چهار

آن چیزی که همیشه ازش بدم می‌آمد، بالاخره اتفاق افتاد. سه چهار هفته پیش ترانه وبلاگ اصلی و توییترم را کشف کرد.

نه اینکه چیز خاصی نوشته باشم یا حرفی زده باشم که او نباید بخواند و بفهمد و یا خبر داشته باشد، نه، هیچ کدام از اینها نیست ولی در کل حس خوبی از اینکه زن آدم بیاید و توییتر و وبلاگ آدم را شخم بزند هیچ وقت نداشته و ندارم.

روزی که بدون مقدمه آمد و گفت که وبلاگ و حساب توییترم را پیدا کرده، تنها جوابی که دادم این بود: خب به سلامتی سوراخ‌های مخفی زندگی‌ام را هم کشف کردی.. دیگر خیالم راحت شد!!

و البته خیالم راحت نبود چون می‌دانستم که دیگر نمی‌توانم مثل ده سال گذشته بی در و پیکر هرچه دلم می‌خواهد را روی کیبورد بریزم و بدون هیچ تاملی روی توییتر و یا وبلاگم منتشر کنم. از آن روز به بعد برای هر یک کلمه‌ای که تایپ کرده‌ام ۱۰ بار به عواقب پست کردنش فکر کرده‌ام و بیشتر وقت‌ها هم کلا بیخیال شده‌ام.

نمی‌دانم این چه حسی است که اگر همه عالم و آدم نوشته‌ها و آن چیزهایی که توی سرت چرخ می‌زنند را بخواند نه تنها مهم نیست بلکه لذت هم دارد، اما اگر مهم‌ترین و نزدیک‌ترین آدم زندگی‌ات آنها را بخواند همه چیز از این رو به آن رو می‌شود.