جربزه‌ش رو ندارم. انتخاب کردم عادی باشم.

به فنا بره آقا. بره. ۱۰ سال رفت چی شد؟ ۸ سال رفت چی شد؟ یادمه همه اون عصرا؟ نه. اصلا این مغز میلنگه در نگرانی برای ۱۰ دقیقه تلف نکردن و هزاران ۱۰ دقیقه (میلیون‌ها زیاده نمیشه؟(: ) که تلف شدند. اصلا تلف شدن چیه؟

زنده‌ام و سالم و ارزش آفرینی میکنم و بقیه ازم به طور میانگین راضی‌ان و بالای متوسطم در بعضی چیزها که برام مهمن.

مگر چه میخواستم؟ بیخیال آقا.

صبح راحت میتونم ۶ بیدار بشم، ۶:۵۰ سرکار باشم، کار کنم، یاد بگیرم، نوآوری داشته باشم، بقیه اوکی باشند. برسونم در یک محدوده‌ای.

بیشتر؟ حتما میشه. بیشتر از اون بیشتر؟ حتما. بازم بیشتر؟ چرا که نه. ولی مسیر من، انتخابم هی توی بیشتر و بیشتر و بیشتر نیست. نه این که آخری نداشته باشه. که هیچ چی آخری نداره. چی داره؟ هیچ چی عزیز دل.

فقط بیشتر و بیشتر و بیشتر یه مسیره. مال من نیست. مسیر من چیه؟ نمیدونم. گردشه شاید. دید زدن. ایستادن. لذت بردن از کندی. احمق بودن در خیلی چیزها. ضعیف بودن در خیلی حوزه‌ها. هیچ برتری‌تی هم به بقیه مسیرها نداره. اتفاقا در دستاوردها ضعیف‌تره. در لذت هم.

زندگی خودمه. انتخابم همینه. شاید عوضش کردم. شاید براش تئوری ریختم و بزرگش کردم و بقیه رو هم تشویق کردم به همین. شاید مردم. شاید ماه که کامل شد، این بار، گرگینه شدم. شاید بالاخره دعاهای دوستام مستجاب شد و من به یه تعدادی شام دادم. شایدم نه.\

من گشادم. به تعویق انداختن دارم. میترسم از چیزها. میترسم از نداشتن پارتنر. میترسم از ضعیف بودن. میترسم از نیاز داشتن. میترسم از ناامید کردن بقیه. بینی‌ام شکسته، باسنم بزرگه، سینه‌هام از اوناست که تو تبلیغ بدن‌سازی تحقیر میشن. خرخر میکنم شبا. اضافه وزن محسوس دارم.

مطلقا در هیچ چیزی نسبت به آدم‌های زنده دنیا اول نیستم. حتی شاید همین آدم‌های تهران. حتی شاید همینایی که هر روز از ونک رد میشن. حتما یکی خوش هیکل‌تر، طنازتر، کتابخونتر، با توانایی بهتر پیدا کردن الگوها، خوش‌بوتر و پولدارتر هست. پولدارتر که خیلی هست.

در چیزهایی که عمومی‌ان فکر نکنم بدترین تمام آدم‌هایی که از ونک عصرا بین۴ تا ۸ رد میشن باشم. ولی در خیلی چیزها جز ۱۰٪ پایینم. در بعضی چیزها ۳۰٪ بالا. بعضا، ۲٪ بالا.

پدرم آدم عادیه. مادرم هم. پدربزرگم هم فرد خاصی نبوده. مادربزرگم هم. اصلا از تمام طایفه‌ام و اونایی که مردن، و آدمایی که از قبلشون مردن، هیچ کدوم هیچ چیز خاصی نداشتند. یعنی یک ویژگی خاص هم من نمی تونم به پدرم، مادرم یا تمام افراد طایفه‌ام بچسبونم. و خب مگه اونا زندگی نکردند؟ نخندیدند و خوش نگذشت و بیحال و بیکار و حوصله‌سربر نبودند؟

وقتی از این همه آدمی که زنده بوده، فقط چند نفر خاص و به یاد ماندنی و عجیب و جالب و باحال بودند که ازشون اسمی به یاد مونده باشه، من چرا به زور میخوام بچپم تو این ۱ میلیونم؟

نیمخوام آقا. بنویسید سعید رمضانی، ابن سوره، ابن عباس، انتخاب کرد عادی باشه. کارمندی صبح بره کلیک کلیک کلیک اسکرول کلیک کنه، عصر برگرده و دوباره صبح بره و بیاد. حالا نهایتش فریلنسر شد یا شرکت زد هم، انتخابش این بود بشه مثل همه صاحاب شرکت‌های دیگه. از اینا که هزار تا هزارتا ریخته تو کف ترافیک سنگنین تهران. اگه میلیونر هم شد، انتخابش این بود بشه مثل همین میلیونرهایی که هزار تا هزارتا تو همین این همه منطقه بالاشهر تهرون خونه دارند. همه اون پولدارای فرشته و باستی هیلز که میرن تخمه و دلستر میخرن و پیتزا سفارش میدن.

سعید نه آدمش بود، نه جربزه‌ش رو داشت و نه میخواست اصلا. گشاد بود. شد یه آدم عادی.



اومد و خورد و دستشویی کرد و خندید و بوسید و خوابید و نوشت و دوباره خورد و رفت. بغل هم زیاد کرد.




سعید رمضانی انتخابش این بود که عادی باشه. نیاز داشته باشه، ضعیف باشه.