ویرگول
ورودثبت نام
بِـهـنـامِ پـازانـی
بِـهـنـامِ پـازانـیواژْبـاره؛ چـشم‌چـرانِ واژگـان | مـبتلا بـه کـرمِ یـادگیری
بِـهـنـامِ پـازانـی
بِـهـنـامِ پـازانـی
خواندن ۵ دقیقه·۱۰ روز پیش

مـا سـاکنانِ سـاعتِ گـرگ‌ومـیش

شبِ چلّه: دیروز و امروز
شبِ چلّه: دیروز و امروز

زمستان که از راه می‌رسد، تنها هوا نیست که سرد می‌شود؛ زاویه‌ی تابش نیز عوض می‌شود.
سایه‌ها کش می‌آیند و نور، خساست به خرج می‌دهد. گویی طبیعت می‌خواهد چیزی را پنهان کند یا شاید هم فرصتی دهد تا در نیم‌تاریکی، چیزهایی ببینیم که در تابشِ قائم و تندِ نیم‌روز دیده نمی‌شوند.
ما دهه-هفتادی‌ها، فرزندانِ همین زاویه‌ی تابش‌ایم. ما در ظهرِ تابستانِ سنّت به‌دنیا آمدیم و حالا در عصرِ یخ‌بندانِ دیجیتال نفس می‌کشیم. ما ساکنانِ ساعتِ گرگ‌ومیش هستیم. نه کاملن متعلق به دنیای خاکی و کهنِ دیروزین، و نه کاملن حل‌شده در جهانِ ابری و الگوریتمیکِ امروزین. ما نسلی هستیم که بخشی از وظیفه‌ی دشوارِ «ترجمه» را بر عهده داریم؛ ترجمه‌ی تجربه‌ی زندگی به زبانِ صفر و یک.

در پیش‌گاهِ این زمستان، بیایید بدونِ عینکِ دودیِ نوستالجی یا توهّمِ مدرنیته، به موقعیت‌مان روی این نقشه‌ی لغزنده نگاهی بیندازیم.


❆ از «دیـکتاتوریِ صمیمیت» تا «ویترینِ تنهایی»

یادمان نرود؛ مهمانی‌های قدیمی هم همیشه گل‌وبلبل نبود. بله، صدای خنده بود و عطرِ قرمه‌سبزی، اما هم‌زمان «حریمِ خصوصی» کالایی نایاب بود. مهمانی‌های آن سال‌ها نوعی «دیکتاتوریِ صمیمیت» داشت؛ همه حق داشتند درباره‌ی معدل، ازدواج و وزنِ تو نظر بدهند. آن همهمه‌ها اگرچه واقعی، اما گاهی نفس‌گیر بود.

امروز ورق برگشته. ما از آن شلوغیِ بی‌حدومرز گریخته‌ایم و به دامانِ گوشی‌های‌مان پناه برده‌ایم. سکوتِ مهمانی‌های امروز، لزومن نشانه‌ی مرگِ روابط نیست؛ شاید نوعی «آتش‌بس» است. ما کمابیش بلد شده‌ایم که می‌شود کنارِ هم بود اما کامل در هم حل نشد.
اما خطر کجاست؟ خطر آن‌جاست که مهمانی، تبدیل به «لوکیشن» شود. جایی که آدم‌ها برای دیده شدن گِردِ هم می‌آیند، نه دیدار. وقتی میزِ غذا را بابِ طبعِ لنزِ دوربینِ گوشی‌مان می‌چینیم نه ذائقه‌ی خود یا مهمانان‌مان، یعنی ما لذتِ «چشیدن» را با لذتِ «نمایاندن» تاخت زده‌ایم. مسئله صرفن این نیست که به کدام سمت بلغزیم؛ مسئله این است که آیا می‌توان در همین سکوت‌های امروزین، چیزی از آن گرمای دیروزین را زنده نگه داشت، بی‌آن‌که دوباره به همان شلوغیِ خفه‌کننده پناه ببریم؟


❆ قـصه‌های آنالوگ، لالایی‌های دیجیتال

خطرناک‌ترین جمله‌ی عصرِ ما این است: «بده دستش ساکت شه!».
والدگری‌ها در حالِ تبدیل‌شدن به نوعی سیستمِ مدیریتِ محتواست. قصه‌های کودکیِ ما پر از تُپُق‌های مادرانه و کنج‌کاوی‌های کودکانه‌ی ما بود، پر از مکث‌هایی که مادر یادش می‌رفت بقیه‌ی داستان چه بود و از خودش می‌بافت. و درست همان‌جا، در همان نقص‌ها بود که کمالِ عشق نیز منتقل می‌شد. کودک می‌فهمید که یک انسانِ ناقص برایش وقت گذاشته، نه یک ماشینِ بی‌نقص.

امروز، اپلیکیشن‌ها قصه‌ها را با صدای استریو، موسیقیِ متنِ شاه‌کار و بدونِ هیچ تپقی برای بچه‌ها می‌خوانند. همه‌چیز کامل است، اما رباتیک.
بچه‌های امروز با بی‌نقصی‌های اجباری محاصره شده‌اند. و این ترس‌ناک است. کودکی که با صدای بی‌نقصِ ربات‌ها بخوابد، فردا در برخورد با انسان‌های ناکاملِ واقعی (دوست، هم‌سر، هم‌کار) سرخورده می‌شود. [اگر نخواهیم خودمان را دست‌کم بگیریم] شاید سهمِ کوچکِ ما همین باشد: قصه‌گفتن با صدایی خسته، با تپق‌هایی ناخواسته، تا کودکی بفهمد جهان را انسان‌هایی می‌سازند که کامل نیستند، اما در گود حضور دارند. تا بفهمد که «انسان بودن» یعنی مجموعه‌ای دوست‌داشتنی و بی‌پایان از همین نقص‌ها و ناکاملی‌ها.


❆ یـلدا: بقا یا ادا؟

بیایید روراست باشیم؛ یلدا تنها جشنِ «پیروزی و شادکامی» نبود، نوعی آیینِ «بقا» هم بود.
نیاکانِ ما جمع می‌شدند تا طولانی‌ترین تاریکیِ سال، آن‌ها را نبلعد. انار و هندوانه نمادِ خون و خورشید بودند تا یادشان نرود گرما بازمی‌گردد. یلدا یعنی: «تنهایی که حریفِ تاریکی نمی‌شویم، پس دور هم جمع شویم ببینیم چه‌کاره‌ایم.»

ما با یلدا چه کردیم؟ آن را از یک آیینِ درونی به یک فستیوالِ بیرونی تبدیل کردیم. هندوانه‌ها را حکاکی می‌کنیم و انارها را مثل جواهر می‌چینیم، لابد برای این‌که تاریکی را شکست دهیم؟ نه، اغلب برای این‌که لایک‌ها را دشت کنیم.
حافظ می‌گشاییم، اما به‌جای خواندنِ غزل، از جلدِ دیوان عکس می‌گیریم.
شاید وقتش رسیده گاهی یلدا را از قاب‌ها بیرون بیاوریم؛ از جایی که بیش‌تر ویو می‌گیرد تا زیسته شود. آن یک دقیقه‌ی اضافه، اگر قرار است کاری کند، باید ما را به هم نزدیک‌تر کند و برگردیم به اصلِ ماجرا: کنارِ هم کِز کردن و هم‌بستگی، برای نمردن از سرما و تاریکیِ دوران.


❆ مـرثیه‌ای برای زانوان زخمی

بزرگ‌ترین چیزی که تکنولوژی از نسلِ جدید دزدیده، «اصطکاک» است.
دنیای ما «بافت» داشت. توپ‌پلاستیکی زِبر بود، آسفالتِ کوچه تیز و بُرّا بود، و زمین خوردن درد داشت. ما فیزیکِ جهان (و حتا نیوتنی) را با پوست و گوشت‌مان یاد گرفتیم.
کودکانِ امروز، انگشتان‌شان را روی صفحه‌ی تخت و صافِ تبلت می‌کِشند. دنیای‌شان صیقلی، بدونِ اصطکاک و بدونِ درد است. در بازی‌های آن‌لاین می‌میرند و دوباره زنده می‌شوند، بدونِ این‌که خودشان کوچک‌ترین خراشی بردارند.
این جهانِ بدونِ اصطکاک، نسلی تربیت می‌کند که شاید باهوش‌تر از ما باشد، اما تا حدودی شکننده‌تر است. نسلی که دردِ واقعی را نشناسد، چطور می‌خواهد با رنج‌های زندگی کنار بیاید؟ شاید هنوز راهی باشد که دست‌ها دوباره خاکی و گِلی شوند؛ که سرما و زِبری، پیش از صفحه‌ی صیقلیِ شیشه‌ای، خودشان را به پوست معرفی کنند. و کودک، پیش از آن‌که جهان را از طریق الگوریتم‌ها بفهمد، دست‌کم آن را لمس کرده باشد.


✻ بـندبازی روی پل‌های معلق

زمستان است و سایه‌ها بلندتر شده‌اند.
ما نمی‌توانیم چرخِ تاریخ را به عقب برگردانیم. نه می‌توان اینترنت را خاموش کرد و نه می‌توان به خانه‌های کلنگیِ بدونِ سیستمِ گرمایش بازگشت. آن گذشته، با تمامِ شیرینی‌اش، تمام شده و این اکنونِ دیجیتال، با تمامِ ترس‌ناکی‌هایش، اجتناب‌ناپذیر است.

پس ما چه کاره‌ایم؟
راستش را بخواهید، ما معمار و مهندس نیستیم؛ تنها مسافرانِ این پلِ لرزان‌ایم.
ما نسلی هستیم که هم سکوتِ پدربزرگ‌ها را دیدیم و هم استوری‌های رگ‌باریِ نوه‌ها‌شان را.

البته که قرار نیست غر بزنیم یا نسخه بپیچیم. شاید زورمان فقط به همین برسد که نگذاریم گذشته در غبار گم شود و آینده هم قورت‌مان بدهد.
ما باید بکوشیم رامِ تکنولوژی نشویم. باید بیاموزیم که می‌شود در اینستاگرام بود، اما اسیرِ نمایش نشد. می‌شود از ابزارِ آموزشی بهره برد، اما روایت‌های انسانی را حذف نکرد.
ایستادن روی این خطِ باریک، تعادلِ زیادی می‌طلبد. ما شبیه به بندبازانی هستیم که باید با یک دست خاطره‌ی انار و کُرسی را محکم بچسبیم و با دستِ دیگر، کابْل‌های این جهانِ ابری را بگیریم.
سخت است؟ بله، بسیار.
اما اگر ما هم این دو دنیا را به هم وصل نکنیم و دایورت کنیم، چه‌کسی خواهد کرد؟


یلداتکنولوژینوستالژیسبک زندگیدهه هفتادی
۲
۰
بِـهـنـامِ پـازانـی
بِـهـنـامِ پـازانـی
واژْبـاره؛ چـشم‌چـرانِ واژگـان | مـبتلا بـه کـرمِ یـادگیری
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید