یعنی صبحم با چککردن کامنتها زیر ریلزهایم آغاز میشود. جابجاییهای من اغلب جایی بین صفحات اینستاگرام، سرچ کنسول و آنالیتیکس یا پریمیر و افترافکت است. شبهایم با پاسخدادن به پرسشهای دانشجوهایم تمام میشود.
آخرین پیامی که در اینستاگرام برایم آمده بود و موفق شدم باز کنم، این بود: «انگار شروع شد…»
شاید من اشتباه میکنم، شاید اشتباه خواندم. نمیدانم، شاید نوشته بود: «انگار تمام شد!» زندگیای که به آن عادت کرده بودم، با تمام دلخوشیها، استرسها و همهی دوستان دوری که نزدیک به من بودند.
چند روزی بدون هیچ درآمد و فعالیتی تصمیم گرفتم یک سایت تبلیغاتی داخلی بسازم تا هم به کسبوکارهای شهرم کمکی کنم، هم درآمدی برای خودم ایجاد کنم. قالب را خریدم، سایت را طراحی کردم و حالا راهاندازی شده است.
اما دسترسی به سرچ کنسول، هوشهای مصنوعی و سایتهای جانبی برای تولید محتوا قطع است.
البته نه، قطع نیست؛ فقط باید برای چیزهایی که خودِ شرکتِ ارائهدهندهی اصلی رایگان ارائه داده است، پولی پرداخت کرد تا قابلاستفاده شود…
ساخت تصویر با «نانو بنانا» در سایت «جمنای» رایگان و در دسترس است، اما در سایتهایی مثل «گپ جیپیتی» یا «دیجیمارک» باید بابت استفاده از همین ابزارِ رایگان، اشتراک خریداری کنید.
وقتی از خدمت برگشتم، مدت زیادی در شهری سنتی به دنبال کاری مدرن بودم. بعد از مدتها موفق شدم مسیر خودم را، کم یا زیاد، بسازم.
حالا من ماندهام با ویرانهای از آن کار که حتی سرچ کنسول هم نیست تا ببینم چه چیزی از آن باقی مانده است.
این روزها دغدغههای تازهای نیز دارم؛
دغدغه؟ نه… شاید حرفهایی که نمیتوان بیان کرد.
درسهایی دارم به اسم «کار راهِ شغلی» و همینطور «بازاریابیِ مجازی» در دانشگاه.
هر بار کلی فکر میکنم که باید چه پاسخی به پرسشها و حرفهای دانشجوها در کلاسِ آنلاینی که بیاینترنت برگزار میشود بدهم تا از بی نظمی تا حرف های بعدی جلوگیری کنم.
از نامِ درسها، خود حدیثِ مفصل بخوان…
حالا من ماندهام با مقدار کمی پسانداز که نمیدانم باید خرجِ نجاتِ کسبوکارم کنم، یا درمان، یا بیمه و زندگی.
با صاحبان کسبوکاری که مدتها در گوششان زمزمهی بازارِ جذابِ اینترنت را خوانده بودم.
دانشجوهایی که نامِ درسها را میبینند و با لبخند وارد کلاس میشوند.
من یک بازاریاب اینترنتیِ بدون اینترنت هستم. نوشتم برای آنکه مثل من است، و من مثل او…