ظهری از ظهر های خدا

داشتم سکته میکردم... باز همان احساس دلتنگیِ عجیب و غریب آمده بود..همان احساسی که دلم بغل میخواهد ولی متنفرم... همان احساسی که میخواهم اطرافم پر از آدم باشد ولی از آدم ها متنفرم.

غرغر هایم تمامی نداشت!! میدانستم اگر کمی بیشتر در خانه بمانم، یک دعوا به راه می افتد!! پس بی درنگ، از خانه زدم بیرون.. حتی یادم رفت جوراب بپوشم!!

ظهر جمعه بود . مردم یا در خواب بودند و یا در پیکنیک. انگار خیابان را سگ لیس زده بود!! خلوت و ساکت! واقعا پشه هم پر نمیزد. من بودم و من.. گهگاهی هم چند ماشین رد میشد.

همین بود که زدم زیرِ آواز... البته با صدای آرام هاااا!!


دیدی که رسوا شد دلم...

غرق تمنا شد دلم...

دیدی که من با این دلِ....

بی آرزو عاشق شدم...

باه آن همه آزادگی...

بر زلفِ او عاشق شدم...


هر وقت کسی در خانه نبود، شروع میکردم به تمرینِ آواز... همیشه آواز خواندن بهم آرامش میداد.

کم کم داشت حالم خوب میشد.... تا کلانتری 12 رفته بودم. نگاهی به کلانتری کردم.. چقدر اینجا خاطره داشتم!! صبح ها با امیرحسین، روی پله های پاسگاه می نشستیم و منتظر مینی بوس بودیم. هزار تومن میدادیم و 20 تا آبنبات میخریدیم. هر کدام از آبنبات ها هم صاحاب داشت. 5 تا برای دژبانِ پاسگاه، 5تا برای آقای احمدی، راننده مینی بوس، 5 تا هم برای انگل های کلاس!!! 5تا هم برای خودمان میماند..

مغازه ی بغل کلانتری باز بود... همیشه برای مدرسه، از او خرید میکردم. یک پیرمرد حدودا 70 ساله که یک سوپری کوچولو داشت. همیشه حاجی صدایش میکردیم. (حتی اسمش را هم نمیدانم!!)

وارد مغازه شدم ، سلام کردم و یک نوشابه فانتای کوچیک برداشتم.

-حاجی چقدر میشه؟

-قابل نداره... 7تومن.... یه لحظه صبر کن.... تو همون پسره نیستی که با پسرِ کریم اینجا منتظر سرویس بودی؟!!

لبخندی زدم و جواب دادم: آره همونم!! حالا که شناخته بود یک کیک رضوی بهم داد و هرچقدر پول دادم نگرفت... سرخوش از مغازه زدم بیرون!!

بعد از اینکه کیک و نوشابه رو به سزای اعمالش رساندم(!) به سمت خانه راه افتادم. دیگر حالم بد نبود... به اطرافم نگاه کردم. شهر، کم و بیش در جریان بود. پیرمردی را دیدم که برای ناهار سوپ خریده بود. زندگی را میشد در شهر حس کرد. قدم هایم را کوتاه و آرام برمیداشتم که دیر تر به خانه برسم!!

بعد از 20 دقیقه پیاده روی به خیابان خودمان رسیدم( همین مسیر 5 دقیقه بیشتر نمیشه اگه مثل آدم راه برم). همان قدم های کوچک را برمیداشتم که چشمم پیرزنِ محبوبم افتاد!!! همیشه یک صندلی از آن تاشو ها میگذاشت جلوی خانه شان و به بیرون نگاه میکرد. ولی اینبار صندلی را آنطرف خیابان گذاشته بود .... خودش را به آفتاب داده بود..

همیشه ی خدا بیرون بود....شاید او هم مثل من از دیدنِ مردم کیف میکرد!! سری به نشانه ی سلام برایش تکان دادم.. او هم دستش را برایم تکان داد! همیشه ارتباطمان در این حد بود...

کمی که جلوتر رفتم، دختری حدودا 16 ساله ای دیدم... سگش را برای گردش آورده بود. محله ی خودمان بود و آشنا زیاد... برای همین سرعتم را بیشتر کردم که برایم حرف در نیاورند. لبخندی به روی دخترک زدم و گفتم : سگ خوشگلی داری!! اونم گفت مرسی و رد شدم. واقعا سگ خوشگلی داشت؛ انگار به جای چشم هایش، دکمه ی کتِ بابابزرگم رو دوخته بودند و زبونش هم مثل پارچه مخمل بود!!!

دخترک هم زیبا بود، به خصوص با آن مو های باز که سعدی و حافظ در کَفَش میماندند!!

به کوچه ی خودمان رسیده بودم. آقای ببری داشت ماشینش را تعمیر میکرد... بشیر نجار داشت از خرید برمیگشت و خلاصه، زندگی در جریان بود!!!

پ.ن: چه سبک موسیقی رو دوست دارید؟؟