آیا من خانه و زندگی دارم؟

امروز در یک مقاله خواندم که 42% از زنان در کشورهای پیشرفته در محیط کاریشان با تبعیض جنسیتی مواجه شده اند. در کشور ما چنین تحقیقاتی به صورت سیستماتیک انجام نشده و مطمئن هستم این تجربه در یک کشور پیشرفته خیلی بهتر از آن چیزی است که ما روزانه در کشورمان و طبیعتاً سایر زنان در سایر کشورهای خاورمیانه احساس می کنند. البته لازم است بگویم در کشور ما زنان سهم بسیار بالایی از تحصیلات را دارند و این روزها در جامعه شهری یک دختر، بدون تحصیلات دانشگاهی کمتر پیدا می شود. ولی کماکان در محیط های کاری همه انتطار دیدن یک آقا را به عنوان مدیر کل یا مدیر عامل دارند و شاید خانم ها برای به دست آوردن سمت یا پروموشن مشابه راه خیلی سخت تری را پیش رو دارند و بعد از به دست آوردن شغل و پست بالای مدیریتی هم با توجه به فرهنگ سازمانی مردسالار، پیش بردن کارها و پیاده کردن ایده های جدید هم امر دشواری محسوب میشود، که گاهی انقدر خسته کننده است که یک مدیر خانم دست از مبارزه برمیدارد و سعی میکند در یک حاشیه امن به مسیر عادی شغلش ادامه بدهد و همه این ها در زمانی رخ میده که کل ساختار خانوادگی و فرهنگی ما برای یک خانم اولویت های از پیش تعیین شده و تحمیلی و اجباری دارد که تخطی از آن ها به عنوان ظلم و ستم در حق اعضای خانواده تلقی میشود. و این سوال بزرگ من هم همچنان به قوت خود باقی است که آیا همه ما باید یک اولویت داشته باشیم؟ آیا همه ما یک رنگ را دوست داریم و به یک آهنگ گوش می کنیم؟ و در نهایت چرا در مورد انتخاب لباس، موسیقی و رنگ انسانیت بیشتری نسبت به اولویت بندی یک خانم در زندگی اش قائل می شویم؟ مگر نه اینکه زندگی موهبتی تکرار نشدنی است؟

دوست دارم کمی هم شجاعت به خرج بدهم و از تجربیات سازمانی خودم هم صحبت کنم. گاهی پیش می آمد که دریکی از محیط های کارم این جمله را مرکراً به عنوان شوخی یا نصیحت می شنیدم که "تو خونه زندگی نداری؟" یا "به زندگیت هم برس!" و همیشه پس ذهنم این سوال بود که آیا کار بخشی از زندگی من نیست؟ یا این زندگی که این چنین همه برای دفاع از آن سینه سپر می کنند چیست؟ درست کردن پلو های رنگ و وارنگ و خورشت های چرب؟ پختن کیک و شیرینی؟ خونه ای با تزئینات داخلی متفاوت؟ مسافرت و کوهنوردی و به اشتراک گذاشتن یک خوشبختی خانوادگی در شبکه های اجتماعی؟ گاهی هم در زمان موفقیت بیشتر این جمله را می شنیدم که بدبخت شوهرهایی که زن هایی چون تو دارند و حتی یک بار شنیدم که این میزان اعتماد به نفس در خانه چه بلایی بر سر همسران شما می آورد. البته لازم است بگویم تمام این حرف ها را در یکی از بهترین سازمان های دو ملیتی که ممکن است هر کسی مشغول به کار شود می شنیدم و مطمئن هستم همه به اندازه من برای پیدا کردن و پیشرفت در چنین شغلی خوش اقبال و البته سرسخت نبوده اند.

اما لازم است بگویم که هرگز این رفتارها ها مانع من برای حرکت نشد، اگرچه در خیلی مقاطع من را به شدت خسته کرد اما من همیشه برای رویارویی با این مشکل تلاش های شخصی زیادی کرده ام، علاوه بر موفقیت کاری خودم همیشه سعی در استخدام دخترها و کمک به پیشرفتشان هم از نظر کاری و سازمانی و هم رشد اعتماد به نفسشان داشته ام. اما قطعاً یک فرد توان محدودی در تغییر دنیای اطرافش و مسئله ی پیچیده ای به نام فرهنگ سازمانی دارد. اما در پایان این قصه من این مشکل را برای خودم حل کردم.

سوال اینجاست که چگونه؟

منتظر یک جواب فلسفی از من نباشید. چون همیشه اجرا کردن یک تصمیم و حرکت کردن را به ایستادن و سخن گفتن و فلسفه بافتن ترجیح میدهم. من در پاسخ به فرهنگ سازمانی زن ستیز ایرانی، سازمان را ترک کردم و برای خودم یک سازمان ساختم. سازمانی با فرهنگ و پارادایم فکری که در آن تبعیض نمی پذیرد و بزرگترین اعتقادش داشتن تنوع فکری و فرهنگی است. ولی این بحث اینجا تمام نمی شود. و نمی خواهم به همه ترک سازمان و ساختن یک کسب و کار را توصیه کنم. در مطلب بعدی حتماً به مهم ترین یافته ام اشاره می کنم که چه کسی شما را برای همیشه از هر گونه تبعیض قومیتی، جنسیتی، عقیدتی و نژادی نجات می دهد؟ و آن فردی که خیلی نزدیک به شماست و در هرجای دنیا که هستید می تواند برای همیشه شما را از این فشارهای بی دلیل و اضافی نجات دهد. مهم نیست که یک زن با اقلیت دینی و فرهنگی در خاورمیانه هستید یا یک مرد سیاهپوست در نژادپرست ترین کشور دنیا، راه حل من برای شما نیز کار می کند که در مطلب بعدی درباره آن می نویسم. برای خواندن مطلب بعدی اینجا بزنید:

http://vrgl.ir/AOLXz