پسری که خواهر نداشت....

داشتم رمان میخواندم. اسمش روی خوش زندگی بود. همینطور داشتم به روابط خانوادگیشان فکر میکردم. که چرا ما مثل آنها نیستیم. چگونه اینقدر راحت میتوانند به یک دیگر ابراز علاقه کنند؟؟ مگر میشود؟!

همینطور داشتم فکر میکردم که چرا اینطوری هستیم؟!!

آخرش به این نتیجه رسیدم که من خواهر ندارم!!! ما یک خانواده 4 نفری بودیم... من و داداشم و بابام و مامانم... همین بود که در خانه ما محبت به اندازه کافی وجود نداشت...


نه اینکه امروز به فکرم زده باشد... قبلا هم به این فکر کرده بودم که چرا خواهر ندارم.... دوست داشتم یک خواهرداشته باشم...

همینطور داشتم فکر میکردم که یکهو فکری از ذهنم گذشت. اینکه عوضش نمیگذارم این حسرت در دل بچه هایم بماند!! لبخندی زدم و خاک تو سرتی به خودم گفتم....

شاید باید خودم مجلس را گرم میکردم!!!

دست به کار شدم....از اتاق خارج شدم، رفتم مامانم رو بغل کردم بوسیدم و فرار کردم... همین بود محبت!! چه نیازی به خواهر داشت؟!!! والا...

ولی باز هم دلم خواهر میخواهد.....

چرا ما ها میخواهیم برای  هر چیزی تعریف ساده ای درست کنیم؟؟؟
چرا ما ها میخواهیم برای هر چیزی تعریف ساده ای درست کنیم؟؟؟