دیوانه ی دیوانِ وجود

بختم بخواب!! بخواب که در این دنیای بیهوده، همیشه بدِ داستان هستی و خواهی بود. همین بهتر که بخوابی.. هر چه باشد بخت خوابیده از بخت بد، آبرومندانه تر است.

گفتم آبرو... یادِ آبرویم افتادم. آبرو جان. کاش تو هم اصلا از اول وجود نداشتی. اگر از اول وجود نداشتی، دنیا جای بهتری نبود؟؟ همه چیز شجاعانه تر انجام نمیشد؟؟ الان هرکاری میکنم باید مراقبت باشم تا قهر کرده و از زندگی ام نروی! نه که دوستت داشته باشم؛ مشکل اینجاست که وقتی میخواهی بروی، دست آبروی پدرم را نیز میگیری و این سخت است. اوجِ نامردی است این کار. آبروی پدرم را گروگانی کرده ای تا همه چیز را برایت فراهم کنم. دوست دارم توی خیابان هر آشنایی که دیدم را بغل کنم ولی گروگانی دست توست که اجازه ی این کار را به من نمیدهد.

همینجا سلامی هم به بغلم بکنم. سلام بر آغوشِ مهربانی که مثل درِ خانه ی مادربزرگ باز است. مادربزرگی که چشم انتظار نوه هایش، زندگی را تحمل میکند. تو هم تا اینجا خوب تحمل کرده ای. هرکس دیگری بود، خیلی وقت پیش خسته میشد ولی دمت گرم... تو مَشتی تر از این حرف ها هستی!!!

یادی از دم هم بکنیم. دمی که گاه صدای آواز میشود و گاه هقهق های کنجِ اتاق. دمی که منتظر است روزی بوی یار را درون ریه ها بفرستد و روح را بخیه بزند.

ریه ها!! شما را هم از یاد نبرده ام!! شمایی که در سرما و گرما و روز های خوب و بد، جهان بیرون را با جهانِ درونم در هم می آمیزید. شمایی که حتی در روز های سرد زمستان، با وجود خس خس، دست هایم را با گرمای نفس هایی که بیرون دادید، گرم نگه داشتید.

درود بر دست ها!! دست هایی که هم قفل بوده اند و هم قلّاب. قفل ،هنگام ترس در ایام کودکی در دست های مادر و قلّاب، زمانی که کلید خانه را جا گذاشته بودیم و برادرم از دیوار بالا میرفت. دست هایی که هم مرغ سحر مینواختند و هم ای شادی ای آزادی. مرسی که همین الان هم رو کیبورد به رقص آمده اید و اینچنین دلنشین در مانیتور هنر می آفرینید. مرسی که پابه پای ذهنم، افکارم را اینگونه ثبت میکنی!!

دل هم که مثلِ دستشوییِ بچه های کوچک است!!! گاه و بیگاه میگیرد و هرجا که باشم زمین گیرم میکند. ای دلِ عوضی!! (با هم رفیقیم که میتونم اینجوری صداش کنم!!!) واقعا چرا میخواهی در این دوران، دورانی که همه از آزادی دم میزنند، اسیر شوی؟! واقعا میخواهی شورشی ایجاد کنی برای اسیر شدن؟؟ نمک میخوری و نمکدان میشکنی؟؟؟ عیبی ندارد... بشکن:) ولی کاروانسرا نشو و هر الاغی را به هوای یافتن عشق از خورجینش راه نده!!! در ضمن، زیاد به حرف آن رفیقِ ناباب، عقل، گوش نده!!

همین!!!!

ای پسر گر عاقلی دیوانه شو

کانکه را دیوانه شد عقلی بماند


پ.ن: شما هم دیوونگی رو امتحان کنین. با سطل آشغال صحبت کنین، با تیر چراغ برق، با لامپِ اتاق، با عصای پیرزن همسایه... خلاصه با هر چیز که میبینید!! خیلی به کاهش استرس و آرامش کمک میکنه:)