آن چشم های مخدر

هیچوقت این حس را تجربه نکرده بودم. حسی که قلبم را قلقلک میداد، جوری که قلبم از شدت خوشحالی، به تاپ تاپ افتاده بود و همینجوری که داشت در سینه ام می دوید، گرمش شده بود.

شاید از نگاه هایش به وجد آمده بود و شاید هم نا آشنایی را دیده بود که میخواهد صاحبش شود و اهلی اش کند و برای همین رم کرده بود. قلب است دیگر. مثل صاحابش ندید بَدید!!

کسی نمیتوانست به این قلب نزدیک شود ولی او حتی با نفس کشیدنش میتوانست لمسش کند. قلبم زخم هایش را فراموش کرده بود. انگار نه انگار که همین چند ساعت پیش، کز کرده و از روشنایی بیزار بود.حالا به جای مغز دستور میداد. دستورِ به یاد سپردنِ بویش، لبخندش، چشم هایش.... کلا هر چیزی که پایانش به او میرسید را از بر میکرد.

شاید چشمانش سگ هایی داشت که دنبال دلم افتاده بودند و دلم برای فرار از آنها اینطور میکوبید. قلبم ترس و سرور و شادی را یکجا تجربه میکرد.

اینها از علائم اعتیاد هم بودند. شاید معتاد شده بودم... معتاد به آن چشم های مخدر....


پ.ن: هرچقدر خواستم یه متن ادبی بنویسم ، نشد. به همین قلمِ خودمونیم قناعت کنین..... با تشکر!!!