یک نصفه روزِ یک درونگرا

جلوی باجه ی شماره 11 ایستاده بودم. کارت بانکی ام گم شده بود و آمده بودم یکی جدیدش را بگیرم. فرم را پر کرده بودم و شناسنامه ام را توی نوبت گذاشته بودم. سیستم قطع بود. همهمه در بانک پیچیده بود. یکی دولت را نفرین میکرد و آن یکی داشت بلند بلند با گوشی حرف میزد...

زنی با پالتویی سرمه ای توجهم را جلب کرد. قدش حدود 170 بود و چهارشانه!! احتمالا 55 سال را رد کرده بود. واقعا قشنگ بود... انگار مامانم از آینده آمده بود.. مامانِ 55 ساله م!!!

به دور و اطراف بیشتر نگاه کردم. پیرمردی را دیدم که چیز عجیبی در دست داشت. کمی که دقت کردم، فهمیدم درِ زودپز است!!! در یک نایلون بزرگ پیچیده بود؛ احتمالا از آن نایلون هایی بود که در نانوایی ها نان لواش را در آن میگذارند... مگر هنوز هم از آن زودپز ها وجود داشت؟!! حتما زنش خیلی خوش سلیقه بوده که نگهش داشته!!

باز هم گشتم... همینجوری داشتم میگشتم که یکهو خانم جوانی از پشت گفت:«ببخشید!! اجازه میدید رد بشم؟!!» خجالت زده راه دادم و رد شد. همینطوری که داشت رد میشد نگاهش کردم... مگر میشد دختری از من قد بلندتر باشد؟!!! اگر من 190 بود، او حتما 195 رو رد کرده بود!!! کفش هایش را برانداز کردم... کتونی پوشیده بود.. پس واقعا از من بلند تر بود!!!

همینجوری داشتم فکر میکردم که یکهو مردی به نظرم آشنا رسید.... کمی گوشه و کنار مغزم رو گشتم... آهان!! تو محله ی قدیمی مان وقتی سوپری سر کوچه بسته بود چندباری رفته بودم ازش خرید کنم. واقعا تو این هشت سال فرق نکرده بود که هیچ، جوان تر هم شده بود ولی اخمش هنوز سرِ جایش بود!!

صدای پسر جوانی ،شاید چند سال بزرگتر از من، که داشت با گوشی حرف می زد من را جذب خودش کرد. واقعا هم صدا و هم سیمای جذابی داشت (برعکسِ صدا و سیما!!) ... یک ماشالا در دلم بهش گفتم. یک لحظه به این فکر کردم حیف که پسرم!!! خنده ی ریزی کردم و رویم را برگرداندم...

مردی را دیدم که خیلی بدلباس بود. نه که لباس هایش کهنه باشد، بلکه احتمالا بلد نبود چه بپوشد. ته ریش بهش می آمد. چشم های زیبایی داشت. چشم هایی قهوه ای... قهوه ای روشن .....شبیه قاچاقچیان مواد مخدر ایتالیایی بود... از آن قاچاقچی هایی که میگفتند کاری به کار زن ها و بچه ها نداشته باشید!!!! خشن و در عین حال دل رحم!! به این فکر کردم که چه لباس هایی بپوشد جذابیتش رو میشود... همینجوری داشتم در ذهنم لباس ها را برایش پرو میکردم که....

-آقای حیدری... آقای پوریا حیدری ...

-منم منم!!!!

-کد ملی؟؟؟؟



خدا میداند اگر کارم دیرتر تمام میشد دیگر چه ها میدیدم!!!!

به عنوان یه درونگرا میگم

درسته ساکتیم، ولی دنیای درونمون بزرگ تر از دنیای بیرونه!!!