چند کلمه ای با خودم

این متن رو 14 مهر نوشتم... اون موقع به خاطر اتفاقات اخیر،زیاد پاچه میگرفتم!!!!!
الانم خیلی بهش خندیدم!!!
ولی نوشتن احساسات، فشار های روحیم رو خیلی کم میکنه!!
وقتی اینجوری میشم ذوق ادبیم هم میزنه بالا:)


امروز 14 مهر، حس میکنم چیزی حس نمیکنم و این اذیتم میکنه. احساساتم یجوریه که یک تکه غم، یک تکه خشم، یک تکه حسادت، یک تکه درماندگی و یک تکه مرگ در خودش داره. نمیدونم چه احساسیه که هم دلتنگم و هم بیزار. دلم بغل میخواد ولی از بغل متنفرم. دوست دارم اطرافم شلوغ باشه ولی حوصله کسی رو ندارم. دوست دارم موزیک گوش بدم و ساز بزنم ولی گوش هام دارن اذیت میشن...

بدونِ شرح!!!
بدونِ شرح!!!


از صبح تا شب دنبال مقصرم ولی کسی رو پیدا نمیکنم. شاید هم خودم مقصر باشم. خمیازه ام میاد ولی نمیاد. میخوام همه چیزو در هم بشکنم....ولی قدرتشو ندارم. فقط چنتا دوست مجازی داشتم که اونا هم دیگه ازم خبر ندارن و به احتمال زیاد از یادشون رفتم.

واقعا این زندگی که من دارم، زندگیه؟؟ هر روز بیدار میشم که بتونم شب دوباره بخوابم. زندگی میکنم که بگذره. اصلا کسی بهم توجه میکنه؟؟ میخوام بگم به من چه!! اصلا کسی بهم توجه نکنه!! ولی نمیتونم!! میخوام به منم توجه کنن. منم آدمم. البته کسی بلد نیست منو آدم حساب کنه.

دیگه خانواده هم ندارم. خانواده یعنی تکیه گاه... ولی تا حالا فقط من خانواده بودم. کسی خانواده من نبوده. دلم یک خانواده میخواهد که من بهشون تکیه کنم نه اونا به من. ولی در کل عادت دارم تکیه گاه باشم. یکی از مرض های من اینه که در بدترین شرایط زندگی هم میخوام تکیه گاه باشم. مثل ستون های پل که همیشه ی خدا خیسه و آشغالا بهش گیر میکنن و روش رو قارچ و خزه پوشونده ولی باز هم پل رو نگه داشته.

مثل زیپ شلوار میمونم. وقتی میفهمن مشکل دارم که میخوان ازم کار بکشن. ولی دیگه زیپ عمرش رو کرده و حتی به سختی هم جابجا نمیشه و چهار چنگول شلوارو چسبیده...

دلم تکیه گاه میخواد. یکی از آرزو هام شده یکی که بتونم بهش تکیه کنم. دارم سعی میکنم آدمی که درونم هستم بشم. یه پوریای گرم ولی تنها. اصلا کی گفته گرمای زیادِ آدما خوبه؟؟؟ الان آتش فشانی شدم که مردم از گرمام فرار میکنن!!



دروغ گفتم!!! گرمای من به انندازه چوب کبریته. خیلی قدرم رو میدونن که خیس نشم، خراب نشم و به دردبخور باشم، ولی وقتی اجاق میبینن، جرقه ای در من ایجاد میکنن و با گرمای من، اجاق گرما میگیره و من دور انداخته میشم. همینقدر ساده!!!

آینده ام خیلی زیبا و خوشگله، ولی میترسم این خوشگلی ها رو تنهایی تجربه کنم و کیف نکنم.

ذهنم الان مثل یه نونوایی شده که نوبتا قاطی شده. همون قدر آشفته و پر سر و صدا و پر از نقاط گشنه.


میخوام برم بخوابم ولی از فردا میترسم. از دعوا های احتمالی فردا... از چیزایی که ممکنه فردا از دست بدم. حرفایی که ممکنه بشنوم، حرفایی که ممکنه بزنم، جاهایی که ممکنه برم، جاهایی که ممکنه نروم. منتظرم مرگ بیاد و منو با خودش ببره اون دنیا.

جهنم از الان هم سخت تره؟؟؟ یعنی چی پس؟؟ دو بار واس خدا دلا راست نشدم پس دنیا و آخرتم باید جهنم باشه؟؟ حداقل اینجا رو بهشت کن!! یا مجبورم کن واست خم و راست بشم. تو رو به خودت قسم بزار واست خم و راست بشم.... مجبورم کن لعنتی!!!!!


میدونم کارم اشتباهه ولی به جز خودم و خدا گناهکار دیگه ای نشناختم. البته خدا ، تو گناهکار نیستی هاااا. فقط کیف میکنی که منو جر بدی. زدم دنده دو. یه هل بدی راه میوفتم بخدا. فقط جند صد متر هل بده!! کل دنیا رو واست میگردم. یار در خانه و ما گرد حهان میگردیم؟؟؟ چه حرفا!!!

این خرابه دل کجا و یار کجا؟!! والا....