پنج

کمتر از ۱۰ روز بعد از واریز حقوق ماه قبل (بخوانید حداقل دستمزد!!) دیگه چیزی ته حسابم باقی نمونده.

از صبح تا الان همه‌اش دارم به این فکر می‌کنم پس این پول کجا رفته؟! در واقع هر ماه، هفت هشت ده روز بعد از واریز حقوق با خودم می‌شینم حساب کتاب می‌کنم که کی و کجا به خواهر و مادر این حقوق لعنتی من تجاوز شده که باز دوباره باید کاسه گدایی دستم بگیرم؟ حتی گاهی وقت‌ها به خودم می‌گم نکنه اینترنتی کسی از حسابم پول برداشت کرده باشه!!

روی کاغذ کنار دستم شروع می‌کنم به نوشتن اعداد و جمع زدن.

قبض‌های موبایل و تلفن و آب و برق و گاز و شارژ اینترنت و بیمه و قسط‌های وام و اینجور چیزهایی که اصلا به چشم آدم نمی‌آد. بعلاوه یه سری خریدهای روزمره برای خونه مثل شیر و ماست و پنیر و میوه اینجور چیزها..

هزینه‌ها را که با هم جمع می‌کنم می‌بینم هیچ اشتباهی نشده. با این وضعیت درآمد و هزینه‌ها خب طبیعیه که کفگیر ته دیگ باشه.

بعد به خودم می‌گم نه مهمون شام و نهاری داشتیم، نه لباس و کیف و کفش خریدیم، بیشتر جاها رو با اتوبوس و مترو رفتیم، هیچ خرید غیر ضروری هم نداشتیم، ولی با همه این حرفها اوضاع روز به روز داره بدتر می‌شه.

همین وضع بد اقتصادی گاهی وقتا باعث می‌شه با ترانه واسه چیزهای خیلی پیش پا افتاده جر و بحث کنم. مدام استرس اینو داریم که آینده مون چه شکلی میشه. برای خرید هر چیز پیش پا افتاده‌ای باید حساب کتاب کنیم که آیا واقعا نیاز به خرید اون داریم یا نه (و در بیشتر وقت‌ها کلا منصرف می‌شیم).

این چیزهایی که نوشتم مربوط به نیازهای روزمره است و اگر بخوای برای کارهای بزرگ و جدی برنامه ریزی کنی، اصلا امکان نداره با این سیستمی که داره پیش می‌ره بتونی موفق بشی.

این روزها آدم فقط می‌تونه سرخورده بشه.