پوریا در سرزمینِ تنهایی...

قبلا خیلی تنها بودم... جوری که دل و دماغی برای بیرون اومدن از خونه رو نداشتم....حتی شده بود یک هفته خونه بمونم....

تنهایی خیلی زجر داره... اینکه نه کسی رو داشته باشی باهاش حرف بزنی و نه کسی باشه که بتونی بهش گوش بدی....فقط من بودم و کنجِ اتاقم، کنارِ پنجره...........

مریض بودم....کبدم مشکل داشت..... دکتر گفته بود اگه رعایت کنه میتونه یکم زندگی کنه....ولی اگه نه، ممکنه تا بیست سالگی بیشتر نَمونه....باورش سخت بود که یه آدمِ مهربونی که تو عمرش حتی آزارش به مورچه هم نرسیده اینجوری بشه.... البته یه بار از یه مغازه یه پفک دزدیده بودم که اونم بعدا عذاب وجدان نذاشت و رفتم پولشو دادم!!!

تصمیم گرفتم بد باشم...ولی هرچقد تلاش کردم نشد؛ نه که نخوام هااااااا، کسی دور و برم نبود که بخوام باهاش بد باشم....... اوجِ تنهایی بود.....

دیگه چه میشد کرد.......همین بود که بود......

به زخم هام فکر میکردم....به اینکه چرا بچگی نکردم؟؟؟ چرا میخواستم خودمو به همه ثابت کنم؟؟ چرا اینقدر بدبختم؟؟ چرا خجالت میکشم از مریضیم؟؟؟ چرا هیچکس دوستم ندارن؟؟؟ چرا قیافه م اینجوریه؟؟ چرا اخلاقم اینجوریه؟؟؟ چرا هیچی بلد نیستم؟؟ چرا تنهام؟؟؟ اگه بمیرم، کی منو یادش میمونه؟؟؟ اصلا چرا زنده ام؟؟؟

همین بود که رفتم سراغ قرص ها..... میخواستم خودمو خلاص کنم از این درد........

با ترس 6 تا ایبوپروفن انداختم بالا..... منتظر بودم....منتظر اینکه بزنه و معده م رو داغون کنه و کم کم از خون ریزی داخلی بمیرم.....

آخه کسی نبود بگه مردِ حسابی مگه با مسکن و ضد التهاب هم میشه مرد؟؟؟ چون میخواستم بدونِ درد بمیرم!!!!!!

صبح قرص خورده بودم و منتظر مرگ بودم!!! ظهر بود که کم کم ترسیدم که بمیرم!! مرگ رو داشتم حس میکردم؛ اینکه هنوز وقتم نرسیده را حس کردم....

مواجه ی با مرگ، منو بیدار کرده بود؛ زندگی هنوز قشنگ بود.

از مرگ نمیترسیدم، دیگر نه!! اصلا نمیترسیدم........

یواش یواش دلم یه جوری شد...... منتظر بودم



نمردم!!!!! عوضش، گلاب به روتون، دو روز اسهال شدم!!!!!!!!

شاید اولین کسی بودم که از اسهالی خوشحال بودم!!!!!!!!!



واقعا خوشحال بودم که نمردم.... افسردگی ناشی از تنهایی، با یه اسهال تمام شد.......

پوریا از سرزمینِ تنهایی، وارد سرزمینِ عجایب شده بود... سرزمینی پر از عجایبِ خوشگل... پر از آدم هایی که باید کوله بارِ غم هایشان را از دستشان گرفته و به نزدیکترین سطل آشغال پرتاب میکردم!!!! شاید از اول برای همین به دنیا آمده بودم!!!!!!!



بعد از چند ماه که رفتیم دکتر، چشمای دکتر داشت میخندید....

چون من داشتم نمیمردم!!!!!!!!!!!


درسته که دلم برای رفیقام تنگ میشد، ولی داشتم از تنهایی ، اوجِ لذت را میبردم......

حالا هر لحظه که مرگ بیاد،آماده بودم که بروم؛البته مرگِ طبیعی هاااااااااااا!!!!!

مرگ اگر مرد است، گو نزد من آی/ تا در آغوشش بگیرم تنگِ تنگ