در بخش اول، تلاش کردیم شرایط اروپا را در آستانۀ رنسانس درک کنیم. اینکه چرا مردم اروپا این نیاز را احساس کردند که زندگی را از حالت «اتوپایلوت» خارج کنند و به آن تغییراتی بدهند، و اینکه چگونه شرایط برای این تغییرات فراهم شد. داستانمان را از خاستگاه رنسانس، یعنی دولتشهرهای ایتالیا، شروع کردیم که در سدههای پایانی قرون وسطا نسبت به باقی اروپا کمتر درگیر جنگ و بدبختی بودند و آسیبهای کمتری دیده بودند؛ به همین دلیل مردمش از رفاه نسبی برخوردار بودند و فرصت فکر کردن داشتند تا ببینند در زندگی چه میخواهند و چه نمیخواهند.
اواخر قرون وسطا، شور بازگشت به دوران باشکوه یونان و روم باستان در مردم زنده شده بود. مهاجرت نخبگان از امپراتوری سقوطکردۀ بیزانس و منابع باارزشی که با خود به اروپا آوردند، آتش این اشتیاق را بیشتر کرد. عطش کشف دوباره گذشته و در کنارش ظهور انسانگرایی، دو بالی شدند که به انسان اروپایی ناخوشاحوال انگیزه دادند تا از جایی که گیر افتاده بپرد، پرواز کند و بخواهد جهان جدیدی را تجربه کند. شعاع تغییر و تحولاتی که بشر در دوران رنسانس به خود دید، آنقدر بزرگ و عمیق و چندبعدی است که ما تصمیم گرفتیم اینجا بهجای اینکه روی تکتک آدمها و اتفاقات متمرکز شویم - که کار آسانی هم اصلاً نیست - با هم سیر رویدادها را ببینیم و روند تغییرات را بشناسیم.
کمی از هنر رنسانس گفتیم: از تفاوتهایی که با کارهای هنرمندان قرون وسطایی پیدا کرد، از پیشرفتهای تکنیکی تا تحول دیدگاهی. با چند نفر از بزرگانش در نقاشی و مجسمهسازی آشنا شدیم و دیدیم که چطور نقاشیها واقعیتر و مجسمهها زندهتر از قبل شدند. به دورۀ کوتاه ولی بسیار پربار هایرنسانس یا رنسانس متعالی هم که کلهگندههایی مثل داوینچی، میکلآنژ و رافائل محصولش بودند، سری زدیم.
تاراج رم به دست سربازان امپراتوری مقدس روم در سال ۱۵۲۷، خیلی از چیزهایی را که ایتالیا تا آن موقع به آن میبالید، تبدیل به خاکستر کرد؛ ولی نتوانست جلوی نسیم تغییرات رنسانس را بگیرد و مردم را از نیتشان دلسرد کند. شوق به یادگیری، توجه به انسانیت و میل به عوض کردن شرایط، از ویرانههای رم هم عبور کرد و نشان داد که نیروی خواستنِ یک آیندۀ متفاوت از هر خرابیای بیشتر است. حالا بریم سراغ باقی ماجرا.

برای ما که میخواهیم امروز یک نگاه نسبتاً جامع به گذشته پراتفاق رنسانس بیندازیم، شاید چارهای نباشد جز اینکه از کل ماجرا چند سناریوی موازی بسازیم. چند بار از نقطۀ شروع قصه راه بیفتیم و هر بار یکسری از شخصیتهای داستانمان را دنبال کنیم. پس بیایید دوباره با هم برگردیم عقب و اینبار قاب دوربینمان را ببندیم روی یکی دیگر از شاخههایی که رنسانس دچار تحولش کرد: ادبیات.
مفهوم انسانگرایی، همین جرئت فکر کردن به اینکه آدمیزاد میتواند گاهی فراتر از تعاریف کلیسا به خودش نگاه کند و خودش را جز در لباس بندگی خدا، در قامت دیگری هم به رسمیت بشناسد، دریچههای جدیدی را به روی مردم اروپا باز کرده بود. آنهایی که دستی به قلم داشتند، از عشق، از زندگی، از مرگ... از احساساتی که در همین دو روز حیات تجربه میکردند، مینوشتند و تازه فهمیده بودند چقدر به این روی زمین بودن نیاز دارند. چقدر آدمیزاد یکوقتهایی لازم دارد با صدای بلند بگوید: «من دارم در جهان مادی فانی و ناکامل زندگی میکنم، ولی همین هم بد نیست!»
انسان اروپایی پا به مسیر بیبازگشتی گذاشته بود که برای خودش هم تازگی داشت. قدرت کلمه را فهمیده بود؛ با کلمه فکر میکرد، با کلمه تاریکیها را روشن میکرد و با کلمه نگاه خودش و دیگران را تغییر میداد. شاید بشود گفت «کلمه» معجزۀ رنسانس بود. مردمی که به منابع قدیمی دسترسی پیدا کرده بودند، دیوانهوار متون کلاسیک یونانی و رومی را زیرورو میکردند، میخواندند، میبلعیدند و تشنه بیشتر و بیشتر دانستن شده بودند. آن روزها تعداد کسانی که شیفته معجزۀ ادبیات شده بودند اصلاً کم نبود. افرادی بودند که هرچه پیدا میکردند را میخواندند، از هر موضوعی که بود، مثل کسی که آنقدر گرسنگی کشیده که وقتی یک ظرف غذا جلویش میگذارند، دیگر فکر نمیکند چیست، خوشمزه است یا نه، چقدر دوستش دارد. به سراغ گنجینۀ آثار کلاسیک میرفتند و هرچه بود و نبود را میخواندند. وقتی هم که مدام بخوانی، وقتی فکر و ذهنت را پر کرده باشی از مفاهیم و کلمات، یکدفعه به خودت میآیی و میبینی چشمه خشک ذهن خودت هم جوشیدن گرفته، میبینی قلم دست گرفتهای و داری مینویسی؛ خلق میکنی... و نه فقط به زبانی که تا بهحال همۀ این کتابها را خوانده بودی... نه فقط به لاتین، بلکه داری به زبان ملی و محلی خودت، به ایتالیایی، به فرانسه، به اسپانیایی مینویسی. تحول بزرگ ادبیات در رنسانس این بود که زبانهای ملی و محلی و عامیانه هم پایشان به ادبیات باز شد و دیگر همۀ متون به زبان لاتین نوشته نمیشد. اینجوری ادبیات ملی هم در کشورهای مختلف جوانه زد و شکوفا شد.
مردم میدیدند با نوشتههایی که به زبان خودشان نوشته میشود، یکجور دیگری احساس راحتی میکنند؛ برای همین از کتابهایی که به زبانهای محلی نوشته میشد، خیلی بیشتر استقبال میکردند. اتفاق جالب این است که یکی دو نسل که گذشت، زبانهای ملی آنقدر فراگیر و پر استفاده شد که حالا دیگر خیلی از مردم حتی زبان لاتین را نمیشناختند و از نزدیک ندیده بودند. ظرف یکی دو نسل، کار به جایی رسید که عدهای خیال میکردند فرهنگ اروپایی دو جور زبان دارد: یکی لاتین که زبان اشراف و روشنفکران است و کتابهای کلاسیک را به آن زبان مینوشتند؛ یکی هم زبانهای محلی خودشان که در کوچه و خیابان از آن استفاده میشود، مثل ایتالیایی یا فرانسه. فکر میکردند این دو تا هیچ ربطی هم به هم ندارند. اواخر قرن ۱۵ است که تازه دوزاریشان میافتد که ای بابا، این چیزی که به اسم زبانهای ملی و محلی میشناسیم، اصلاً ریشه در زبان لاتین دارد و بهمرور عوض شده... درواقع لاتینی است که در جاهای مختلف تکامل پیدا کرده و شکلش تغییر کرده.
یکی از اولین نویسندههایی که اوایل رنسانس در دولتشهر فلورانس ظهور کرد و آثارش را نه به لاتین، که به زبان عامیانه و محلی خودش، یعنی ایتالیایی نوشت، دانته آلیگیری (۱۲۶۵ تا ۱۳۲۱) بود. دانته در سال ۱۲۶۵ به دنیا آمد و از همان بچگی خیلی زود فهمید عاشق ادبیات است. دانته جزو همان خورههایی بود که وقتی دسترسی به آثار کلاسیک فراهم شد، امان نداد و هیچ کتابی نخوانده از جلو چشمش نمیگذشت.
۱۸ سالش که بود عاشق دختری شد به اسم بئاتریس. ما میدانیم دختره چه شکلی بوده؟ نه والا؛ ولی دانته که جادوی کلمات را میشناخت، بلد بود چطور قلمش را روی کاغذ به حرکت درآورد، و در کتابی به اسم «زندگانی نو» داستان عشقش به بئاتریس را برایمان تعریف میکند. داستانی که البته متأسفانه دوران وصلش بسیار کوتاهتر از هجرانش است. درواقع شاید اصلیترین بهانهای که باعث میشود عاشقانهای به اسم «زندگانی نو» به وجود آید، تقدیر غمانگیزی است که برایش رقم خورده. بئاتریس در بیستوچهارسالگی احتمالاً بهخاطر یک بیماری از دنیا میرود و برای همیشه داغ سنگینی روی دل دانته میگذارد. در کتاب «زندگانی نو»، دانته از اولین دیدارش با بئاتریس تا غم عمیقی که بهخاطر مرگش متحمل شده، همه را مینویسد و توضیح میدهد چطور اندوه فراق این یارِ ازدسترفته تا آخر عمر همراهش میماند. فقدان بئاتریس باعث میشود تا نگاه دانته به زندگی تغییر کند و به دنبال معنای زندگی بگردد. معنای زندگی و صدالبته در کنارش معنی مرگ... این جستجوها ادامه پیدا میکند تا اینکه در نهایت دانته را به سمت نوشتن مهمترین اثرش، «کمدی الهی» میبرد.
کمدی الهی یک حماسۀ بزرگ مذهبی است که در قالب سه بخش به نامهای دوزخ، برزخ و بهشت در سال ۱۳۲۱، یک سال قبل از مرگ دانته، منتشر میشود. در این کتاب، دانته به زبان شعر، سفری خیالی به جهنم و برزخ و بهشت را تجربه میکند و در طول این سفر با شخصیتهای تاریخی و اسطورهای زیادی آشنا و همراه میشود تا معنی مفاهیمی مثل زندگی، مرگ، عشق و عدالت را پیدا کند. ردپای عشق به بئاتریس و تأثیری که این زن روی زندگی دانته داشته، در کمدی الهی هم بهوضوح دیده میشود، تا جاییکه این دو اگرچه نه در دنیای واقع، اما لااقل در بهشت خلقشده توسط دانته، در نهایت به هم میرسند. کمدی الهی اثر پیچیده و چندلایهای است که هنوز و همچنان یکی از مهمترین آثار ادبیات جهان شناخته میشود و تأثیر خیلی عمیقی روی نویسندهها و شاعران نسلهای بعدی اروپا میگذارد. زبان آهنگین و استعاری دانته و خلق فضای درخشانی که دانته برای این اثر بزرگ استفاده کرده، کمدی الهی را جزو دستۀ آثاری میگذارد که هنوزم که هنوزه خواندنش برای ادبیاتدوستها لازم است. دانته وقتی این کتاب را نوشت که هنوز اروپا در اولین مراحل گذارش از قرون وسطا به رنسانس بود؛ انسانگرایی تازه قدمهای اولش را برداشته بود و نوشتن از احساسات زمینی هنوز هیچ باب نبود. جدا از اینها، همانطور که پیشتر گفتم، کمدی الهی به زبان ایتالیایی نوشته شد و سهم عظیمی در تثبیت زبان ایتالیایی به عنوان یک زبان ادبی داشت، آن هم وقتی که زبان رسمی ادبیات اروپا هنوز لاتین بود.
پیشرفت چطوری کار میکند؟ خیلی وقتها پیشرفت این است که شما بتوانی حاصل عمر یک عده را با مطالعه، شنیدن، وردستشان ایستادن، یکجوری به دست آوری و خانۀ آخر یک چیزی به آن اضافه کنی. بتوانی مرز دانش و شعور آدمیزاد را در یک عرصهای چند متر، چند سانتیمتر گسترش بدهی. همانطور که یکی مثل دانته با مطالعه آثار کلاسیک یونان و روم توانست اثر بزرگی مثل کمدی الهی را بنویسد، راه برای نسلهای بعدی در ایتالیا و بعدها کل اروپا هم همینطوری باز شد که بذری که کاشته شده بود را آبیاری کنند و تبدیل به درخت باروری کنندش و تحویل نسلهای بعدی بدهند.
فرانچسکو پترارک، یکی از کسانی است که در این دوی امدادی پیشرفت، چوب را از کسی مثل دانته گرفت و به دویدن ادامه داد. پترارک هم مثل دانته اهل فلورانس بود. شاعر، نویسنده، اهل پژوهش و البته یکی از پدران اومانیسم. شبیه خیلی از بزرگان آن زمان، جزو کسانی بود که به هر موضوعی سرک میکشید و از هر چمن یک گل میچید، دایرۀ فعالیتهایش خیلی گسترده بود. سوناتهایی دارد به زبان ایتالیایی که در آن حالوهوای عاشقانه زندگی شخصیاش را با یک زلالی شگفتانگیزی روایت میکند. پترارک معشوقهای داشته به اسم لائورا، که غزلهای عاشقانه زیادی در وصف کمال و جمالش گفته که مشهور و خواندنی هستند. البته چون اثر چندانی از حیات و ممات این بانو لائورا یافت نشده، بعضیها هم حدس میزنند که ایشان معشوق فرضی و درواقع دوستتخیلی پترارک بوده؛ ولی خب اینها دلیل نمیشود که ما از خواندن این عاشقانهها لذت نبریم.
پترارک همعصر حافظ شیرازی بوده. همان وقتهایی که حافظِ ما داشته دنبال مصرع بعدیِ «زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم» میگشته، پترارک مشغول سرودن شعری بوده که ترجمه یک بندش میشود «گیسوی زرین خود را، به دست نسیم سپرده بود، و نسیم، آن را به صدها چین و شکن فریبنده میپراکند». آی امان از این گیسوی یار، که دیروز شاعر را به باد میداده، امروزم پلیس بهخاطرش ماشین میخواباند!
پترارک عاشق مطالعه و احیای متون کلاسیک بود؛ میخواند، مینوشت و اهل شناساندن این آثار به همعصرانش بود؛ آنقدر هم خوب و درست این کار را میکرد که تبدیل به الگوی روشنفکران زمان خودش شد. علاوه بر اینها، از پترارک چیزی در حدود ۷۰۰ تا نامه هم به جا مانده که به زبانهای لاتین و ایتالیایی برای اقوام و آشناها و رفقای دانشمندش نوشته و در آنها از همهچیز حرف زده؛ از سیاست، ادبیات، فلسفه، عشق، تنهایی، تحلیلهای سیاسی اجتماعی، مسائل شخصی، همهچیز. این نامهها جدا از اینکه به ما یک تصویر قابلقبولی از شخصیت پترارک و تفکر و احوالاتش میدهد، یک منبع درجهیک است برای اینکه بفهمیم سطح زبانی و فکری مردم در قرن ۱۴ چهشکلی بوده؛ چهجوری حرف میزدند؛ یا اینکه در نامهنگاریهای روزمرهشان از چه عبارتهایی استفاده میکردند.
جایگاهی که پترارک در ادبیات دورۀ رنسانس دارد، چه بهخاطر همین نامهها، چه بهخاطر آثار منظوم و منثور دیگرش، و چه برای زحمتهایی که برای احیای متون کلاسیک کشید، عملاً تبدیلش میکند به الگوی نوشتاری نسلهای بعد از خودش. در قرن ۱۶، مدل زبان مدرن ایتالیایی با تکیه به سبک نوشتاری پترارک به وجود میآید؛ یعنی اینکه چطور ایتالیایی بنویسیم را عملاً با نگاه به آثار پترارک چارچوبش را میسازند؛ در شعر هم شاعران بزرگی مثل جفری چاوسر یا شکسپیر در انگلستان تأثیر زیادی از پترارک میگیرند. این همان پیشرفتی است که گفتم، شما یک چیزی را از نفر قبلی تحویل میگیری و وقتی تحویل میدهی، یک ذره، یک کم بهترش کردهای و این یک داستان ادامهدار است. باقیاش اسمها و آثاری است که میشناسیم یا نمیشناسیم. من فکر میکنم آنچه که بهتر است از این قصه به یادگار برداریم این است که حواسمان باشد از کجا شروع میکنیم و به کجا میرسیم. هر نسلی خواهینخواهی میراثدار نسلهای قبلش است. اگر یک نسل آنقدر باهوش و با عرضه باشد که بتواند تشخیص بدهد چه چیزی را باید از پیشینیانش به آیندگان منتقل کند، لازم نیست حتماً اتفاق انقلابیای بیفتد تا آن مملکت فردای بهتری در پیش داشته باشد.
جز دانته و پترارک هم مسلماً فراوان بودهاند افراد دیگری که بنمایۀ رنسانس که شاید اصلیترینش همان انسانگرایی باشد را گرفتند و هرکدام به یک روش دستمایه کارهایشان کردند. نمونهاش جیووانی بوکاچیو (۱۳۱۳ تا ۱۳۷۵) که او هم پیگیر سفتوسخت احیای متون کلاسیک بود. در سال ۱۳۴۸ که طاعون سیاه به ایتالیا رسید، همانطور که ماجرایش را در اپیزودهای قرون وسطا گفتیم، جمعیت زیادی از مردم اروپا کشته شدند؛ بوکاچیو وسط این مرگومیرها بود، ولی جان سالم به در برد. زنده ماند، اما زندگیاش تحتتأثیر فاجعهای قرار گرفت که تجربه کرده بود. در همین دوران شروع کرد به نوشتن مجموعهداستانهایی که بعدها به «دکامرون» معروف شد. دکامرون داستان دَه زن و مرد جوان را روایت میکند که طی ده روز در دوران طاعون سیاه دور هم جمع میشوند و برای هم قصه تعریف میکنند؛ قصههایی با تمهای عشق، سیاست، فرهنگ، ادبیات و فلسفه. داستانها از زبان همین شخصیتها روایت میشود و بسته به اینکه هرکدام از این آدمها از چه طبقۀ اجتماعیای هستند و از کجای ایتالیا آمدهاند، قصههایشان هم حال و فضای متفاوتی دارد. میبینید چقدر قالب مدرنی است، چقدر فرمش بهظاهر امروزی است. «دکامرون» بوکاچیو تبدیل میشود به یکی از مهمترین آثار ادبیات رنسانس و البته یکی از تأثیرگذارترین متون داستاننویسی اروپا، بهخصوص در ژانر داستان کوتاه.
قطار تغییرات که از ایتالیا شروع به حرکت کرد، آرامآرام از شهری به شهری و از کشوری به کشور دیگری رسید و طی چند دهه بقیۀ اروپا را هم از برکاتش بینصیب نگذاشت.
به انگلیس که رسید، چهرههایی تربیت کرد مثل شاعر و نویسندۀ بزرگشان جفری چاوسر (Geoffrey Chaucer). چاوسر مقام دولتی داشت، منشی دربار پادشاه بود؛ برای همین فرصت این را داشت که با شخصیتهای برجستۀ سیاسی و فرهنگی انگلیس نشستوبرخاست داشته باشد. شاید بشود گفت چاوسر جزو اولین افراد پیگیر احیای فرهنگ کلاسیک در انگلیس بود. در طول زندگیاش زیاد نوشت، به شعر و نثر و با موضوعات متنوع. اما مهمترین اثری که ازش به جا مانده، یک مجموعهداستان منظوم به اسم «حکایتهای کانتربری» (The Canterbury Tales) است که دست بر قضا نیمهکاره هم ماند و عمر چاوسر به تمام کردنش قد نداد. با این حال، «حکایتهای کانتربری» آنقدر در تاریخ ادبیات انگلیس اهمیت دارد که نویسندهاش را تبدیل کرد به «پدر ادبیات انگلیسی».
بذر ادبیات که در خاک هر کشوری یکجور بار میداد، در فرانسه تبدیل به درخت تناوری میشود به اسم فرانسوا رابله (François Rabelais) (۱۴۸۳–۱۵۵۳). داستاننویس و هجویهنویسی که در کارهایش، کنایههای نیشدار فراوانی به کلیسا میزند و میشود منبع الهام بزرگانی مثل جیمز جویس، شکسپیر و خیلی از بزرگان دیگر ادبیات که اینها دیگر خودش یک کلاس تاریخ ادبیات مفصل میشود اگر بخواهیم سراغ تکتکشان برویم.
این موج نوآوری و خلاقیت همینطور نسلبهنسل و دههبهدهه میآید جلو تا در نهایت در قرن ۱۶ اسپانیا یکی مثل میگل دو سروانتس را میسازد که رمان بینظیرش «دن کیشوت» (Don Quixote) تبدیل میشود به اولین رمان مدرن جهان. سروانتس که خودش زندگی پرفرازونشیبی داشت، در این رمان ماجراهای دنبالهدار یک اشرافزادۀ متوهم اسپانیایی به اسم دن کیشوت را روایت میکند که خیال برش داشته یک شوالیۀ قرون وسطایی است و برای همین برای احیای شرافت و افتخار سرزمینش، راهی سفرهای عجیب و غریبی میشود.
سروانتس با شخصیتپردازی دقیق و چندلایۀ رمانش، آدمهایی قابللمس و فراموشنشدنی را به دنیای شخصیتهای داستانی میآورد که برخلاف داستانهای قرون وسطایی، هم قابل همذاتپنداریاند و هم از طرفی غیرقابلاطمینان. کاراکتر دن کیشوت، دنیای اطرافش را از زاویهای میبیند که همزمان خندهدار و تراژیک است. در کنارش، سانچو پانزا، خدمتکار وفادار و سادهدلش هم هست که با یک دیدگاه واقعگرایانهتر، ماجراها را متعادلتر میکند. سروانتس در «دن کیشوت» با طنز و هجو، شوخی و جدی، نقدهای تندی به وضع موجود و زمانۀ خودش میکند و لابلای گفتوگوهای شخصیتهایش، مسائل فلسفی و اخلاقی عمیقی را مطرح میکند.
ساختارشکنی قالبهای سنتی و ایجاد روایت چندلایه در «دن کیشوت» تأثیر زیادی روی نویسندههای نسلهای بعد گذاشت و این اثر را برای همیشه ماندگار کرد.
همانطور که قبلاً هم اشاره کردیم، در عصر رنسانس هنر به یک مسئلۀ عمومی تبدیل شده بود، و مردم در امور روزمرهشان با آن سروکار داشتند و برایش اهمیت قائل میشدند. به همین دلیل، بسیاری از هنرمندان بزرگ این دوره، بهخصوص در ایتالیا، اسپانسر داشتند؛ یعنی توسط افراد و خانوادههای ثروتمند حمایت میشدند تا کارشان را انجام دهند. اگر از یک خانوادۀ ثروتمند بودی و میخواستی در جامعۀ اَلیتِ اطرافت سری در میان سرها در بیاوری، بسیار محتمل بود که پولت را خرج خرید یک اثر هنری کنی. اینجوری هم برای خودت و خانوادهات یک پرستیژی میخریدی و به بقیه میفهماندی که فقط پول ندارید، بلکه جنبهاش را هم دارید و هنر هم میفهمید؛ هم آن هنرمندی که چشم و ذهن و جانش را برای خلق آن اثر هنری یا ادبی گذاشته بود، میتوانست با خیال راحت و بدون نگرانی کارش را ادامه دهد. خیلی از کارهای بزرگ، مثلاً مجسمۀ داوود میکلآنژ، همینجوری ساخته شد؛ بعد از اینکه کار ساختش تمام شد، آن را در سطح شهر برای نمایش عمومی گذاشتند. صاحبش فلان خانواده بود، ولی لذت دیدنش مال همه بود. پس پشتیبانی از هنر، راهی شد تا خانوادههای ثروتمند آثار هنری را به گنجینههای شهرشان اضافه کنند، علاوه بر آن، عرض اندامی هم بکنند و نشان بدهند کت تن چه کسی است. خداییاش آدم میخواهد پُز پولش را هم بدهد، اینجوری بدهد.
اما میان این خانوادههای حامی، یک خانواده هست که میشود پدرخواندۀ همۀ حامیان هنر: خاندان مشهور و شناختهشدۀ مدیچی. مدیچیها بیشتر از ۶۰ سال حاکمیت دولتشهر فلورانس را در اختیار داشتند و جزو اولین کسانی بودند که وقتی بوی تحولات رنسانس به مشامشان خورد، برای این تغییرات فرش قرمز پهن کردند. از آن خانوادههایی بودند که نسل به نسل، هرچه ثروتشان بیشتر میشد، فرهنگ و شعورشان هم بالا میرفت. اینها از همان اوایل قرن ۱۵ بانک داشتند، بانکی به اسم بانک مدیچی. در فلورانس، ونیز، رم، ژنو شعبه زده بودند و وامهای سنگین به اشراف، کارآفرینها و حتی خود دربار سلطنتی میدادند. یک همچین وضعی داشتند. اما پولشان را صرف کارهای دیگری هم میکردند. یکی از اولین کتابخانههای عمومی ایتالیا را خاندان مدیچی ساخت و در آن نسخههای دستنویس کتابهای قدیمی را گذاشت. خیلی از این کتابها را مدیچیها مأمور میفرستادند بروند از مصر و یونان و این جور جاها بیاورند، اصلاً. آثاری مثل هومر، افلاطون، ارسطو؛ دستنوشتههای تاریخنگارهای رومی؛ مجموعههای شعر و نمایشنامه و رسالههای علمی یونانی و لاتین. اینها را میرفتند میآوردند و در دسترس عموم میگذاشتند تا مردم بخوانند و استفاده کنند.
یکی دو نسل میگذرد تا اینکه نوبت به یکی از نوادگان این خاندان میرسد، لورنزو د مدیچی (Lorenzo de Medici). لورنزو در سال ۱۴۶۹ وارث کسبوکار خانوادگیشان میشود و مدیریت بانک هم به او میرسد. خودش اهل فرهنگ، درسخوانده، عاشق سیاست و فلسفه، گلی از گلهای بهشت. مثل پدرش و مثل پدربزرگش شمّ اقتصادی خوبی داشت. هم مغزش برای پول درآوردن خوب کار میکرد، هم دلش برای فرهنگ میتپید. لورنزو، آمد کتابخانهای که پدربزرگش ساخته بود را توسعه داد: یکسری دانشمند را مأمور کرد بروند دور تا دور اروپا، معبدها و دربارها و کتابخانهها و هرجا که میشد را بگردند و متون گمشده یا فراموششدۀ باستانی را بخرند، جمع کنند و به کتابخانه اضافه کنند؛ هم اینجوری پیگیر جمعآوری منابع مکتوب بود، هم حامی خیلی از هنرمندان و متفکران همدورۀ خودش شد تا مردم را از نظر روحی و روانی هم تغذیه کند. زندگی فیلسوفها را تأمین میکرد تا در آرا و نظرات فلاسفۀ یونان عمیق شوند و ایدههای کسانی مثل اپیکور، سیسِرون یا ارسطو را بهتر بفهمند، یا بنشینند بررسی کنند ببینند چقدر میشود نظریات افلاطون را با نگرش دینی مسیحیت تطبیق داد.
این حمایتی هم که میکرد همینجوری نبود که یک بودجهای بدهد بگوید بروید دانشبنیان خلق کنید سال دیگر برگردید بیشتر بگیرید! نه، خیلی صمیمی، پیگیر و دلسوز بود. لامصب یکتنه یک خانۀ هنرمندان و اندیشمندان ساخته بود. اگر بخواهیم لیست چهرههای سرشناسی که همین فقط لورنزو مدیچی حامی کارهایشان بود را بگوییم، این اپیزود را نمیشود یکنفری جابهجا کرد. یک سفرهای پهن میکرد که از داوینچی و میکلآنژ و بوتیچلی بگیر تا مارسلو فیچینوی فیلسوف یا حتی یکی مثل ماکیاولی دورش مینشستند. نقل است میکلآنژ پنج سال در قصر مدیچیها با خود لورنزو و خانوادهاش زندگی میکرد و مخارجش را میگرفت که بتواند کارهایش را پیش ببرد. بنده خدا اگر الان هم بود اسپانسر پادکست میشد، شک ندارم.
در دورۀ لورنزو مدیچی، یک مرکز در فلورانس راهاندازی شد به اسم «آکادمی افلاطونی». کار این آکادمی پل زدن میان عقاید انسانگرایی و مسیحیت بود و خیلی زود به یکی از مهمترین مراکز فرهنگی در ایتالیا تبدیل شد. اسمش را آکادمی افلاطونی گذاشته بودند، چون بر اساس آکادمی معروف افلاطون در قرن ۴ پیش از میلاد ساخته شده بود و در آن استاد و شاگرد میتوانستند دربارۀ موضوعات و مسائل فلسفی مثل سرشت علم، عشق و مرگ مباحثه و مناظره کنند.
وقتی در دورۀ رنسانس دوباره افلاطون را کشف کردند و کارهایش را خواندند، احترام خیلی زیادی نسبت به او پیدا کردند؛ یکدفعه افلاطون تبدیل شد به محبوبترین متفکر تمام دورانها. چرا؟ خب افلاطون کاراکتر جذابی است، ولی یکی از مهمترین دلایلی که افلاطون برای مردم آن زمان اروپا روی بورس آمد این بود که در آثار او میتوانستند برای باورهای مذهبیشان استدلال پیدا کنند. بگذارید با یک مثال بهتر توضیحش بدهم: افلاطون مطلقگرا بود. معتقد بود ارزشها و ایدهها در جهان مطلق و غیرقابل تغییرند. دیگر چه میگفت؟ میگفت تمام موجودات زمینی به دست یک ذات خیر، یک ایدۀ برتر که میتواند تعبیر به خدا بشود، خلق شدهاند. خب این جهانبینی خوراک چه کسانی بود؟ متدینین مسیحی! خیلی با ایدههای مسیحیت همخوانی داشت.
فیچینوی فیلسوف و زبانشناس که چند دقیقه پیش اسمش را سر سفرۀ لورنزو مدیچی گفتم و خودش هم مدتی رئیس آکادمی افلاطونی بود، میگوید به اعتقاد افلاطون: «خالق، یک عقل خردمند است که بر همهچیز حاکم است و میتواند به هر چیزی آغاز و پایان ببخشد.» چنین تعریفی برای یک آدم یکتاپرست که هم از بیخردی حاکمان دینزدۀ قبلی خسته است، هم نمیخواهد کلاً بزند زیر کاسهکوزۀ دین و همچنان دنبال خدا میگردد، بهترین مأمن و پناه است؛ که حالا اعتقادات خودش را از زبان یک فیلسوف بزرگ کلاسیک هم بشنود.
با راهافتادن آکادمی افلاطونی، مسیحیت یک رفیق خوب به اسم فلسفۀ کلاسیک پیدا کرد. البته این اولین باری نبود که تلاش میشد مسیحیت و فلسفه را با هم همراه کنند: یک قرن پیش از آن پترارک هم سعی کرده بود تعالیم سنتآگوستین و فلسفۀ سیسرون را با هم ترکیب کند، ولی خب کارش به اندازۀ کافی تأثیرگذار نبود. اما اینبار موفق شدند فلسفه را ببرند در دل مسیحیت، چون شرایط متفاوت بود؛ به دو دلیل هم متفاوت بود: اولیاش اینکه فیچینوی رئیس و اعضای آکادمی افلاطونی جدی کار را پی گرفتند. فیچینو خودش آثار افلاطون را از یونانی به لاتین ترجمه کرد تا عده بیشتری بتوانند افلاطون بخوانند.
یک برادرزادۀ خلفی هم داشت این فیچینو، به اسم جیووانی پیکو دلا میراندولا (۱۴۶۳-۱۴۹۴) از آن نوابغ و نوادر دوران. به او میگوییم پیکو. این پیکو نه فقط لاتین و یونانی بلد بود، که عربی و عبری هم میدانست. کرم کتاب واقعی، اصلاً کتاب را با کتاب روشن میکرد. سؤال بزرگ زندگیاش هم این بود که بفهمد این مرهمی که فلسفۀ افلاطون روی دل مسیحیها میگذارد از کجا آمده. چرا مسیحیت آنقدر با استدلالهای افلاطون حال میکند؟ برایش دغدغه بود ببیند اصلاً دین چیست؟ به چه چیزی میگویند دین درست؟ میشود به یک تعریف شستهورفته از دین رسید یا نه؟ دلمشغولیاش این بود ببیند آیا دین همان چیز مطلقی است که کلیسا به ما معرفی میکند، یا نه میشود دین را هم برد در قالب فلسفۀ نسبیگرایی و یککم بازتر و منعطفتر به آن نگاه کرد؟
پیکو لابلای خواندنها و تفکراتش به این ایده رسید که: احتمالاً میشود به عامل مشترکی که دینهای باستانی و جدید را به هم وصل میکند رسید. حرفش این بود که یک چیزهایی هست که مشترک است بین دینهایی که از قرنها و هزارهها پیش وجود داشته با چیزی که ما امروز به آن باور داریم؛ این را اگر خوب بگردیم میتوانیم پیدا کنیم. در سال ۱۴۸۶ تصمیم گرفت یک مناظرۀ بزرگ راه بیندازد، دعوت کند از بزرگان دین و نظریهپردازان دینی که بیایند مباحثه کنند، هرکس ایدۀ خودش را بگوید، این عامل مشترک دینی را بکشند بیرون، کشفش کنند. خودش هم پیشقدم شد و ۹۰۰ فرضیه و سؤال آماده کرد و نوشت برای این مناظره. وضع جد اندر جدش که خوب بود، گفت نمیخواهم کسی حرفی داشته باشد ولی غصۀ چهجوری و چطوری آمدن به دلش باشد. این وعده را داد که اگر کسی میخواهد در این مناظره شرکت کند ولی وسعش نمیرسد، هزینهاش با من. همهچیز آماده شده بود برای برگزاری این مناظره که احتمالاً سرنخهای جالبی از اصول مشترک ادیان به ما میداد، یا لااقل یک گزارش خوب میشد از چکیدۀ فرضیات و باورهای دینی قرن ۱۵. اما این مناظره در دقیقۀ ۹۰ با مخالفت پاپ (اینوسنت هشتم) و عدهای از علمای دینی وقت لغو شد. حضرات بعضی از این سؤالها و فرضیههایی که پیکو مطرح کرده بود و قرار بود راجع به آن بحث کنند را بیحرمتی به مقدسات و بدعت در دین تشخیص دادند و کل برنامه را فرستادند هوا. بله. البته پیکو بیخیال ایدهای که داشت نشد و در همان سال، کتابی نوشت به اسم «خطابهای در باب کرامت انسان» که در آن از خودش و دلایلش برای اینکه چرا میخواست آن مناظره را برگزار کند دفاع کرد. آغاز کتاب پیکو، با این عبارت بود: «من در کتابهای عربی خواندهام که در معرکۀ دنیا هیچچیزی تحسینبرانگیزتر از انسان وجود ندارد.»
یک پرانتز بزرگ اینجا باز کنم، بعد برویم سراغ بقیۀ ماجرا. بعد از تأسیس اولین دانشگاهها در قرن ۱۲، درسها همه به زبان لاتین ارائه میشد؛ اما این زبان لاتین با لاتینی که در امپراتوری روم صحبت میشد متفاوت بود. یک زبانی بود تلفیقشده با زبان اقوام مهاجر، که سروشکل متفاوتی پیدا کرده بود و با آن زبان اصیل باستانی فرق داشت. انسانگرایی رنسانس که از راه رسید، خب میدانیم قصدش این بود که یک دندهعقب جدی بگیرد و برود فلسفه و هنر و ادبیات و کلاً تجربیات و انسانیات عصر باستان را از نو مطالعه کند. این ماجراها که شروع شد، گفتند خب ما که داریم میرویم عقب، چرا این دانشها را به زبان اصلی خودشان تجربه نکنیم؟ چرا لاتین کلاسیک را دوباره احیا نکنیم؟ این شد که یک گروه از نویسندههایی که سرشان برای این کارها درد میکرد، افتادند به دنبال قدیمیترین کتابهایی که به زبان لاتین نوشته شده بود. رفتند و کتابخانهها را تا جایی که میشد زیرورو کردند، دنبال کتابهایی که حدس میزدند احتمالاً باید در عصر یونان و روم نوشته شده باشد. گشتند، دست پر هم برگشتند، اما خب یک مشکل کوچک وجود داشت: اینکه چیزهایی که پیدا کرده بودند لاتین کلاسیک نبود!
قدیمیترین کتابهایی که این رفقای ما پیدا کرده بودند، مربوط بود به حدوداً قرن ۹ میلادی و به رسمالخط عصر کارولنژی نوشته شده بود؛ یک خطی که همین الان اگر ما ببینیم یک حد زیادیاش را میتوانیم بخوانیم یا لااقل حروفش را تشخیص میدهیم. این بندههای خدا زده بودند به دل کتابخانهها که آثار لاتین کلاسیک پیدا کنند، ولی رسیده بودند به متونی که همعصر شارلمانی و یککم بعدترش نوشته شده بود، و خیال میکردند این حتماً همان شکل الفبا و نوشتاری است که رومیها داشتند.
خلاصه شروع کردند به رونویسی و کپی از کتابها. گفتم کپی؟ بله، چون این دوران همزمان بود با یک اتفاق خیلی خیلی بزرگ و مؤثر دیگر در تاریخ جهان، یعنی اختراع ماشین چاپ؛ که دو سه دقیقه دیگر به آن میرسیم. ولی بگذارید این ماجرا را تمام کنیم: وقتی نویسندهها شروع کردند به تقلید از الفبایی که فکر میکردند الفبای لاتین کلاسیک است، خب طبیعتاً همین حروف هم وارد دستگاههای چاپ شد و کمکم عمومیت پیدا کرد و مورد استفاده همه قرار گرفت؛ و این استفاده ادامه پیدا کرد تا امروز. به این خاطر است که الفبای لاتینی که ما امروز داریم، خیلی شبیه به الفبای عصر شارلمانی است. اینها قصدشان این بود که حروف و نوشتار زمان روم باستان را زنده کنند، ولی بیشتر از عصر شارلمانی عقب نرفتند.
حالا من و شمایی که امروز داریم راجع به این ماجرا حرف میزنیم، میدانیم خط رومی باستان واقعاً چهشکلی بوده؟ بله که میدانیم. لاتین کلاسیک میشود گفت ظاهرش تقریباً هیچ شباهتی به لاتین عصر شارلمانی ندارد؛ خواندنش خیلی سخت است، یککم شبیه خط میخی است و حروف تقریباً بهصورت پیوسته نوشته میشوند. درواقع جد الفبای لاتینی که ما امروز میشناسیم این است، ولی خب خیلی متفاوتتر. نویسندههای رنسانس اگر میدیدند چقدر چیزی که پیدا کردند با آن چیزی که دنبالش بودند تفاوت دارد، احتمالاً پری برایشان باقی نمیماند. تهش را بخواهم بگویم این است که ما بهخاطر همین اشتباه دوران رنسانس است که الان حروف روی کیبوردهامان اینشکلی است، شبیه حروف و نوشتار عصر شارلمانی است. وگرنه اگر آن موقع واقعاً لاتین کلاسیک را پیدا کرده بودند، احتمالاً حروف لاتینِ روی کیبوردها و در کتابها کلاً یکجور دیگری میبود. پرانتزمان را ببندیم.
خب... بیایید ماجرایمان را با یک سؤال ادامه بدهیم: فکر میکنید اگر رنسانس از ایتالیا پایش را بیرون نمیگذاشت، باز هم همینقدر تأثیرگذار میشد؟ جواب این سؤال احتمالاً خیلی واضح است، پس شاید بهتر باشد سؤالم را یکجور دیگر بپرسیم: اصلاً چی شد که تحولات بزرگی که رنسانس ایجاد کرد از ایتالیا به جاهای دیگر اروپا هم صادر شد؟ یک گریز مختصر دوبارهای بزنیم به جایگاه ایتالیا در این دوره. یادتان است، گفتیم کشور ایتالیایی که به شکل واحد وجود نداشت آن موقع؛ اما فهمیدیم دولتشهرهایی که در آن برهۀ زمانی در سرزمین ایتالیا سر کار بودند، توسعهیافتهترین، شکوفاترین و شهریترین بخشهای اروپا را تشکیل میدادند. بخواهیم یک مقایسهای بکنیم با پادشاهی انگلستان، مثلاً در قلمروی انگلیس قرن ۱۵ و ۱۶ میلادی، فقط یک شهر است که اهمیت دارد... فقط لندن. ولی در سرزمین ایتالیا، شهرهایی که مهمند و جمعیتی بیشتر از ۱۰ هزار نفر دارند خیلی بیشترند... تجارت در آنها متمرکز است، زندگی روشنفکری جریان دارد و فرهنگش زنده است.
پس جای تعجب نیست که ظهور متفکران روشنفکر، جوشیدن مفاهیم اومانیستی و این تأکید بر سرلوحه قرار دادن یونان و روم باستان، از ایتالیا سرچشمه میگیرد و از آنجا هم به نقاط دیگر اروپا سرایت میکند. اروپاییها قبول کرده بودند که ایتالیا رهبر جریانهای جدید است، حالا این جریان میتوانست مربوط به علوم انسانی و تجربی باشد، میتوانست مربوط به مسائل فرهنگی باشد، یا سلیقه و پوشش... اما اختراع ماشین چاپ، سرعت انتقال این انقلاب را هرچه که بود، چندین برابر کرد.
خود چاپ اساساً در تاریخ بشر پدیدۀ جدیدی نبود، چندصدسالی سابقه داشت. مثلاً در چین ما از قرن ۱۰ و ۱۱ میدانیم که متون چاپشده داشتند. حروف را روی بلوکهای چوبی ثابت حکاکی میکردند؛ روی آن را با قلممو جوهر میزدند و روی کاغذ فشار میدادند. اما در اروپا چاپ کلاً به یک شکل دیگری توسعه پیدا کرد. یوهان گوتنبرگ، کسی که اسمش با اختراع ماشین چاپ گره خورده، کسی بود که چاپ را وارد یک مرحلۀ جدید و انقلابی کرد که به آن میگویند «چاپ با حروف متحرک». در ماشین چاپ گوتنبرگ، حروف الفبا، به صورت مجزا و البته برعکس روی بلوکهای فلزی تراشیده میشدند و در یک قالب بزرگ کنار هم گذاشته میشدند. خوبی این حروف متحرک این بود که میشد راحت بلوکهای حروف را جابهجا کرد، پسوپیش کرد و با آن یک متن تازه نوشت. بعد از اینکه حروف را آنطور که میخواستند کنار هم میگذاشتند، سطح این قالب را در جوهر میزدند و دستگاه روی کاغذ فشارش میداد تا نقش نوشتهها روی کاغذ بیفتد. یکی از اولین کتابهایی که با ماشین چاپ گوتنبرگ چاپ شد، کتاب مقدسی بود که هر صفحهاش ۴۲ سطر متن داشت و از نظر دقت و زیبایی و کیفیت نسبت به آنچه تا پیش از آن از کتاب مقدس میشناختند زمین تا آسمان تفاوت داشت. از این کتاب مقدس که معروف است به کتاب مقدس گوتنبرگ یا B42، هنوز هم نسخههایی موجود است که مثلاً یکیاش در کتابخانۀ عمومی نیویورک نگهداری میشود.
با ماشین چاپ گوتنبرگ، مفهوم تیراژ به وجود آمد. تولید کتاب در چند نسخه یکدفعه بسیار کار راحتتری شد، در مقایسه با کتابهایی که باید پیش از آن نسخه به نسخه توسط کاتبان رونویسی میشدند. و همین که مسیر برای چاپ کتابها آنقدر هموارتر شد، این یعنی هزینۀ چاپ یک کتاب هم فوقالعاده ارزانتر درمیآمد و دسترسی به آن خیلی راحتتر میشد برای همه.
شما احتمالاً دیگر یادتان رفته، ولی یککم عقبتر وقتی داشتیم دربارۀ این حرف میزدیم که به برکت تأسیس آکادمی افلاطونی، مسیحیت و فلسفه با هم همراه شدند، گفتیم اینبار ماجرا با همیشه فرق داشت؛ به دو دلیل. اولین علت این بود که مارسلو فیچینوی فیلسوف، رئیس آکادمی افلاطونی خودش آثار افلاطون را از یونانی به لاتین ترجمه کرد و خب حالا دیگر علاقهمندان به فلسفه برای خواندن کتابهای افلاطون لازم نبود حتماً یونانی بلد باشند؛ اما دومین دلیل را نگفتم آنجا. دومین علتِ اینکه چرا اینبار، موجِ همراهیِ دین و خرد، ادامهدار و همهگیر شد این بود که این اتفاقها چند سالی بعد از اختراع ماشین چاپ افتاده بود، و حالا این آثار بهعلاوۀ آثار دیگر مثل ترجمۀ ایلیاد هومر، یا کتاب پیکو «خطابهای در باب کرامت انسان» که حرفش را زدیم، اینها در دسترس افراد خیلی بیشتری قرار گرفت. برای اولین بار داشت بازار نشری شکل میگرفت که مردم را برای بیشتر خواندن و فهمیدن حریص میکرد.
ماشین چاپ که اختراع شد، مثل بمب اروپا را ترکاند. از حدود ۱۴۵۰ به بعد با یک سرعت غریبی فناوری ماشین چاپ به شهرهای مختلف اروپا راه پیدا کرد. حالا اینجا این ما هستیم که میتوانیم فکر کنیم آیا اختراع ماشین چاپ محصول تحولات رنسانس است، یا اینکه خودش یکی از اصولی بود که این تحولات را به وجود آورد. کتاب دیگر یک شیء نادر نبود که فقط در خانۀ بعضی از ثروتمندها پیدا بشود. کتابها در تیراژهای چندهزارتایی و به زبانهای مختلف، نه فقط لاتین، همهجا قابل دسترسی بودند و همین امکان تولید انبوه کتاب، به این معنی بود که آخرین آثار ادبی و علوم در قیاس با گذشته، خیلی سریعتر در اختیار همه قرار میگرفت. تعداد خیلی بیشتری از مردم شروع به یادگیری خواندن و نوشتن کردند و تب باسواد شدن و شوق به دانستن دیگر هیچوقت اروپا را رها نکرد.
در کل اروپا مدرسهها از گوشهوکنار سر بیرون آوردند و والدین بچههایشان را میفرستادند بروند باسواد شوند. جامعه ضرورت تحصیل کردن را داشت احساس میکرد. کسبوکارها، تجارتها، بانکها، هر کسی در هر جایگاهی که بود، دیگر میدانست بدون سواد کارش پیش نمیرود و در اروپای قرن ۱۵ هیچکس نمیخواست از قطار پیشرفت جا بماند.
صادرات رنسانس از همان اولین فازها به خاطر نزدیکی و هممرزی سرزمینهای اروپایی شروع شده بود، حالا بهواسطۀ اختراع ماشین چاپ و عمومیتر شدن دانش، سرعت خیلی بیشتری هم به خودش گرفت. مدتی که گذشت، هر سرزمینی برای خودش یک مرکز خلق ایده شده بود و دیگر چشم همه فقط به ایتالیا نبود که ببینند چه اتفاقات و نوآوریهایی در آن به وجود میآید که ادامهدهندهاش باشند. هر نقطهای از اروپا بسته به توان و اقلیم و موقعیتش در یک موضوعی صاحبسبک میشد و ممکن بود الهامبخش جاهای دیگر هم بشود.
یکی از موضوعاتی که میتوانیم در مسیر طولانی تحولات اروپا به آن توجه کنیم، تغییراتی است که بناها، طی مرور زمان به خودشان دیدهاند. نگاه به معماری هر دورهای به نظر من یکی از راههای خوبی است که ما را به یک شناخت نسبی از مردم آن زمان میرساند. بناها خواسته یا ناخواسته تا حد زیادی طرز فکر سازندههایشان را آشکار میکنند، به ما نشان میدهند چطور فکر میکردند، چطور زندگی میکردند، مختصات عصرشان چه بوده اصلاً، چقدر از زیبایی و سلیقه سرشان میشده، آیا آدمهای دستودلبازی بودهاند یا سفت و ناخنخشک. حتی اینکه آدمهای هر دوره چقدر و چطور با هم در تعامل و ارتباط بودند را میشود با یک تقریبی از روی معماری هر دورهای فهمید. تماشای تغییرات معماری در طول قرون وسطا و رنسانس هم اگر سر حوصله و با ظرافت انجام شود، حتماً چیزهای زیادی برای گفتن دارد و میتواند ما را بیشتر با مسیرشان آشنا کند.
در طول قرون وسطا، کلیساهای بلند و قلعههای عظیمی در سرتاسر اروپا ساخته شده بود. قلعهها عموماً دژهایی بودند برای مردم ثروتمند که اصلیترین هدفشان دفاع از ساکنانشان در برابر آسیب دیگران بود. قلعهها را در مناطق مرتفعتر با مصالح محکمی مثل سنگ و آجر میساختند تا هم تسلط خوبی به محیط و زمینهای اطراف داشته باشد، و هم اینکه اگر تهدیدی از طرف دشمن یا حتی خود مردم عادی متوجه ساکنان قلعه شد، خود بنا بتواند مقاومت کند و محافظها بتوانند از بالای قلعه با تیروکمان و سلاحهای دوربرد خطر را دفع کنند. دقیقاً بهخاطر همین که قلعهها را با هدف اصلی نظامی و دفاعی میساختند، اینکه حالا در آنها خوش هم بگذرد خیلی جزو اولویتهایشان نبود و قلعهها همچین جای راحتی برای زندگی به حساب نمیآمدند. اکثراً زمخت بودند و به زیبایی و ظرافت در آنها چندان توجهی نشده بود. اما با کمتر شدن جنگ و ناآرامیها، نیاز به کارکرد صرفاً دفاعی قلعهها کمرنگتر شد و طبقۀ ثروتمند جامعه که همزمان قشر نخبه را هم تشکیل میداد، دست از قلعهسازی کشید و شروع کرد به ساختن بناهایی که در آنها چیزهای دیگری مهم بود و مقتضیات دیگری داشت. از طرفی آنها نیامدند دژهای قدیمیتر را بکوبند و از نو بسازند؛ هم خب امکانش بهراحتی وجود نداشت و تخریب یک سازۀ سنگین حتماً هزینۀ خیلی بالایی داشت، هم اینکه به نظر من یک عقلانیتی هم در پس ذهنشان بود که خب اصلاً چرا؟ چه اصراری است بخواهیم بولدوزر بیندازیم زیر تاریخمان، یک بخشی از هویت گذشته را با خاک یکی کنیم که یک چیزی رویش بسازیم؟
عوضش، خیلی از همان قلعههای قرون وسطایی را مرمت کردند و در آنها مؤلفههایی وارد کردند که راحتی و زیبایی به ویژگیهای بنا اضافه شود. دیوارهای بلندی که دور تا دور قلعهها کشیده شده بود را کوتاهتر کردند؛ خندقهایی که برای دفاع اطراف قلعهها کنده بودند را تبدیل به راهآبهای زینتی کردند و زمینهای پهناور اطراف بنا را هم تبدیل به باغهایی با گل و گیاههای رنگارنگ کردند. در انگلیس، فرانسه، دانمارک، هلند نمونههای نسبتاً زیادی از این قلعهها پیدا میشود که در قرنهای ۱۳ و ۱۴ نوسازی شدند، و تا امروز هم هنوز باقی ماندهاند و خیلیهایشان تبدیل به موزه و جاذبۀ گردشگری آن مناطق شدهاند. قلعۀ ویندزور در انگلیس، شَتو دو شانتیی در فرانسه و قلعۀ کرونبورگ در دانمارک چند نمونه از آنها هستند که هنوز میشود دید و پسندید.
معماران رنسانس عاشق نور بودند؛ در بناهایی که میساختند پنجرههای بزرگ طراحی میکردند تا در طول روز، نور خورشید فضای ساختمان را پر کند و رنگ و روشنایی بپاشد به وسایل داخل خانه. آنها دنبال احیای ایدهها و تناسبهای معماری یونان و روم باستان بودند. ستونهای کلاسیک، طاقهای هلالی و گنبدهای بزرگ. سعی میکردند تقارن را در طراحی بناها و باغها رعایت کنند. سعی میکردند ارزش انسان را، انسان بودنِ انسان را با ایجاد یک تعادل و تناسبی بین اندازۀ انسان و بنا در نظر بگیرند و فقط به فکر غولآسا کردن ساختمانها نباشند. بیرون خانهها، با الهام از معماری قصرهای رومی، مجسمههای نفیسی از خدایان و الهههای باستانی میگذاشتند و به زیبایی شهر، به زیبایی محیط عمومی و جایی که مردم در آن رفتوآمد میکردند، اهمیت میدادند. این مسائل ریز و درشت چیزی نبود که انسان قرون وسطایی فرصت فکر کردن به آن را داشته باشد.
فضاهای مذهبی هم در رنسانس تغییرات جالبی به خودشان دیدند. پلان کلیساهای قرون وسطا غالباً به شکلی بود که اصطلاحاً به آن صلیب لاتین میگفتند؛ ساختمانهایی بلند که از بالا شبیه به صلیب طراحی شده بود و قرار بود عظمت و شکوه پروردگار را به منِ بندۀ خدا القا کند. طاقهای نوکتیز، گنبدهای ضربی، با پنجرههای بلند و باریک که شیشهکاریهای سنگین و تیرهوتار داشت. فضای این کلیساها خیلی رمزآلود و گوتیک بود؛ ولی معماری رنسانس، مثل فرهنگش که آمده بود زندگی را سادهتر بگیرد، کلیساها را هم از اوج آسمان پایین آورد و انسانیتر کرد. کلیساها متقارن و سادهتر طراحی شدند و خیلی از کلیساهای جدید به شکلهای هندسی مثل مربع و دایره ساخته میشدند. ارتفاعشان به طور قابلتوجهی کم شد و تناسبات انسانی بیشتر در طراحیشان مدنظر گرفته شد. منحنیها، طاقهای هلالی و گنبد کلیساهای رنسانسی برای کسی که برای نیایش به آنجا آمده بود آرامشبخش بود و به او اجازه میداد در نوری که از پنجرههای بزرگ و نورگیر کلیسا به داخل میآمد، نقاشیهای دیواری و گچبریهای زیبای فضای اطرافش را ببیند و از اینکه دارد در آن دوره زندگی میکند خدا را شکر کند. که البته باید هم شاکر خدا میبودند، وقتی میدیدند کارکرد اصلی کلیسا، یعنی نیایش آفریدگار دوباره شده اصلیترین فعالیتش. مردم به آنجا میرفتند که عبادت خدا را بکنند، نه اینکه کشیشها برایشان از افسانه و افسون قصه سرهم کنند و بخواهند به بهانۀ آمرزش، دست در جیبشان کنند.
طی قرون وسطی، سایۀ خرافات و جادوگری روی سر اکثر باورها و دانشهای بشری سنگینی میکرد. اعتقاد به طالعبینی و افسونگری بهقدری عمومی و رایج بود که انکار کردنش احتمالاً مساوی با مجازات مرگ بود. اگر کسی جرئت میکرد حرفی خلاف این باورهای همگانی بزند، عملاً هستیاش را قمار کرده بود. با این حال، حقیقت مثل همیشه راه خودش را پیدا میکند. رنسانس دورانی بود که یخ سفت تعصب، زیر آفتاب روشنفکری کمکم شروع به آب شدن کرد و آرامآرام این امکان به وجود آمد که در مورد بعضی موضوعها بشود بدون اینکه رگ غیرت کسی باد کند، حرف زد و نقد کرد.
در سال ۱۶۲۰، فرانسیس بیکن، فیلسوف، سیاستمدار و دانشمند انگلیسی، کتابی نوشت به اسم «ارغنون نو» و در آن روی یک موضوع تأکید زیادی کرد: لزوم آزمایش و مشاهده برای پیشرفت علمی. بیکن که از پیشگامان روش علمی مدرن است، احتمالاً با دست لرزان، ولی با شجاعت تمام در کتابش هشدار داد که باور به طالعبینی و جادوگری بهطور کلی برای پیشرفت تمام علوم مضر است. حرف بیکن این بود که علم و افسونگری را نمیشود در کنار هم پذیرفت؛ نمیشود در یک سفره گذاشتشان و فکر کرد که مثل دو جور غذا با هم سروشان میکنیم. نه، اینها خربزه و عسلند. با هم نمیسازند. ما وقتی نتوانیم مسئلهای را با آزمایش و مشاهده اثبات کنیم، چهجوری میتوانیم با یقین دربارهاش حرف بزنیم؟ چهجوری میتوانیم از آن مطمئن باشیم؟ و خب اینکه بیاییم یک پدیدۀ ابطالپذیر را با یک باور غیرقابلاثبات مثل اینکه ترکیب اجرام آسمانی روی سرنوشت ما اثر میگذارد، با یک چشم ببینیم، مطمئناً نتیجۀ خوبی ندارد.
پس چه شد؟ عدهای از اهل معرفت آمدند یک شرط مهم و اساسی برای بازبینی ادعاها و باورهای جدید و قدیمشان تعریف کردند: اینکه قابل آزمایش و مشاهده باشد؛ در غیر این صورت باید بدانند که نمیشود روی بودن و نبودنش حساب کرد. این تا اینجا اتفاق خیلی خجستهای بود؛ اما تکامل علوم در عصر رنسانس، به یک مادۀ اولیۀ خیلی ضروری دیگر احتیاج داشت که خوشبختانه اروپاییها آن را هم در کابینتشان داشتند: انسانگرایی. انسانگراهای رنسانسی با خواندن آثار علمی یونان و روم باستان، گنجینۀ بزرگی از دانش پیشینیان را به دست دانشمندان همعصرشان رساندند که خیلیهایش الهامبخش اکتشافات و نظریههای جدید شد.
یکی از باارزشترین چیزهایی که انگار برای قرنها در گنجه بود و دانشمندان دورۀ رنسانس وقتی گردوخاکش را گرفتند فهمیدند چه بَحر عظیم و پرگوهری است، ریاضیات بود. دانشمندان و فیلسوفهای رنسانسی، کسانی مثل گالیله توانستند با استفاده از ریاضیات، خیلی از رازهای طبیعت را رمزگشایی کنند. آنها بین پدیدههای مختلف دنبال ارتباط میگشتند و ریاضیات زبان جدیدی شد تا بتوانند جهان را بهتر بفهمند. ردپای اعداد و فرمولها را در خیلی از اجزای طبیعتی که در آن زندگی میکردند میدیدند. نسبت طلایی، دنبالۀ فیبوناچی، نسبت لگاریتمی... در دورۀ رنسانس این ترکیبها در جهان بیرونی پیدا شدند، بعضیهایشان حالا ممکن است از قبل کشف شده بودند ولی در این دوره به آنها دوباره توجه شد و گسترش پیدا کرد و موجب حیرت خیلی از دانشمندان شد. و همین حضور پررنگ ریاضیات در همهچیز باعث شد این ایده در سر بعضیها چشمک بزند که قواعد ریاضیات پایه و اساس همۀ پدیدههاست. از ریاضی بگذریم که راستش نه بلدم، نه خیلی علاقهای دارم. میترسم یک چیزی بگویم اشتباه باشد؛ خوب نیست.
یککم پیش که ذکر خیر انسانگراها بود، گفتیم دانشمندان رنسانس بهخاطر منابع و آثار کلاسیکی که در اختیار داشتند مدیون انسانگرایی بودند. بله این درست است، اما خب این انسانگراها هم بالاخره که معصوم نبودند و دروغودرپای هم میگفتند. اینها گرچه کتابهای مرجع کلاسیک را به دست دانشمندان و ریاضیدانهای رنسانس رساندند، ولی بهطور کلی روی خوشی به پژوهش نشان نمیدادند. درواقع از آنور بوم افتاده بودند. عده زیادیشان معتقد بودند همۀ آن چیزی که بشر از ازل تا ابد میتوانسته بداند در آثار باستانی موجود است؛ چیز باارزش دیگری نیست. کلاً هم چون ذوب یونان و روم بودند اعتقاد داشتند مردم باستان هیچوقت در نتیجهگیری و نظریهپردازیهایشان اشتباه نکردهاند؛ برای همین نیازی هم به تحقیق و رسیدن به ایدههای نو نیست. انسانگراها، نه همهشان ولی عمدهشان از دیدن تحول جهان فرار میکردند؛ اینکه فناوری امروزی نسبت به دانش کهن تواناتر است در کَتشان نمیرفت. نمیتوانستند قبول کنند که زمان زیادی از عمر کتابهای مرجعشان گذشته و توانایی بشر هرچه جلوتر میرود میتواند بیشتر شود. آدمیزاد فقط کنج اتاق و کتاب به بغل پیشرفت نمیکند؛ باید جاهایی هم سرش را از روی کتاب بلند کند، سر بچرخاند، برود بیرون و دست به تجربه کردن بزند.
در ادامه به موضوع تحولات نجوم در دوران رنسانس میپردازیم.
یکی از جاهایی که بشر لازم داشت تا واقعاً کمی سر به هواتر شود و دانش کلاسیکش را با مشاهدات، کشفیات و علم جدید ترکیب کند، مسئلۀ نجوم بود. انقلابی که در نجوم در دوران رنسانس به وجود آمد، شاید از آن دسته تحولاتی باشد که اساساً درک انسان را از جایگاه زمین و درواقع جایگاه خودش در جهان عوض کرد.
تصور رایج مردم قرون وسطا این بود که زمین مرکز هستی است. یکجا ثابت نشسته، ایستاده، یا حالا قرار گرفته. ماه و ستارهها و سیارهها هم دور این نقطۀ پرگار میچرخند و بعد، ورای آنها، دورتر از این ستارهها و سیارهها هم جایگاه خود خدا و بهشتش است. این روایت رسمیای بود که کلیسای کاتولیک هم به مردم ارائه میداد و از آن پشتیبانی میکرد.
کلاً تا پیش از تحولات رنسانس، علوم بهطور کلی یک حال فرمایشی حکومتی داشت. یعنی باید همۀ مطالعات ذیل تأیید و توجهات پاپ و بزرگان کلیسا اتفاق میافتاد؛ و بعد هم هر پیشرفتی اگر حاصل میشد، یک برچسب دینی به آن میچسباندند و ارائهاش میکردند: معماری دینی، هنر دینی، فلسفۀ دینی، نجوم دینی. ترقی علوم اکثراً بهجای اینکه مبتنی بر مشاهدات علمی و دقیق باشد، تحت آموزههای مذهبی و عرفانی کلیسا هدایت میشد. البته که دانش کلاسیک هم خیلی وقتها از همین باورهای نادرست پشتیبانی میکرد و درواقع تأییدشان میکرد. مثلاً همین نظریهای که زمین را گل قالی هستی میدانست، به آن نظریۀ زمینمرکزی میگویند، خود همین ریشه در آثار بطلمیوس داشت. بطلمیوس بود که در قرن ۲ میلادی همچین الگویی را برای کیهان پیشنهاد کرده بود. البته این در زمانۀ خودش واقعاً درخشان بود و شاخ فیل شکسته بود. اینکه بیایی آسمان بالای سرت را در روز و شب مشاهده کنی و سعی کنی از اینهمه حرکت عجیبوغریب به یک قاعده و منطقی برسی، خیلی کار بزرگی بوده. اما خب بعداً مشخص شد که این قاعده کاملاً درست نیست و فاکتورهای مهم دیگری هم دارد. خلاصه بطلمیوس این الگوش را داده بود، دیگران یکسری متون و دلایل دیگر هم گذاشته بودند رویش. مثلاً نظر ارسطو را چسباندند به آن که زمین را بهخاطر ثقلی که دارد، مرکز هستی میدانست. همۀ اینها را گذاشته بودند کنار متون مذهبی که آنها را هم میشد اینجور تفسیر کرد که مؤید نظریۀ زمینمرکزی باشد. هرچند، کتابهای مقدس هیچکدام بهطور مستقیم به شکل زمین یا محل قرارگیریاش در کیهان اشارهای نکردند، ولی میشد جوری خواندشان و جوری از آنها برداشت کرد که با این نظریه همخوانی داشته باشد. و چیز دیگری نمیخواهیم. حکم صادر شد: همین کافی است تا کلیسا و به تبعش مردم اعتقاد داشته باشند که زمین مرکز کل کائنات است.
اما ما گفتیم دانشمندان رنسانس با خودشان یک قرار مهم گذاشته بودند: اینکه تا جایی که میشود و ممکن است، نظریهها را قبل از اینکه به آنها ایمان پیدا کنند، با مشاهده و آزمایش محک بزنند. و اینجا جایی بود که با ظهور ستارهشناس لهستانی، نیکلاس کوپرنیک (۱۴۷۳–۱۵۴۳)، تاریخ جهان برای همیشه عوض شد. وقتی تمدن غرب فهمید باید با چالش جدیدی روبهرو شود: نکند واقعاً زمین مرکز کیهان نباشد؟
منابع اصلی:
The Civilization of the Renaissance in Italy by Jacob Burckhardt; The Renaissance: A Short History by Paul Johnson; The Reformation: A History by Diarmaid MacCulloc; Renaissance Thought and Its Sources edited by Paul Oskar Kristeller; Engineering An Empire: Italy's Rise from Darkness to Renaissance; The Renaissance - The Age of Michelangelo and Leonardo da Vinci