چرا پخشه از لباس زیر شروع کرد؟


سال 98 و زمانی که 24 واحدم مونده بود از دانشگاه تهران زدم بیرون. کمتر از سه ماه مونده بود که مدرک فارغ التحصیلیم رو بگیرم اما اهدافی که توی زندگیم داشتم بهم حتی اجازه نداد یک دقیقه بیشتر صبر کنم.

تمام افرادی که باهام ارتباط داشتند بهم حمله کردند و بابت کاری که کردم ملامتم میکردند.

تقریبا سه ماه اول خیلی شرایط برام سخت بود چون مدام سنگینی نگاه اطرافیانم رو حس می کردم که پر از سوال بودند که چرا باید بیاد بیرون؟ چرا تموم نکرد؟ بعضی وقت هام خودم توهم میزدم که نکنه دارند پشت سرم حرف می زنند یا فکر می کنند من بازنده ام؟

من شش ماه قبل از اینکه از تحصیل انصراف بدم، به این کارم فکر میکردم. شاید شبانه روز. طوری بود که در کلاس درس و یا حتی سر امتحان انقدر فکرم و ایده هایی که میخواستم برای کار پیاده کنم به ذهنم فشار میاورد که گذر زمان و صحبت های استاد رو اصلا نمیشنیدم چه برسه به اینکه گوش کنم.

وقتی دیدم به این حد رسیدم موندنم توی دانشگاه برام عذاب وجدان آورده بود. مدام به خودم میگفتم من باید از این سیستم خارج بشم و بجای من قطعا فرد بهتر و شایسته تری هستش که دوست داره از این امکانات استفاده کنه و سر کلاس هایی بشینه و حرف اساتیدی رو گوش کنه که من توی اون وضعیت در حال ساختن نقشه ذهنی خودم بودم.

خلاصه من تصمیم خودم رو گرفتم و خارج شدم. از همون لحظه ای که با کیف دستیم از سر در دانشکده فنی اومدم بیرون کارم رو برای شروع پروژه پخشه شروع کردم.

اینکه از دانش تخصصی کد نویسی هیچی نمیدونستم واقعا اذیتم می کرد. اما خب راه برای یادگیریش باز بود و اینطوری نبود که دست نیافتنی باشه.

میدونستم که الان خیلی کوچکم و نمیتونم سنگ بزرگی بردارم. پس کاملا واقع بینانه بازار هدفم رو به قسمت های کوچک تو در تو تقسیم کردم و بازاری رو انتخاب کردم که هر کجا می گم از لباس زیر شروع کردم همه یه لبخند ریزی روی لباشون میاد.

اولش خیلی ناراحت میشدم چون واقعا مسخره ام می کردند و مدام تیکه های بی مزه مینداختند و میخندیدند.

کار عکاسی میخواستی بکنی میخندیدن، دنبال همکار میگشتی به هر کی میگفتی با یه قیافه ای بهت نگاه می کرد که انگار بهش پیشنهاد بی شرمانه یا قتل یکی رو دادی.

علاوه بر این مگه میشد با کسی کاری رو شروع کرد؟ همه یه گاردی جلوی این کار من داشتند. از تیکه ها و گلایه ها و صحبت های پدر و اطرافیان چیزی نمیگم. هیچ وقت چیزی ازشون به دل نگرفتم اما متاسفانه رفتارهاشون به خاطرم موند.

تنها کسی که توی این راه باورم کرد دختری بود که نزدیک به 7 سال باهم ارتباط داشتیم و دوستی صمیمانه ای بینمون موند.

نه تنها باور کرد و کنارم موند بلکه اولین نفری بود که با تمام وجودش وارد این کار شد و الان مدیریت کل شرکت رو به عهده داره.

ما در عرض 8 ماه رسیدیم به پله اول کسب و کارمون. زیاد بزرگ نشدیم اما چیزی رو ایجاد کردیم که صفر بود. در واقع صفر رو کردیم یک به این امید که روزی به درستی پروژه رو اجرا کنیم تا ثابت کنیم که بعضی وقتا باید همه حرف های دیگران رو، جبر سیستم آموزشی و فرهنگی رو و نصیحت های بی فکر اطرافیان رو کنار گذاشت و کاری رو کرد که با تمام وجود به آن ایمان دارید.

گروه لباس زیر دقیقا عین خود ماست، عین ما دو نفر، ترد شده، خنده دار و از نظر بقیه مضحک، اما در اصل تنها چیزی است که همه ما هر روزه با آن سر و کار داریم، به آن و بهداشت آن نیاز داریم و تا به الان شاید کمتر روزی در زندگیمان بوده که از این لباس استفاده نکرده ایم.

برای گروهمون شعاری انتخاب کردیم که همواره بهشون یادآور بشه که اگر به دنبال برترین بودن هستند باید بدون واسطه و بدون پارتی و بدون کمک صفر تا صدی دیگران بهترین باشند.

برای برترین ها، واسطه ای نیست.

سایت ما: www.pakhshe.com