دردی که ژلوفن خوبش نکرده

روحم درد میکند؛ زخم دارد. کوچه های شهر را... برای پیدا کردن پرستاری که زخم های روحم را باند پیچی کند، میگردم. مهم نیست اگر ردش بماند... فقط زود بیاید و خوبش کند. بتادین به زخم هایم بزند... برای اینکه نسوزد... فوتش کند. پاشنه های پایم را روی زمین میکشم.... نه اینکه خسته باشم...نه!! حوصله ام سر رفته از این دنیای خاکستری... دنیایی که مثل مادر بزرگی، تنهایی را اگر میل نداشته باشی هم به خوردت میدهد... خودم را به دست پاهایم سپرده ام که هر جا دلش خواست برود... کم کم دارم فکر میکنم ... به برگ ها... میگویند برگ ها در پاییز از درخت خسته میشوند و به بهانه ی پاییز.... درخت را ول میکنند... ولی احتمال دیگری هم هست!! شاید عاشق درخت باشند و درخت آنها را دور بریزد!!! شاید واقعا برگ ها، هر ورقش دفتری باشد... دفتری از عشق.

پرستاری پیدا نمیشود... برمیگردم... از همان راهی که آمده ام بر میگردم... همه چیز سر جایش است... درخت ها... مغازه ها... خانه ها... تابلو ها و حتی لانه ی لک لک های بالای دکل! همه چیز سر جایش است... واقعا همه چیز سر جایش است.... ولی نه! یک چیز درست نیست... آدم ها سر جایشان نیستند... آدم ها هستند که می آیند و می روند... دارم به خانه نزدیک میشوم... دلم برای خانه تنگ شده... بچه ها را میبینم که در کوچه فوتبال بازی میکنند و پیرزن هایی که تا مرا میبینند روسری هایشان را محکم میکنند و چادرشان را مرتب میکنند!!

واقعا من کِی این همه بزرگ شدم؟!! آنقدر که پیرزن ها دیگر مرا به چشم مرد میبینند...

به خانه رسیده ام... کلید به در می اندازم... بوی غذا می آید... مادرم برایم دلمه پخته... وارد آشپزخانه میشوم... منتظر من بوده اند و برای همین ناهار نخورده اند... دست هایم را میشورم... شوخی های بی مزه ی پدرم شروع میشود... مادرم میخندد... پدرم میخندد... ولی من نمیخندم... برادرم آنقدر ادا در میاورد و قلقلکم میدهد تا من هم بخندم.....


میخندم... خنده ی واقعی!! درست است در دنیا پرستاری پیدا نکرده بودم... ولی دلقکی که پیشم بود مرا میخنداند.


هرچه میخواهم چیزی بنویسم در اوج درماندگی باشد، آخرش روشنی پیدایش میشود و نمیگذارد ادبی شود!!!!