صبحِ عادیِ هیجان انگیز!!!

شال و کلاه کرده بودم و میخواستم دکتر بروم. همین که از خانه خارج شدم بویی را حس کردم... آره!!! همان بویی بود که دوستش داشتم... بوی کارخانه قند بود!! قبلا هر صبح که منتظر سرویس مدرسه بودم، با این بو آشنا شده بودم... بوی شیرین چغندر های در حال جوشیدن!!!!

لبخند ملیحی زدم و راه افتادم. به سر خیابان که رسیدم، برای یک تاکسی دست تکان دادم. سوار که شدم داشت با موبایل حرف میزد. همین که تمام شد، سلام علیکی کرد و شروع کرد به حرف زدن:

-طرف توی دادگاه یه قسم خورده و تمام!! رای به نفع اون صادر شد!!! اصلا این داستانای علمی تخیلی چیه که خدا وجود داره؟!! اصلا خدایی وجود نداره! من خودم دارم کار میکنم و پول هم که طرف میده؛ این وسط منت خدا رو باید بکشیم؟! منتی نداره که! دارم نون بازوم رو میخورم خو!! یه عمره داریم سر خودمونو شیره میمالیم با این خدایی که اصلا نمیدونیم هست یا نه! اینطور نیست؟!

منم همین طور داشتم تایید میکردم... نه که باهاش موافق باشم، بلکه نمیخواستم و حوصله ی بحث اول صبحی رو نداشتم!!! تا خودِ مقصد همینطور حرف زد...

وقتی پیاده شدم در دلم رو به خدا گفتم: خدایا!! حتما داره خیلی سختی میکشه که داره تو رو انکار میکنه!! کمکش کن.. مرسی!!

حالا چرا؟!!! چون در داشبورد ماشین، یه قرآن کوچولو دیده بودم! و اینکه خودمم یه زمانی از خدا نا امید شده بودم...

همینطور داشتم زمزمه کنان میرفتم که چشمم به خانه هنرمندان افتاد. نوشته بود خانه هنرمندان شهرستان فلان ... . باز هم غرق شدم در رویا ها

اینکه روزی میرسد که من را دعوت به سخنرانی خواهند کرد و من با ناز و اکراه قبول خواهم کرد!!! حتی اینطوری معرفی ام میکردند: " با تشکر از حضور استادی که تخصص در روان دارد، استادی که کلا کارش روان است... روانپزشک است و در کنار علمش، با ساز هم، روانِ انسان را دگرگون میکند... استاد پوریا حیدری (تشویق حضار)



باز هم مثل همیشه از رویاها خارج شدم، خاک بر سرت پوریایی به خودم گفتم و به راهم ادامه دادم... به مطب دکتر رسیده بودم... دکتر مسعود برنجی. درست است پزشک عمومی بود ولی تشخیصش فوق العاده دقیق بود. خوش اخلاق ترین دکتری بود که تاحالا دیده بودم.

کارخانه قند اون پشته!!
کارخانه قند اون پشته!!