش.

انتظار نداشت اینجوری جواب بدم. یه کم مکث کرد و گفت باید ۱ ماه زمان بدی که نیروی جدید بگیرم. گفتم سعی خودم رو می‌کنم اما مهلت من اول آبان هست.

فردای اون روز دوباره صدام کرد و گفت اگه فقط مشکل حقوق داری برات حلش می‌کنم. وام بهت می‌دم و میزان دستمزد رو نه دو برابر، اما به میزانی که راضی باشی افزایش می‌دم. باز هم تصور می‌کرد که دارم بلوف می‌زنم و هدفم اینه که بهش فشار بیارم. گفتم به پیشنهادتون فکر می‌کنم اما به احتمال زیاد از اینجا می‌رم.

فردا صبح اول وقت رفتم پیشش و گفتم تصمیم گرفتم کار جدید رو شروع کنم. چیزی نگفت. آخر همون هفته دوباره رفتم اون شرکت جدید و با مدیر عامل اونجا صحبت کردم و مطمئن شدم که من رو استخدام می‌کنن. با کلی خواهش راضی شد که تا ۱۵ آبان وقت بده که اینجا من رو آزاد کنن و بعدش بتونم کارم رو شروع کنم.

در طول این مدت چون دیدم که ظاهرا خبری از نیروی جایگزین نیست و پیگیر نیستن، امروز صبح دوباره رفتم سراغ مدیر و گفتم که من نهایتا تا ۱۲ آبان اینجا هستم و اگر دنبال نیروی جایگزین هستید، باید جدی به فکر باشید.

از ساعت ۱۱ صبح پیشنهادهای وسوسه انگیز شروع شد. اگر به اندازه سر سوزن بهشون اعتماد داشتم حتما خام می‌شدم و قبول می‌کردم که ادامه بدم. حوالی ساعت ۴ بعد از ظهر رفتم پیش مدیر عامل و گفتم واقعا از عملکرد و کار من راضی هستید؟ واقعا دلتون می‌خواد من اینجا کار کنم؟ به نظرتون من نیروی مفیدی برای شرکت شما بوده‌ام؟

تکیه داد به صندلیش و رفت عقب و با یه لبخند گشاد گفت: البته که همینطوره، شما نیروی فعال و خوب ما هستی. خیلی فلان هستی و بهمان. کلی ازم تعریف کرد.

بهش گفتم ممنونم، نظر لطف شماست. من هم وظیفه‌ام بوده که به بهترین نحو کارم رو انجام بدم، و همیشه سعی کرده‌ام اینطوری باشم. اما اگر واقعا اینجوری که میگید هستم، پس چرا توی این ۲ سال یه افزایش حقوق جزئی برام در نظر نگرفتید؟ چرا این همه که ماموریت رفتم، یک بار حق ماموریت ندادید؟ چرا هیچ کدوم از اون آخر هفته‌هایی که خودم داوطلب شدم و تا آخر شب توی دفتر موندم و پروژه‌هایی که نه به من مربوط بود و نه وظیفه داشتم که تمامشون کنم رو انجام دادم، حتی ۱ بار هم ازم یه تشکر خشک و خالی نکردید؟ صادقانه بهتون بگم، من دیگه هیچ انگیزه‌ای برای موندن اینجا ندارم. من آدم پرتوقعی نیستم، اما واقعا اینجوری دیگه نمی‌تونم ادامه بدم. اصلا حس می‌کنم دارم توی یک سیستم برده داری مدرن حمالی می‌کنم.

خشکش زد و با نگاهش به بیرون هدایتم کرد. منم یه لبخند تحویلش دادم و اومدم بیرون.

ده دقیقه بعد آوار کارهای عجیب غریب بود که روی سرم خراب شد. بعدش هم برام ایمیل زد که تا آخر هفته همه اون کارها باید انجام بشه!!

هنوز هم توی دفتر نشستم و تا هر موقع که حوصله داشته باشم کار می‌کنم. سعی می‌کنم تا قبل از پنج شنبه همه رو تحویل بدم. و خیلی از خودم راضی هستم که زیر بار حرف زور نرفتم.

خدا خودش این دو هفته باقی مونده رو ختم به خیر کنه!!