
در هنگامهای که اینترنت قطع شده بود، یکهو به سرم زد و گفتم پس از سالها فیلم سینمایی ببینم. قرعه به نام فیلم «پِرفِکت اِستِرَنجِرز» یا «غریبههای تمامعیار» (Perfetti Sconosciuti | محصول ۲۰۱۶ - ایتالیا - به کارگردانی: پائولو ژِنووِزه) افتاد. پیشاپیشْ انتظار یک درام ساده را داشتم، اما با فیلمنامهای روبهرو شدم که لایهی پنهان روابط را عریان کرد و نشان داد زیر پوست صمیمیت، چقدر ناشناختگی خوابیده است.

دوربینی که برای من مثل یک جاسوس بود
داستان با معرفی لایهی عمومی زندگی چند زوج میآغازد که قرار است در یک مهمانی شام گِرد هم بیایند. اِوا (یک رواندرمانگر) و روکو (یک جراح پلاستیک) میزباناند. اما نکتهای که در نوع روایتگری فیلم مرا درگیر کرد، این بود که دوربین، پیش از آغاز ضیافت، مثل یک نفوذی یا جاسوس به خلوت این آدمها سرک میکشد؛ از اتاقخواب و مستراح گرفته تا داخل ماشینها. فیلم از همان ابتدا به ما میفهماند که با هفت «راویِ غیرقابلاعتماد» طرفایم. آدمهایی که هر کدام نسخهای اتوکشیده و جعلی از خود را برای مهمانی آماده کردهاند، در حالی که واقعیت لرزانشان پشت درهای بسته جا مانده است.
بازی خطرناک: وقتی گوشیها سخن میگویند
در جریان مهمانی، اِوا ایدهی بازیای را پیش مینهد که موتور محرک فاجعه است: همگی گوشیهایشان را روی میز بگذارند و هر پیام یا تماسی را عمومی به اشتراک بگذارند. اِوا معتقد است گوشیها به «جعبهسیاه» زندگیهای ما تبدیل شدهاند.
برداشت من این بود که در آنجا فیلم وارد یک تقابل شنیداری عجیب میشود؛ تضاد میان صداها. ما صدای دروغین انسانها را میشنویم که از صمیمیت و دوستی و یکرنگی دم میزنند، اما در مقابل، صدای صادق اشیاء (اعلان پیامها و زنگآهنگ تماسها) را داریم که مثل یک بازجوی بیرحم، مشت آدمها را میگشاید. به چشم من، در این ضیافت، تنها راویان حقیقت، همین اشیای سرد جیبیاند.

لایههای سهگانهی وجود
برداشت من از داستان فیلم، چنین است که آدمها «سه لایه» زندگی دارند:
۱. زندگی عمومی: آنچه ممکن است بسیاری بدانند (نام، شغل، جایگاه اجتماعی).
۲. زندگی خصوصی: آنچه نزدیکان و دوستان میدانند (چالشها و عواطف کنترلشده).
۳. زندگی پنهانی: سهم تاریک و مگوی هر فرد. تمایلات، خیانتها، ترسها و دردهایی که هیچکس —حتا صمیمیترین شریک زندگی— از آنها خبر ندارد.
فیلم به زیبایی (و البته عریان و بیرحمانه) به من نشان داد که چطور افشای لایهی سوم، میتواند لایههای دیگر را مثل آوار بر سر افراد خراب کند.
چرا برای من این یک فیلم از ژانر «وحشت» بود؟
برخلاف دستهبندیهای رسمی، من ترجیح میدهم این فیلم را در ژانر «وحشت» بگذارم. اما نه وحشتی از جنسِ جن و پری؛ وحشت از «ناشناخته بودن نزدیکان». من از این تصور ترسیدم که کسی که سالها کنارش خوابیدهای، میتواند یک «غریبهی محض» باشد. هضم تماشای این سلاخی تدریجی اعتماد، از هر فیلم اِسلَشِری دشوارتر است. برای من ترس اصلی در «غریبههای تمامعیار»، ترس از خون نیست؛ هراس از «درک نشدن» و «قضاوت شدن» توسط کسانیست که ادعای شناخت ما را دارند.
پایانبندی: حقیقت یا دروغ مصلحتی؟
فیلم جایی تمام میشود که دیگر نمیتوان با قطعیت به آنچه دیدهایم تکیه کرد. روایت، بیآنکه توضیحی اضافه بدهد، ما را در وضعیتی از تردید رها میکند و این پرسش را پیش میکشد: «آیا حقیقت همیشه رهاییبخش است؟ یا گاهی همین سایههای کوچک پنهانکاریاند که زندگیهای جمعی ما را سر پا نگه میدارند؟»
خسوفی که در طول فیلم بر آسمان نشسته، برای من استعارهای بود از همین سایه؛ سایهای که بر چهرهی آدمها میافتد، مدتی همهچیز را تار میکند و سپس کنار میرود، بیآنکه تضمین دهد روشنایی کنونی، همان روشنایی پیشین باشد.
پرسشهایی برای خودآزاری بیشتر
از آن شب، ذهن من به اِشغال پرسشهایی درآمده که فیلم پیش پایم قرار داده است:
• آیا ما همگی به نوعی قاضی بقیه و وکیلمدافع کارهای خودمان هستیم؟
• زنان پنهانکارترند یا مردان؟ یا اصلن میل به پنهانکاری، فارغ از جنسیت، تلاشی ناامیدانه برای پر کردن خلأهای عمیق عاطفیمان است؟
• آیا در جمعهای دوستانهی «بیناجنسیتی»، صمیمیت واقعی ممکن است؟ یا همهچیز زیر سایهی سنگین کششها و امیال ناخودآگاه قرار دارد؟
• آیا همانقدر که مشتاقایم پرده از حقیقت دیگران بدریم یا مسالمتآمیز کنار برود، طاقت داریم خودمان زیر نورافکن نگاه دیگران بنشینیم؟

همانطور که شخصیت روکو در فیلم میگوید: «ما شکستنی هستیم... همهی ما. برخی بیشتر از بقیه.»
«غریبههای تمامعیار» را بهسان آینهای میدانم که نشان میدهد تا چه حد در برابر حقیقت هم ناتوانایم. در نهایت، به این فکر میکردم که شاید میان تمام ما، دریایی از سوءتفاهم قرار گرفته باشد که ما را برای نزدیکترین آدمهای زندگیمان نیز، تا همیشه «غریبه» نگه میدارد؛ غریبهای تمام و کمال.
کلام آخر:
برای من که پس از سالها سری به سینما میزدم، این فیلم نه یک سرگرمی، که یک رویارویی بیرحمانه با «وحشتِ واقعیت» بود. تماشای آن را به هر کسی که تاب روبهرو شدن با هیولای پنهان جیبیاش را دارد پیشنهاد میکنم؛ فقط توقع نداشته باشید در پایان، دوباره همان آدم مطمئن قبلی باشید.