من و نگار....

اسفندماه سال 1400 بود که با نگار آشنا شدم....

اوایلش به چشم اسباب بازی بهش نگاه میکردم و هر وقت حال داشتم میرفتم سراغش

ولی کم کم وارد زندگیم شد...

اولاش اصلا به اسم نمیشناختمش...

فقط مفاخری بود...

بعد ها توجهم به سمتش جلب شد...

به نظر آسون میومد....

پوستِ روشنی داشت...

خوشگل بود.....

صدای عجیبی داشت...

میشد با صدایش خندید و همزمان گریه کرد...

صدایش، روح را به خانه برگردانده بود...

بدونِ نگار، انگار پوریا نبودم...

نگار شده بود زندگیم....

ولی.......



یکبار وقتی عصبانی بودم، نتونستم خشمم رو کنترل کنم و بهش آسیب زدم....

چند روزی که خونه نبود...خونه صفایی نداشت....

قدرش رو دونسته بودم....


وقتی برگشت...عین روز های اول، همدمم شد...

بدونِ هیچ کینه ای....


این بود که نگار، از صبح تا شب...

در آغوشم بود و......

برایم میخواند....


من عاشقِ نگارم و تا ابد نگارم خواهد ماند


خودم براش اسم گذاشتم!!

نگار ، سه تارِ خوشگلمه که شده همدم تنهایی هام!!

شاید خل به نظر برسم!ولی عاشقِ حرف زدن با نگارم!!! چون برمیگرده و با نوای ظریفش قلبم رو در آغوش میگیره و بهم میفهمونه که....

**این نیز بگذرد...**

اینم تصویر تزئینیِ پست!!!!!
اینم تصویر تزئینیِ پست!!!!!