ویرگول
ورودثبت نام
Pariya
Pariyaپرواز روح در جسمی به پهناوری کل جهان
Pariya
Pariya
خواندن ۵ دقیقه·۴ روز پیش

من هیئت و محرم و رمضون و شب قدر رو دوست دارم

میدونین من مذهبی نیستم ولی عاشق هیئت رفتنم ، عاشق شبای ماه رمضونم که تا ساعت 3 بشینی تو مسجد ، شبای احیا ، روضه ها . واقعا دوسشون دارم ، چون منو یاد بچگیم میندازه کوچیک که بودم حدود 4 سالگی تا 13سالگی هر وقت روضه بود با مامان بزرگم میرفتیم ، حس امنیت و آرامش زیادی داشت . با اینکه اونجا اذیت میکردم گاهی با پسر عموم ولی واقعا وقتی به اون روزا فکر میکنم میبینم از قشنگ ترین روزای بچگیم بوده

مامان بزرگم به مامانم و زن عموم خبر میداد که میخوام برم روضه میایید ماعم با کلی شوق و ذوق آماده میشدیم میرفتیم ، توی راه کلی بازی میکردیم و اذیت میکردیم با دیانا و سبحان پسر که بچه های عموم بودن ،گاهی عرفان که 5 سال از من بزرگ تر بود و توی کوچه با دوستاش فوتبال بازی میکرد میومد توپو میزاشت زیر لباسش و میومد مسخره بازی درمیورد ، خوراکیارو کش میرفت و بعدم میرفت . خیلی حال میداد بودن عرفان مدام میخندیدیم و آدم شوخ و باحالیه ، البته که مامانش حرص میخورد

من ، خواهرم ، مامانم ،زن عموم و بچه هاش و مامان بزرگم تیم بودیم برای روضه رفتن و خوراکی خوردن و آوردن 😂

شکلات که میریختن من خواهرم و بچه های عموم از قبل کمین کرده بودیم و یهو میریختیم روش و دیگه گیر کسی نمیومد زیاد . و بعد یه چشم غزه مفصل از مامان بزرگم و تهدید اینکه دیگه نمیارمتون نصیبمون میشد و بازم میوردمون

یا شبای احیا میرفتیم توی مسجد و تا ساعت 3 صبح اونجا بودیم ، یه شبایی که بابام نمیزاشت بریم غمکده بود همه جا ، البته اونا توی مسجد و ما توی حیاط مسجد بازی میکردیم حسابی و من مدام باهاشون قهر میکردم چون از مامان بابام یاد گرفته بودم

هر خوراکی که میوردن از کیک یزدی و زولبیا بامیه و حلوا و نون پنیر سبزی و شربت گلاب همش به طرز عجیبی خوشمزه بود و هیج جا مثلشو پیدا نکردم

میدونین قبلا ها ، کلا یه رنگ و بوی دیگه ای داشت هیئت ها و ماه رمضون و محرم ، همه مردم بودن ، هرکس هرجور که دوست داشت بود ، کسی کسیو قضاوت نمیکرد ، متهم نمیکرد ، کسی از وجود کسی معذب نبود و کسی کسیو اضافی نمیدونست . ولی الان اگه بری خیلیا یه جوری نگات میکنن که انگار نخاله هستی یا حتی محجبه ها هم جوری نگاه میکنن انگار خراب هستی که دوست نداری شال بپوشی

کدوم خدا گفته بیوفتین به جون هم بخاطر روسری ؟ همو با خشم و نفرت نگاه کنین ؟ خدا گفته بجای اینکه با وجود تفاوت هاتون کنار هم باشین و شاد باشین باهم بجنگین و همو مجبور کنین به تغییر ؟ و معتقد باشید هرکی مثل شما نیست غلطه ؟

آها داشتم میگفتم ، بعد میرفتیم توی مسجد ، کولر گازی روشن بود قشنگ یخ میزدیم ، گاهی میرفتیم از پشت اون پرده و پشتی ها قسمت مردونه رو نگاه میکردیم ، توی حیاط کلی آب میخوردیم ، فکر کنم بیشتر گرگم به هوا و قایم موشک بازی میکردیم ، بعضی وقتاعم طول و عرض مسجد رو میدوییدیم ، من با سبحان و دیانا کارت بازی می‌بردیم اونجا بازی میکردیم ، گاهی میخوابیدیم ، بعضی وقتا هم با مهر های اونجا قلعه درست میکردیم ، یه زنی بود 30 سال اینا بود یواشکی از خادم مسجد میومد برامون با مهر ها مجسمه درست میکرد و وقتی خادم میومد که یکمم بداخلاق بود (من میگم یکم ولی شما بخونید خیلیی) سریع قایمشون میکرد زیر چادرش . خیلی گوگولی و مهربون بود

بعضی وقتاعم من با سبحان دیانا قهر میکردم و عرفان که 5 سال ازم بزرگ بود و تقریباً همبازی حساب نمی شدیم میگفت فازت چیه ؟ و منم که معنی حرفشو نمیفهمیدم میگفتم چقدر بی ادبه این ماشالا

کلی رقابت میکردین سر اینکه کی خوراکی بیشتر برداشته و خادم مسجد هم دندونش رو جیگر ما کار میکرد که چرا اینجوری حمله ور میشیم به خوراکیا . اونجا دختر بچه ها یه چند تاشون چادر میپوشیدن و گاهی مامانم میگفت توعم بپوش ولی خواهرم نمیزاشت و میگفت چیه خوب نیس و منم نمیپوشیدم دیگه. یه دوستیم داشتم دینا شاکر دوست ، اونم میپوشید و ما گاهی برای اینکه من و بچه های عموم اذیت نکنیم میرفتیم طبقه بالا که اونا رو نبینیم و من غمگین میشدم و حوصلم سر میرفت و دلم پر میکشید که ببینمشون و باهاشون بازی کنم . با اینکه طبقه پایین ما بودن و خب بیشتر مواقع خانواده اون و خانواده من ما رو از هم محروم میکردن . بعد بالا که بودیم به دینا و دوستاش میگفتم منم بیام بازی کنیم و اونم با بی اعتنایی میگفت باشه ولی خب من جا نمیشدم تو جمعشون و هی خودم میومدم بیرون میگفتم با من بازی نمیکنن و دوباره میرفتم میگفتم بامنم بازی کنین . معذب بودم توی جمعشون ، دوست داشتم با بچه های عموم بازی کنم

میدونی چی یادم اومد ؟ از اولین غم هام که خیلی سنگین بود برام ، نازنین عطهری، اون ازم 2 سال بزرگتر بود حالا یه روز داشتانشو تعریف میکنم ولی خیلی دوسش داشتم ، کاش الان بودش ، میدونی تقصیر مامانمه همش ، چون شمارشو یواشکی انداخت دور و من برای همیشه گمش کردم ، خدایا ، کائنات مهربونم بهم نشونش بدید نازنین رو ، آوا رو من دلم براشون تنگ شده ، اونا رو هرجای دنیا که هستن باهام روبه رو کنین و همو بشناسیم و شماره بدیم ، من میخوامشون بعد کنکور

بعد نازنین هم یادمه یه بار توی مسجد دیدیدم ، اون موقع هنوز صمیمی نشده بودیم ، یکم کرمو بود ، یه نینی مو فرفری اونجا بود که نازنین هی قلقلکش میداد و صداشو در میورد و اونجا رو به هم ریخته بودن منم نگاشون میکردم چون بچه خیلی دوست داشتم ،انگار اون بچه پسر عمش بود

عه میم هم یادم اومد ، البته من اونو ندیدم توی مسجد ، یکی از دوستام تعریف میکرد که شب دوم قدر امسال توی مسجد اومده بوده و در کمال تعجب قرآن میخونده ، خوراکی میخورده و یکمم با بچه ها حرف زدن ، اونجا توی اون سکوت بوده و اصلا بهش نمیخوره این کارا و میدونم اهلش نیست ولی مامانش با حجابه برعکس خودش که ددی هست ، میدونی دلم میخواست اون شب منم اونجا میبودم :))

مطمئناً آرامش زیادی حاکم بوده ، مثل نمازخونه مدرسه

دوستزولبیا بامیهکیک یزدیمسجد
۲
۰
Pariya
Pariya
پرواز روح در جسمی به پهناوری کل جهان
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید